یک شرور عاشق پارت دوازدهم بخش دوم

.....

"داستان از زبان امی"

‌‌

موندم چرا من نمیتونم اینارو بکشم راحت شم:/ اخه واقعا چرا🤌🏻 من میخوام اینارو نبینم اینا بیشتر جلو روم سبز میشن-___- دیگه قضیه تقلب کردن داداش این بلوبری چه صیغه ای بود-____- ولی انگار خودشونم یهویی متوجه شدن.. اصلا به من چه:/ تیلز شروع کرد به گفتن نقشه:《 خب ببینید نقشه اینه! ما اول از همه باید خاله سونیکو از سر راه برداریم🥲 》

اون گچ دیوار یهو ترسید و حرفشو قطع کرد:《 یعنی سربنیستش میخواین بکنین😧 》

یهو دیدم همه دارن منو پوکر نگاه میکنن. یهو شدو و ناکلز یه پس گردنی زد به سیلور که سرش محکم خورد زمین.

سیلور:《 واسه چی میزنییی! 》

شدو:《 بیشعور مشنگ کودن کله کدو-____- نمیخوایم سربه نیستش کنیم-_____- 》

سیلور:《 مگه هرکی تو فیلما میخواد یکیو بکشه نمیگه باید از سر راه برش داریم🥲 》

سونیک:《 حاجی دلت هوس ماهیتابه کرده بگو جان من خجالت نکش اشناشو سراغ دارم😐🥲🤌🏻 》

من:《 دنیای واقعیه اینجا نه فیلم😐 》

کیتی:《 حاجی از عقلی که خدا بهت داده استفاده کن😐 》

شدو:《 اگه میکرد وضعمون این نبود خواهر من😑😑😑🤌🏻 》

تیلز:《‌میزارین ادامه بدم یا نه😑😑 》

سونیک:《 ادامه بده رفیق😇 》

تیلز:《 خب ما باید خاله الیا رو از خونه دور کنیم! چون باید ساعت ۳ شب تو خونه سونیک وسایل و تجهیزاتو اماده کنیم و تمرین کنیم که باید چیکار کنیم! 》

بعد رو به من کرد و یه برگه داد دستم و گفت:《 امی! این خانم لیلی هستش! دوست صمیمی خاله الیا🥲 همیشه راس ساعت ۵ میاد تو مغازه و شیرینی سفارش میده. شما باید اینو تو شیرینیش بریزی تا مریض بشه 》

من:《 بعد میمیره؟! 》(در ذهن امی:بگو که میمیره بگو که میمیره😀)

تیلز:《 نه🥲 》

من سعی کردم لب و لوچم اویزون نشه و گفتم:《 اهان.. اوکی 》

ای تف تو روحت مرغ امین🥲 اخه الان وقت فرانسوی قد قد کردن بود🥲(نویسنده:یکی خاله الیا کراشم یکی رو مرغ امین🥲🤣🤌🏻) شانسم اینجا صفر شده تقریبا🥲 تیلز بعد یه لیست داد بهمون و ادلمه داد:《 خب دوستان! این لیستو باید برین تهیه کنین دو به دو گروه میشی.. 》

خواست حرفشو تموم کنه که میبینه یهو همه رفتن.. وا! اینا تا الان همینجا بودن که:/ تا اسم خرید اومد رفتن:/(نویسنده:نه جانم سونامی شیپر شدن رفت🤭🤌🏻)

تیلز:《 سونیک خریدا افتاد گردن تو و امی:") 》

سونیک:《 این کره خرا مگه چند دقیقه پیش همینجا ننشسته بودن🥲🤌🏻 》

من:《 چطوری با سرعت جت غیب شدن🥲 》

سونیک:《 ولکام تو مای لایف🥲 》

تیلز:《 حاجی🥲 دیگه پاشو افتاد گردن تو دیگه🥲 》

سونیک:《‌ اگه من تلافی این کارو سرشون درنیاوردم سونیک نیستم میشم مَشتی حسن🥲🤌🏻 》(پ.ن:مَش یا مَشتی یه پسوند لاتی گیلکیه)

بعد بلند شد و دست منو گرفت تا بلندم کنه. بعدم لیستو از تیلز گرفت و خوندش. نمیدونم تو لیست چی نوشته بود ولی سونیک چشاش عین کاسه درشت شد و گفت:《 حاجی اینا چیه؟!؟! 》

تیلز:《 نیازشون داریم خب🥲 》

سونیک:《 حس خوبی به این نقشه ندارم🥲 》

بعدم بلند شدیم و خواستیم از خونه سیلور بریم بیرون که یهو سونیک به پرده نگاه کرد. رد نگاهشو گرفتم و دیدم اون کله گچی پشت پرده قایم شده.. حاجی جاهای زیادی واسه قایم شدن هستا!!!😐 رو به سونیک گفتم:《 اون دوست تو نیست؟! 》

