فرشته سیاه پارت 6

از زبان امی /: 

همه جا سیاه بود و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید انگار که توی یک فضای باز اما سیاه بودم که تا بی نهایت ادامه داشت .

همینجوری که گیج شده بودم یکدفعه یک صدایی شنیدم :(( بمیییییررررررر !!!))

به دور و اطرافم نگاه کردم اما هیچ کسی اینجا نیست ! 

پس این صدا از کجا اومد ؟! 

توی همین فکرا بودم که دوباره یک صدایی شنیدم :(( بیا برگردیم خونه....)). 

دوباره به اطرافم نگاه کردم اما بازم هیچ کس نبود ! 

دارم دیوونه میشم ! 

اینجا کجاست ؟ این صداها چه کوفتیه ؟ اصلأ چه اتفاقی داره می‌افته ؟؟؟ 

یکدفعه همه جا قرمز شد و گرمای وحشتناکی احساس کردم ! 

من :(( واییییییییییییی خدای من ! این چه کوفتیه ؟؟!!! )). 

دوباره یک صدایی شنیدم :(( وقتی که پورتال های هایپر اسپیس ( نویسنده : فضایی بیشتر از سه بعدی و یک مفهوم علمی تخیلی که در اون برای جا به جایی با سرعتی فراتر از نور از یک فضا و یا یک بعد بالاتر استفاده میشه ) باز بشه همشون رو میارم اینجا و بعد همه‌ی اونا رو با همدیگه سلاخی میکنم !!! )). 

سلاخی ؟ چی ؟؟؟!!! 

بعد هم بلندترین صدای زندگیم رو شنیدم :

((بمیر!!!)).

​​​​​​از زبان امی /: 

در واقعیت /: 

از خواب پریدم و به اطرافم نگاه کردم .

توی اتاقم بودم و خوابم برده بود ! 

همینجوری توی فکر بودم که یکدفعه صدای در اتاق اومد .

من :(( بیا تو )). 

در باز شد و کریم وارد اتاق شد.

کریم :(( امی.....حالت خوبه؟)). 

من هم چشمام رو مالیدم و گفت :(( آره فقط یک خواب بد بود )). 

اونم لبخند زد اما صورتش جوری شد که انگار یک چیز خیلی مهم یادش اومده باشه بعد هم گفت :(( اوه آره....)). 

من :(( چی شده ؟ )). 

کریم :(( پیداش کردیم)). 

من :(( مثل انسان ( حیوان) توضیح بده 😑)). 

کریم :(( اون کسی که هیولا مون رو نابود کرد رو پیدا کردیم ! )). 

من هم چشمام تا ته باز شد و گفتم :(( بلههههههههههههه؟؟!!!)).

بعد سریع از جام بلند شدم و گفتم :(( کجاست ؟ نشونم بده الان ! )). 

کریم :(( 😳)). 

من :(( چیه ؟؟؟ )). 

کریم :(( امممممم......امی...)).

من :(( بنال !)). 

کریم :(( بابا اول لباس بپوش 😖😵 !!! )). 

یکم تعجب کردم و بعد به خودم نگاه کردم.....

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هیچی تنم نیست 😵!!! 

کاملاً سرخ شدم و برگشتم توی تخت و پتو رو کشیدم رو سرم و فریاد زدم :(( برو بیرون!!!! )). 

اونم با سرعت هرچه تمام‌تر رفت بیرون.

واییییییییییییی عجب آبرو ریزی شد 😖😞.

 

چند دقیقه بعد /: 

لباس هام رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم و به سمت مرکز مخفیگاه رفتم.

وقتی که به مرکز رسیدم بقیه رو دیدم که داشتن با همدیگه حرف میزدن ، وقتی که منو دیدن ساکت شدن.

من :(( خب.....)). 

یکدفعه بلیز اومد جلو و گفت :(( .... پیداش کردیم ! )). 

من :(( خب زود باشید نشونم بدید دیگه ! )). 

اونا هم یک تبلت بهم دادن و منم اونو ازشون گرفتم ، وقتی بهش نگاه کردم و با یک تصویر از یک خارپشت آبی روبه رو شدم .

من :(( وایسا ببینم......این همونه که هیولای ما رو نابود کرد ؟! )). 

اونا هم سری تکون دادن به نشونه :( بله ) 

منم هم دوباره به صفحه تبلت با اخم نگاه کردم و با جدیت گفتم :(( این عوضی نمیدونه که با کی در افتاده ! )).

بعد رو به بقیه کردم و گفتم :(( باید هرچه سریعتر این آشغال رو پیدا کنیم و از شرش خلاص بشیم..... فهمیدید ؟)). 

اونا :(( بله )). 

من :(( اوه راستی شدو.....)).

شدو هم اومد سمتم و گفت :(( با من کاری دارید ؟ )). 

من :((.....من می‌خوام که بری سراغ این یارو و خلاصش کنی!)). 

اون اولش تعجب کرد اما بعد گفت :(( باشه......اما امی....)). 

بهش نگاه کردم اونم گفت :(( متمعنی که میخوای یک انسان بی گناه رو بکشی ؟ )). 

من :(( منظورت چیه ؟ )). 

شدو :(( ببین.....سالهاست که کل دنیا فکر میکنن که ما یک مشت مافیای بی‌رحم هستیم اما.....ما تا حالا کسی رو نکشتیم....... همه‌ی اون چیزایی که توی تلویزیون میگفتن همشون دروغ رسانه ای بود و الا ما اصلاً عرضه کشتن کسی رو نداریم )). 

بعد هم نزدیک تر شد و گفت :(( تازه وقتی که اون هیولا رو هم فرستادی بیرون تا کل شهر رو نابود کنه حتی یک نفر هم آسیب ندید پس تو......)). 

من :(( فقط اون اشغال رو بکش )). 

بعد هم از اونجا خارج شدم.

شدو درست میگه ! 

با اینکه همیشه کلمه مرگ یا کشتن کسی رو به زبون میارم اصلأ کسی رو نکشتم ! 

اما اینبار فرق میکنه ! 

من اون خارپشت آبی رو از بین میبرم حتی اگه مجبور باشم خودم بکشمش.

 

از زبان سونیک /: 

داشتم آهنگ گوش میدادم و هی تکرار میکردم :(( شما خونتون مورچه داره ؟ نه نداره!!! )). 

آه باید فردا بازم بگردم .

من باید اون مافیای اشغال رو پیدا کنم و همشون رو بکشم اون مافیای رز خاکستری لعنتی رو !!!

 

 

ادامه دارد.......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

 

​​​​​​

 

​​​​​​

 

​​​​​​

 

 

 

[ چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 19:19 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب