سلاح پارت ۱۱

از زبان نویسنده:

تیلز چشمش به شمارش معکوس بود و ناکلز هم چشمش به قصر بود که بعد از انفجار فوری وارد قصر بشه.لحظه استرسی ای بود.از اونور رافائلا و کارلایی که از نقشه تیلز و ناکلز خبر داشتن تو جنگل بالای شاخه یه درخت نشسته بودن و منتظر انفجار بودن.اونا میتونن سونیکو فراری بدن؟یا خودشونم گرفتار میشن؟اینا سوالایی بود که تیلز مدام از خودش میپرسید.اما وقت شک کردن نبود.بود؟شمارش معکوس ثانیه ۵ رو رد کرد.

۵

۴

۳

۲

۱

و بومب!انفجار اغاز شد.دونه دونه بمب ها ترکیدن و باعث خرابی شدن.سرباز ها از شوک و ترس اومدن بیرون تا ببینن چه چیزی باعث انفجار شده که با ارتشی از هولوگرام های ناکلز رو به رو شدن.

از زبان ناکلز:

بعد انفجار فوری هولوگرامام ب حرکت دراومدن و ب قصر حمله کردن.منم خودمو باهاشون قاطی کردم و بعد یواشکی رفتم سمت جایی که سونیک توش زندانی بود.رسیدم..سونیک تو قفس پرنده بود؟🙂🙂ودف 🙂🙂🙂مگه سونیک پرنده اس🙂🙂🙂🙂(حرفی ندارم)رفتم جلو قفسش.نگاش کردم. 

من:به به..میبینم پرنده شدی

سونیک سرشو بالا اورد و منو نگا کرد.

سونیک:[پوکر]مرض.

من:خب..زود باش خودتو ازاد کن بریم.

سونیک:باش

سونیک بلند شد و زنجیرارو محکم کشید.زنجیرا همه پاره شدن.(سونیک خیلی خر زوره:>)سر و وضع خودشو مرتب کرد بعد اومد سمت قفس.دوتا میله رو گرفت و کشید و بازشون کرد بعد ازشون رد شد و اومد بیرون.

من؛ نمیفهمم وقتی خودت میتونی فرار کنی چرا ما میایم کمکت..اه

سونیک همونطور که میخندید اومد رو شونه من نشست. 

سونیک:اگه حرفات تموم شد بریم.

من:بریم.

با یه دستم سونیکو گرفتم که موقع دویدن نیوفته و بعد از قصر رفتیم بیرون.همین که خواستیم وارد جنگل بشیم یه صدایی پشت سرمون اومد.

؟؟؟:داره فرار میکنه بگیرینششش

برگشتم پشت سرمو دیدم.واییی این پرنس شدو عه اسسسس پرنس سیلور هم باهاشه.بدبخت شدیم.

من:سونیک میتونی دست ب سرشون کنی؟

سونیک:مانام کمه فعلا میتونم از جفتمون دفاع کنم.

من:مانات کمه؟

سونیک:اره..یادت رفته؟وقتی بیشتر از ۱۲ ساعت با اون رز مشکی در تماس نباشم مانام کم میشه.

من:ای وای..خب باشه همون دفاع ام خوبه.

سونیک:اره فقط سریع تر برو چون این گند اخلاقه سرعتش زیاد شده.

سرمو برگردوندم ک دیدم اره.شدو سرعتش بیشتر شده و به نظر خیلی اعصبانیه. سرعتمو بیشتر کردم.امیدوارم تیلز کمک کنه.