سونیک:《 الان عضوی از پَرده سالان شده😐🥲 》

من:《 پرده سالان؟! مگه همچین چیزی داریم؟!😶 》

سونیک:《 همین الان اختراعش کرد🥲 》

من:《 واقعا دلم میخوام نبینم🗿 》

سونیک:《 منم🥲 》

بعد باهم از اونجا خارج شدیم. اینا کسخلی چیزی هستن:/ والا من بعید میدونم نقششون کار کنه:/

‌‌

‌"نیم ساعت بعد"

وایی کمرمون شکست! اینا چیه رفتیم خریدیم!! یه عالم بار اخه!! ای خداااااا خلاصه من رسیدم شیرینی فروشی.. خب ساعت چنده... بلههههههههههه!!!!!! با دیدن ساعت درجا قلبم واستاد.. سالت ۴:۱۵!!! خاک تو سرم کیک!!! کی بسوزه کی اون ماده رو بریزم!! ای تف تو روحت مرغ امین!!! بدو بدو رفتم و خمیر کاپکیکو درست کردم و اون ماده رو ریختم توش. به عجله به ساعت نگاه کردم؛ ۵ دقیقه مونده به ۵!!!!!!!

من:《 حال چه کنمممممم😰 》

سونیک:《 الان زنه میادددد😨 》

کل خونه رو گشتیم تا یه چیزی پیدا کنیم.. دیدیم یه کپسول گاز هست. یهو باهم برش داشتیم.

سونیک:《 خب عملیات را اغاز مینماییم🥲 》

من:《 اسم عملیات چیه؟! 》

سونیک:《 الفَرارُ فِي الماهيتابَة🥲 》

من:《 این اسما سمیو از کدوم گورستونی میارین😐🥲 》

سونیک:《 ولکام تو گرین لند سوییت هارت🥲 Anyway! بیا کارمونو شروع کنیم🥲 》

سونیک کبریتو روشن کرد و جلو کپسول گرفتیم.. اها روشن شد!!

سونیک:《 یا حضرت ماهیتابه مددی🥲 》

بعدم کاپ کیکو زدیم فوری سوزوندیم🥲 اخیششششش!! تموم شد. سونیک فوری زیر پیشخوان قایم شد. منم پشت پیشخوان منتظر اون احمقیم که قراره از اینجا خرید کنه•~• تو افکار خودم بودم که یهو در باز شد و زنه اومد تو. خب زنیکه بیا که اینو بدم بری بیوفتی رو تختت نتونی نشیمنگاه بیصاحابتو تکون بدی با فکر مرگ زنه لبخند زدم و گفتم:《 سلام خانم چی میل دارین^^؟! 》

زنه هم لبخندی زد و گفت:《 سلام دخترم^^ یه شیرینی سوخته به من بدین^^ 》

چرا همه اینجا شیرینی سوخته میخورن🥲 مغزشون معیوبه ایا؟!؟!:| خلاصه همونی که سوخته بودو دادم بهش و ازش پول گرفتن و اونم رفت...چیه؟!؟! نکنه انتظار دارین با اون همه خستگی تو بدنم بیام بهتون بگم چطوری پولو از زنه گرفتم:/ اعصاب ندارماااا🪓🪓🪓.. اه ساکت شدی.. افرین^^... از شدت خستگی نشستم روی صندلی.. سونیکم از زیر پیشخوان اومد بیرون و کمرشو ماساژ میداد. خبب حالا باید منتظر بمونیم شب بشه...

"داستان از زبان سونیک"

مارک:《 داداش مطمئنی اینجا بمونیم چیزیمون نمیشه🥲 》

من:《 فعلا تا تلفن خاله قطع نشده باید همینجا بمونیم🥲 》

مارک:《 من مامانمو میخوام🥲TT^TT 》

من:《 منم مامیو موخوامTT^TT ولی نمیشه کاری کرد باید سر کنیم فعلا تا تلفن خاله تموم بشه و بره پیش دوستش تا ما بتونیم باقی نقشه رو بریزیم🥲 》

خاله هم که نگم چطوری داشت داد و بیداد میکرد و زمین و زمونو بهم میریخت.. ابرومون جلو امی رفت قشنگ🥲 یهو دیدم خاله وسایلشو برمیداره و میره بعدم داد میزکه:《 پسرا من دارم میرم خونه دوستم مریضه یه سه روزی اونجام!!! خونه یه خاک بر داشته باشه خفتون میکنمممم!!! بای ماهیتابه های براق من^^ 》

بعدم درو بست.. محبت اصلا تو خونه ما روی موجای خروشان موج سواری میکنه🥲 از اتاق اومدیم بیرون دیدیم واقعا خاله رفته هممون یه نفس راحتی کشیدیم.. اخیشششش.. سلام ارامش نچندان ماندگار🥲😀 گوشیو برداشتم و رفتم تو گروه

من:دوستان خونه خالی از ماهیتابس*^*_(پ.ن:اسم رمز به نشانه وقتی که خونه خالیه و میخوان کاریو انجام بدن🥲)

