عشق سیاه پارت 19

از زبان ناشناس /: 

روی یک صندلی توی پارک نشسته بودم و داشتم به نقشم فکر میکردم ، به نظر میاد که همه چیز داره طبق نقشه پیش میره ، اما نباید سریع تصمیم بگیرم ، ممکنه که دیگه نتونم انتقام بگیرم .

من به زودی از اون زنیکه انتقام میگیرم.

اون دختره عوضی و بی ارزش به زودی می‌میره منم اونو برمی گردونم خونه ! 

...... :(( هاهاهاهاها )). 

 

ساعت 51 : 23 دقیقه شب /:

در پایگاه مقاومت /: 

از زبان سونیک /: 

ما رو توی یک سلول تنگ و تاریک زندانی کرده بودن اصلاً سلول خوبی نبود.

پنجره‌ای نداشت ، زمین هم که خیسه ، فقط یک تخت داره ، تازه از توالت هم که نگم براتون انگار که یک نفر اینجا چسیده واقعاً بوی بدی میاد لامصب ! 

​​​​​​...... :(( دیگه تمام شد.... )). 

به پشت سرم نگاه کردم شدو بود و داشت یک پتو رو گره میزد تا گرد بشه.

من :(( چکار میکنی ؟ )). 

اونم با عصبانیت گفت :(( به نظرت دارم چیکار میکنم ؟؟؟ 

میخوام خودم رو قخخخ)). 

من :(( بله ؟ )). 

شدو :(( قخخخخ )). 

من با صدای آروم :(( چه ؟ )). 

شدو با عصبانیت :(( قخخخ)).

من :(( فارسی حرف میزنی ؟ )). 

شدو :(( بابا دیوانه دارم میگم میخوام خودم رو به دار آویخته کنم !!! )). 

من :(( آهااااااااااااااااااا خب بگو دیگه میگم چرا اون پتو شبیه حلقه ازدواجه ! )). 

شدو :(( 😐🤦 )). 

بعد رفت بالای تخت و گفت :(( اگه مردم به مراسم خاکسپاریم نیا ! )). 

من :(( خیالت راحت نمیام 👍)). 

بعدش اون پتو رو انداخت دور گردنش و گفت :(( بدرود )). 

من :(( نخوندم 🗿 )). 

شدو :(( نشنیدم 🗿)). 

میخواست بپره که یکدفعه یک صدایی اومد ، به پشت سرم نگاه کردم و دیدم که در باز شد ، و بدتر از اونم اینکه خود این ویکتوریا....... ببخشید ویکتور هم اونجا بود و با صدای بلند گفت :(( دلقکا !!! )). 

شدو هم از روی تخت پرید اما بجای اینکه آویزون بشه با دماغ درازش صاف خورد زمین.

شدو :(( اخخخخخ​ !!! )). 

من و ویکتور عین مرغ نگاش کردیم و بعد ویکتور انگشتاش رو گذاشت روی شقیقه هاش و گفت :(( آه.......شما دیوانه اید)). 

بعد هم رفت بیرون و با عربده گفت :(( بیاین بیرون دلقکا !!!)). 

شدو با ترس از روی زمین بلند شد و گفت :(( یارو دیوونست 😰)). 

من :(( تازه فهمیدی ؟ )). 

بعد هر دوتامون رفتیم بیرون و جلوی ویکتوریا...... ببخشید ویکتور ایستادیم.

ویکتوریا..... ببخشید ویکتور گفت :(( خب...... آقایون یک خبر خوب و 3 تا خبر بد دارم! )). 

شدو :(( ببخشید چرا.....3 تا خبر بد ؟ )). 

ویکتور :(( به تو چه ؟ )). 

من :(( یعنی چه ؟)). 

ویکتور :(( اصلأ دوست دارم خبر بد داشته باشم )). 

شدو :(( ببخشید.....چرا ؟)). 

ویکتور :(( چون دوست دارم......چون مریضم......چون روانی هستم...... اصلأ من عاشق خبر بدم......باهاش زندگی میکنم ، باهاش میخوابم......اصلا میخوام با خبر بد ازدواج کنم....مشکلیه؟؟؟؟؟ )). 

شدو :(( 😳)). 

رفتم کنار شدو و گفتم :(( دیگه متمعنم که این یارو دیوونست ! )). 

شدو :(( منم باورم شد )).

بعد ویکتور گفت :(( اول کدوم رو میخواین بشنوین ؟ )). 

من و شدو :(( خبر.....خوب ؟ )). 

​​​​​​ویکتور :(( خبر خوب اینه که قراره به زودی آزاد بشین ! )). 

شدو :(( ایییییووووووولااااا)).

من :(( بلاخره )). 