از زبان تیلز:

از تو دوربین اسنایپم بهشون نگا میکردم.سونیک رو دوش ناکلز بود و داشتن میدویدن.پشت سرشون سیلور و شدو دنبالشون بودن.پشت سر اونا هم...امی و بلیز.خب.این چند روز یه قدرت جدیدی بدست اورده بودم..لاپلاس.(من نمیتونم دقیق لاپلاسو توضیح بدم چیه انیمه دارونیز گیم رو ببینین تو یکی از قسمتاش راجب لاپلاس توضیح داده)خیلی خوب نمیتونم کنترلش کنم اما برای اینکه بتونم یه گلوله جلو پای شدو و سیلور بزنم که متوقفشون کنم کافیه.از لاپلاسم استفاده کردم.اسنایپم رو تنظیم کردم.و...شلیک!درست جلو پای شدو و سیلور.متوقفشون کرد.فک کنم همین کافی باشه..

از زبان رافائلا:

به به..این روباه کوچولو کل قصرو به لرزه دراورد.

من:کلارا اماده ای بریم؟

کلارا:از همیشه اماده ترم.

کلارا از رو شاخه درخت بلند شد و گفت:ماه..بال ها.

و بعد دوتا بال دراورد.کلارا جادوی ماه داره..ولی بماند.با جادوماه خیلی کارا میتونه بکنه.با همون جادوی ماه پیشبینی تونست بفهمه که سونیک و اون گوجه هیکلی(ناکلزو میگه *اسمایل ملیح*)از این سمت میان.مام تو همین سمت نشسته بودیم منتظرشون.کم کم از دور تونستم ببینم دارن میان.پرواز کردم و جلوتر رفتم.

من:کلارا سونیک و گوجه بامن بقیشون با تو

کلارا:حله

از زبان شدو:

لعنتییی تازه گرفتمش نمیتونم دوباره از دستش بدم...باید هرجور شده بگیرمش هرجور..با نیروی تاریکیم یه گوله جادو درست کردم و سمت پاهای اکیدنا هه پرت کردم.اما یه دختره پرید وسط و اون گوله رو دفع کرد.وایسادیم و نگاش کردیم.

دختره:کمک نمیخواین؟[با لبخند]

من:از سر راه برو کنار

دختره:هی این طرز رفتار با یه گوست(ghost یعنی روح..کلارا یه روحه)که امتیازی بیشتر از ۱۴۰۰ داره درست نیست!

بعد دستشو برد بالا.موجای سفید رنگی دور دستش شروع به چرخش کردن.

دختره:یکم ادب یادت میدم کوچولو^^ماه..اتش

همون موج های دور دستش شعله ور شدن..یاخدا این دیگه چیه؟لعنتی.یه گوله تاریک دیگه اماده کردم. اون شعله رو پرت کرد. منم گوله رو پرت کردم. شعله و گوله بهم خوردن. اما... گوله از بین رفت و شعله چیزیش نشد؟یا خدا....

دختره:[لبخند]امشب ماه کامله برای همین قدرت من تو صددرصد خودشه^^

شعله اومد سمتم ولی قبل اینکه بهم بخوره سیلور اومد جلوی من و شعله خورد به اون.فریادی کشید و افتاد زمین.

من و بلیز و امی همزمان سیلورو بلند صدا کردیم.بلیز اول رفت کنار سیلور نشست و اونو گرفت.(عاشقان🙂😂راستی سیلور نمیمیره کلارارو فش ندید تشکر^^)

دختره:ای بابا...چیزیش نشد که!فقط ماناش کم شد.چقد شلوغش میکنین!!

اعصبانی یه گوله دیگه اماده کردم و گفتم:تو کی هستی و از ما چی میخوای؟بگو تا اینو نکردم تو حلقت.

دختره خدید.

دختره:چه عجب وقت معرفیم رسید..خب.[تعظیم میکنه]کلارا د گوست هستم.من طرف هیچ شمام لازم نیست باهم دشمنی کنیم.

امی:طرف مایی؟پس چرا به پرنس سیلور صدمه زدی؟

کلارا:صدمه نزدم..فقط از ماناش کم کردم!همین.به مرور زمان ماناش برمیگرده.