سیلور:یعنی خاله الیا ماهیتابه هارو فروخت🥲؟_

ناکلز:تو کی ادم میشی سیلور:/ _

سیلور:خو میگه خونه خالی از ماهیتابس🥲_

شدو:بیشعور کله پوک احمق یعنی خالش خونه نیست دیگه😑_

بلیز:هوی درست حرف بزن مردک!!!_

رژ:اسکرین شات گرفته شدUWU_

من:چه سمایی هستین واقعا🥲_

تنگل:حاجی تو خودت از هممون بدتری🥲_

من:بلند شین از در پشتی بیاین تو خونه من🥲_

بعدم از گوشیمو خاموش کردم و رو صندلی نشستم.. امیم که رو مبل نشسته بود و وسایلو نگاه میکرد. بعد اون ریش و سیبیل مصنوعی که تیلز گفته بود بخریمو برداشت و گقت:《 واقعا چرا اینو گفته بخریم؟!؟! 》

من:《 تیلزه دیگه🥲 نمیشه از کاراش سر در اورد🥲 》

بعد چند دقیقه بچه ها اومدن و رو زمین نشستیم همگی.. تیلز تخته شاسیشو دراورد و یه دور نقشه رو مرور کرد. سیلور و تنگلم که انگاری دلشون هوس قطب شمال کرده با رفتن داخل یخچال و فریزر دارن شبیه سازیش میکنن🥲 هممون نشستیم رو مبل و به تیلز نگاه کردیم. تیلز تابلو وایت بردو جلو ما گرفت و گفت:《 خوب گوش بدین🥲 تقلب قراره پس فردا انجام بشه🥲 این یعنی وقت هست تا تلقب و پیدا کردن سوالا🥲 طبق گفته مارک معلمشون همیشه سوالاتو تو کافه مینویسه اینجاس که میریم وارد فاز اول نقشه*^* 》

امی:《 خب خوبه.. فقط این سیبیل و وسایل گریمو واسه چی خریدیم؟؟ 》

تیلز:《 قراره معلم فیزیکو عاشق طعمه کنیم🥲 》

همه:《 چچچچچچچههههههههههههههههههههههههههههه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! 》

تنگل:《 کراس مای هارت اند هپ تو دای🥲 ولکام تو مای دارکساید🥲 》(پ.ن:اهنگ darksid از neoni)

مارک:《 معلم فیزیکمون کراش زن خوبیه🥲 》

ناکلز:《حالا کی میره عاشقش کنه🥲 》

تنگل:《 جواب سادس🥲 سونیک جان شما باید بری🥲 》

سونیک:《 رو من حساب نکنین🙅🏻‍♂️🥲 》

ناکلز:《 شدو جان...🥲 》

شدو:《 کوفت😑😑😑 》

امی:《اصلا شاید طرف لزبین باشه 》

تنگل:《 پس تو میری*^* 》

امی:《 با همین قابلمه میزنم تو فرق سرتااااا!!! 》

تنگل:《 شکر خوردم🥲 》

تیلز:《 دو دقیقه ساکت شین!!! 》

بعد هممون رو به تیلز کردیم. تیلز اهی کشید و در حالی که سعی میکرد جلو خندشو بگیره گفت:《 هیچکدومتون نمیرین.. سیلور میره🥲 》

هممون چند دقیقه سکوت کردیم. بعد من و بقیه جز ایم زدیم زیر خنده.

من:《 وای وای وای🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 》

تنگل:《 سیلور داداچ باید بری مخ بزنی🤣🤣🤣 》

سیلور:《 چرا من انقدر بدبختم🥲 》

من:《 حاجی قراره مخ بزنی خوشحال باش🤣🤣🤣 》

سیلور:《 نیستم🥲💔 》

بلیز:《 این همه ادم چرا سیلور باید بره؟؟😠 》

تیلز:《 به چند دلیل: ۱)سیلور تنها کسیه که مو سفید مذکر بین ماس ۲)گریم کردنش راحته ۳)معلم فیزیک پیره تقریبا ۴)در قرعه کشی اسم سیلور دراومد🥲 》

من:《 دلیل اخرت پرپرم کرد حاجی🥲💗 》

سیلور:《 هیییی این دنیا جای زندگانی نیست...💔 》

و شیر شکلاتو کامل سر کشید.. بعد یهو دیدیم لپاش قرمز شده و چشاش خماره. سیلور یهو خندید و با سکسکه گفت:《 قراره مَوووخ بزنم.. 》

من:《 ام.. خوبی؟؟ 》

تنگل:《 حاجی دوز شکلاتو نگاه نکردی؟؟🥲 》

امی:《 مگه شکلانم دوز داره😶😐 》

تنگل:《 اق سیلوی با شیر کاکائو مست میکنه🥲💗 》

امی:《 مگه میشهههه؟؟😳 》

ناکلز:《 فعلا که شده🥲 》

من:《 خدا شفامون بده🥲 》


تمامید😁

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه💎

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌

شبتون بخیر🍨

[ دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 23:50 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب