داستان دو عاشق ❤️🩹
قسمت ۲
از زبان سونیک.....
خیلی وقت بود که اتفاق خاصی نیوفتاده بود....
به خاطر همین رفتم توی باغ....همین طوری داشتم میگشتم و فکر میکردم که به آخر باغ رسیدم....اونجا پر از گل های رز رنگارنگ بود.....میون اون همه گل .... روی دیوار یه چیز براقی چشم رو گرفت....دقت کردم و دیدم که اون....یه گردنبندِ؟!! ولی هیچ کس نمیاد اینجا....چون اینجا انتهای باغ محسوب میشه....رفتم و اون گردنبند رو ورداشتم....یه دستی بهش کشیدم....تا اینکه انگار یهچیزایی از جلوی چشام رد شدن....یه دختر مو صورتی.....جوجه تیغی.....چشای فیروزهای(بچهها قبلا بهش اشاره کرده بودم ^*^) و انگار اون یه شاهزاده بود..چون لباس پفپفی پوشیده بود و یه تاج کوچیک رو سرش داشت.... انگاری من این دختر رو قبلا دیده بودم ( بعله سونیک....بعله که دیدی 😏) یهو مادرم صدام زد: سونیک سسووننییککک....کجایی پسرم .....بیا کارت دارم
.
.
.
رفتم پیشش: بله مادر....کاریم داشتید؟(پهنهپه...میخواست بهت بگه بیا آشغالا رو بزار دم در -_- )
مادر سونیک: آره پسرم.....یه خبر خوب دارم....ما با سرزمین خورشید صلح کردیم....ولی این صلح یه شرط داشت ..... که ماهم....خب قبول کردیم....البته اینکه این نظر پدرت بود....)
سونیک: خب این که خیلی خوبه که....یعنی ما با هر سه قلمروصلح کردیم؟ وهم اینکه... چه شرطی ؟
مادر سونیک: خب عزیزم بله.....با هر سهتاشون....شرطم اینه که....شما سه تا پسرم ( سونیک سیلور و شدو رو میگه ) با...دختراشون...ازدواج کنید!!!!
سلام: چچچچچچیییییی...مادر؟؟؟ این چه شرطی بود آخه...؟؟؟؟ آخه من حتی دختراشون رو هم نمیدونم کین....بعد از من میخواید که _
مادر سونیک: ببین پسرم....تو هم حق داری...اما دیگه پدرت این تصمیم رو گرفته....و کاریش نمیشه کرد....بههرحال...اونا دخترای خوبی هستن....پدرتون گفته که خودتون میتونید اون دخترا رو انتخاب کنید ....
سونیک: یعنی....خودم میتونم از بین اون سه تا یکی رو تو انتخاب کنم...ولی اگه اون ازم خوشش نیاد چی ؟
مادر سونیک: میدونم که خوشش میاد...آخه کی پسر قوی و خوشتیپم رو دوست نداره...ها ؟؟؟؟ ( اعتماد به سقفُ بابا 😒)
<_____>
بعدش بقلم کرد...منم متقابلانه بغلش کردم....بعدش منو برد داخل پیش داداشام....معلوم بود که اونا هم از این وضعیت ناراضین....هردوتاشون دست به سینه وایساده بودن....منم رفتم کنارشون وایسادم....در گوش سیلور گفتم: تو هم ناراضی ؟!)
اونم سر تکون داد به معنی آره....روبه شدو هم شونههامو بالا انداختم و سرم رو به سمت راست بردم.( یعنی توچی.)..اونم با سر گفت آره...( عجب مکالمه ی سرتو سری بودا 😶)
آخرش پدر وارد شد ..... بعدش یه تخته وایت برد آورد و روش عکس ۴ تا دختر دختر رو چسبوند....بعد رو کرد به ما و گفت : خب پسرای گلم....همون طور که مادرتون براتون توضیح داد دیگه لوزومی نمیبینم که دوباره بگم....پس....این عکس دخترای پادشاهی هستن که باشون صلح بستیم...)
يهو سیلور پرسید : پدر...شما گفته بودید که با ۳ تا سرزمین صلح بسته بودید...پس چرا ۴ تا دختر هست ؟)
واقعا که سوال به جایی پرسید...
پدر: خب....یکی از پادشاهی ها دوتا دختر داره.....خب چی میگفتم...آها...حالا شما ها میتونید از بین این ۴ تا دختر یکی رو قبول کنید....)
همگی سر تکون دادیم و رفتیم کنار تخته....داشتم نگاه میکردم...که یه عکس آشنا دیدم....همون دختره...همونی که وقتی داشتم به گردنبند دست میزدم اومد جلوی چشمم...عکسش رو برداشتم و گفتم : پدر....اسم ایشون چیه ؟)
پدر سونیک: خب...اسم ایشون....اِم...آها...امی رز هست....یه دختر شاد و پر هیجان.....یه خواهر داره به اسم هانی .... و از سرزمین خورشید هست.....)
وایسا...اون گفت..... سرزمین خورشید؟؟؟!!! اونجا جایی بود که دوست قدیمیم...زندگی میکرد(منظورش امیه).....حداقل اون اسم منو یاد اون میندازه....پس گفتم : من این یکی رو ...انتخاب میکنم.......چون هم با نشاطه...مثل خودم.... اون از سرزمین های مجاور ما هم هست....و چشاش...تقریبا مثل مال منع....)
زل زده بودم به عکسش و داشتم اینا رو میگفتم.....جوری که سیلور با یه نیشخندی که تا گونه باز شده بود داشت منو نگاه میکرد.مثل این 😃..و شدو هم...اینشکلی🤨🙄....مادرم 😊 و پدرم 🙂......خب خب...قشنگ گند زدی سونیک...واقعا که برات متاسفم....
بعدش سیلور برای اینکه جو رو عوض کنه گفت ...: از نظرم این خانم گربهِ خوبه ) حالا نگاه های ما : خودم 😏/ شدو 😐/ مادرم 😊/ پدرم 🙂)
پدرم گفت که باید فردا بریم ديدنشون....واقعا کنجکاوم بدونم که امی رز چطوریه ؟
پس....منتظرم باش رز صورتی !!!
ادامه دارد ..... ؟؟