من:و از کجا بدونیم تو تیم مایی؟

کلارا:من قراره کمک کنم که سونیک بیاد طرف شماها^^اونو نیاز دارین دیگه؟ برای شکست رباتنیک؟

امی:اون چلمغوز (این فحشو همین الان ساختم چیزی نپرسین) فقط به دوتا دستگاه که میتونم بزنم بترکونمشون تکیه کرده بعد بیای کمک ک شکستش بدیم؟با اون استوپید بلو؟

کلارا:اه..تو چقد باکا(باکا یه فحش ژاپنیه یعنی احمق)هستی.اینقد سرتون گرم سونیک بود که نفهمیدین کی رباتنیک هفت زمرد اشوب و برداشت برای خودش و رفت.

من و امی همزمان:چییییییی؟؟؟؟؟؟

از زبان رباتنیک:

و اینم از اخری..خوبه.بالاخره دستگاهمو ساختم.دستگاهی که ۳ سال روش داشتم کار میکردم بالاخره ساختم.تنها چیزی که کم داشت هفت زمرد اشوب بود که دیگه..افتاد دست من.دیگه سونیک به هیچ دردم نمیخوره ...میندازمش دور!(رافائل رد رومو اماده کن رباتنیکو ببریم اونجا)برگشتم سمت اون دوتا احمق.

من:خب ای اکس ای..خب مفلیس..حالا که زمرد هارو داریم..وقت عملی کردن نقشه اس.

در واقع این کشتن وزرا و اینا فقط یه دسر قبل غذا بود که غذای اصلیو اماده کنم..و الان؟امادس!سونیک احمقو با تیم احمق تر از خودش میندازم دور و با ای اکس ای و مفلیس میریم برای ساخت امپراتوری رباتنیک!!![خنده شیطانی]

(شاخاتون دراومد؟ 🤣🤣🤣🤣)

از زبان سونیک:

رسیدیم به پایگاهم.از رو شونه ناکلز پیاده شدم و با سرعتم رفتم سمت رز مشکی.مانام داشت به ته مونده میرسید و باید فوری شارژش میکردم (دوستان رز جادویی و رز مشکی مکمل هم هستن رز جادویی قدرت شفا و نابودی داره و رز مشکی اون قدرت رو زیاد میکنه اونقد زیاد که حتی با شفاش میشه کسی که لب مرزه رو برگردونه و با قدرت نابودیش میتونه یه امپراتوری رو با یه انفجار با خاک یکسان کنه)رز مشکیو تو دستم گرفتم و گلبرگاشو لمس کردم.کم کم بیشتر شدن جریان مانا رو تو بدنم احساس کردم.نفس اسوده ای کشیدم.رو به ناکلز کردم.

من:ممنون بابت سواری!

ناکلز:[نفس نفس]قربونت

یهو یه صدای نازکی از بالا اومد.

؟؟؟:سلام پسرااااا~~~~

بالا سرمو دیدم. عه..این همون پریه اس.نیشخندی زدم. 

من:به به..یادی از ما کردی

پریه اومد پایین و رو مبل نشست.

پریه:بله میدونم^^

ناکلز:تو کی ای دیگهههه؟

پریه:به به..فرصت معرفی رسید~من رافائلا د فیری هستم~~یه پری نگهبان.خوشبختم~

ناکلز:خوشبختم منم ناکلزم.

رافائلا:میدونم~

من:از کجا میدونی؟ 

رافائلا:چون یه سال زیر نظرت داشتم~هم تورو هم تیمتو~~

من:اهان.صبر کن تو حمومم زیر نظرمون داشتی؟

رافائلا:[خنده]دیگه اینقدرم که منحرف نیستم!

رافائلا:خب ببینین یچیزی میخوام بهتون بگم.رباتنیک..اون نمایش اصلی رو شروع کرده.

من:منظورت از نمایش اصلی چیه؟

*پایان پارتتتتت*

*با نظراتون خوشالم کنیددددد*^**

[ چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 16:16 ] [ RF ] [ ]
آخرین مطالب