ویکتور :(( خب حالا خبر های بد.....)). 

من و شدو سکوت کردیم .

ویکتور گفت :(( اول : به یک شرط آزاد میشید )). 

ادامه داد :(( دوم : شما به یک ماموریت اعزام میشید )). 

من و شدو :((.......جان ؟!!)).

ویکتور :(( و سوم : ممکنه که........زنده از این مأموریت برنگردید ! )). 

من و شدو :(( بله؟)). 

ویکتور :(( وایسا..... نباید می‌گفتم ! نباید اینو میگفتم ! )). 

شدو :(( منظورت چیه ؟؟!! )). 

ویکتور :(( همین که شنیدی )).

من :(( آقای نسبتاً محترم.....چرا این کارا رو میکنید ؟؟؟ )). 

ویکتور :(( راستش...... )). 

 

چند ساعت قبل /: 

از زبان ویکتور /: 

روی صندلیم نشسته بودم به پرونده های جنایی رو چک میکردم و منتظر تلفن بودم تا زنگ بخوره .

یکدفعه تلفن زنگ خورد ، منم سریع تلفن رو برداشتم .

من :(( بله ؟ )). 

..... :(( منم قربان )). 

با جدیت گفتم :(( حرف بزن )).

اون :(( قربان جاسوس های ما تونستن از نقشه اون گروه ضد صلح باخبر بشن و اطلاعات بسیاری جمع‌آوری کردن ! )). 

من از روی صندلی بلند شدم و گفتم:(( توضیح بده....با تک تک جزئیات ! )). 

اونم همه چیز رو برام تعریف کرد.

من :(( که اینطور......خب لطفاً به جمع کردن اطلاعات ادامه بدید )). 

اون :(( بله قربان )). 

بعد تلفن رو قطع کرد.

من :(( که اینطور.....جنگ جهانی ؟ )). 

از روی صندلی بلند شدم و به سمت سالن جلسات حرکت کردم.

چند دقیقه بعد /: 

به سالن جلسات رسیدم و دیدم که تمامی اعضای گروه اونجا بودن.

اون روباه دم دار که اصلاً برام اسمش مهم نیست 🗿

گفت :(( قربان با ما امری داشتید ؟ )).

من :(( آه...... جاسوسان ما یک سری اطلاعات جمع آوری کردن که راجب همون گروه ضد صلحه )). 

اون خرگوش صحرایی از جاش پرید و گفت :(( واقعاً......چه اطلاعاتی ؟ لطفاً بهمون بگید )).  

اون اچیدنا احمق هم بلند شد و گفت :(( جون من....... لطفاً بگید......شما رو به جون عزیزتون )). 

بقیه شون هم بلند شدن و گفتن :(( خواهش قربان لطفاً بگید !)). 

من :(( عزیزان محترم............خفه!!!!!!!)). 

همشون خفه شدن.

من :(( آه.......گوش کنید مسئله جدیه باید هرچه سریعتر اقدام کنیم این راجب یک جنگه )). 

اون خارپشت سفید زن زلیل گفت :(( This war of main)) .

همه : (( 😳)). 

خارپشت سفیده :(( به فارسی میشه......این جنگ منه)). 

من :(( ببند دهنتو)). 

اون :(( اوکی )). 

انگشتام رو گذاشتم روی شقیقه هام و گفتم:(( الان توضیح میدم..... )). 

 

چند دقیقه بعد /: 

همه داشتن از نگرانی سکته میکردن.

اون روباه پرنده گفت :(( حالا......چیکار کنیم قربان؟)).

دستم رو گذاشتم روی چونم و شروع به فکر کردن کردم.

آه......یعنی باید چیکار کنم ؟

یکدفعه یک فکری به ذهنم رسید ! 

من :(( من یک نقشه دارم)). 

همه بهم نگاه کردن .

اون خرگوش صحرایی گفت :(( چه جور نقشه ای قربان ؟!)).

من :(( بعداً بهتون توضیح میدم.....اما الان باید برم ! )). 

اون اچیدنا احمق گفت :(( کجا می‌روی مختار ؟ )). 

من :(( بله ؟ )). 

اون :(( هیچی 🙄)). 

منم از اونجا خارج شدم و به سمت زندان حرکت کردم .

 

زمان حال /: 

از زبان مری /: 

کنار تخت امی نشسته بودم و همینجور اشک می ریختم.

همینجوری داشتم اشک می‌ریختم که یکدفعه یک صدایی شنیدم :(( من......من......کجام ؟!)). 

سرم رو بالا گرفتم و با چیزی که دیدم شکه شدم و با صدای آروم گفتم :(( ا....امی؟)). 

 

 

ادامه دارد.......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

 

[ پنجشنبه ششم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 22:8 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب