از زبان ناشناس /:
روی یک صندلی توی پارک نشسته بودم و داشتم به نقشم فکر میکردم ، به نظر میاد که همه چیز داره طبق نقشه پیش میره ، اما نباید سریع تصمیم بگیرم ، ممکنه که دیگه نتونم انتقام بگیرم .
من به زودی از اون زنیکه انتقام میگیرم.
اون دختره عوضی و بی ارزش به زودی میمیره منم اونو برمی گردونم خونه !
...... :(( هاهاهاهاها
)).
ساعت 51 : 23 دقیقه شب /:
در پایگاه مقاومت /:
از زبان سونیک /:
ما رو توی یک سلول تنگ و تاریک زندانی کرده بودن اصلاً سلول خوبی نبود.
پنجرهای نداشت ، زمین هم که خیسه ، فقط یک تخت داره ، تازه از توالت هم که نگم براتون انگار که یک نفر اینجا چسیده واقعاً بوی بدی میاد لامصب !
...... :(( دیگه تمام شد.... )).
به پشت سرم نگاه کردم شدو بود و داشت یک پتو رو گره میزد تا گرد بشه.
من :(( چکار میکنی ؟ )).
اونم با عصبانیت گفت :(( به نظرت دارم چیکار میکنم ؟؟؟
میخوام خودم رو قخخخ)).
من :(( بله ؟ )).
شدو :(( قخخخخ )).
من با صدای آروم :(( چه ؟ )).
شدو با عصبانیت :(( قخخخ)).
من :(( فارسی حرف میزنی ؟ )).
شدو :(( بابا دیوانه دارم میگم میخوام خودم رو به دار آویخته کنم !!! )).
من :(( آهااااااااااااااااااا خب بگو دیگه میگم چرا اون پتو شبیه حلقه ازدواجه ! )).
شدو :(( 😐🤦 )).
بعد رفت بالای تخت و گفت :(( اگه مردم به مراسم خاکسپاریم نیا ! )).
من :(( خیالت راحت نمیام 👍)).
بعدش اون پتو رو انداخت دور گردنش و گفت :(( بدرود )).
من :(( نخوندم 🗿 )).
شدو :(( نشنیدم 🗿)).
میخواست بپره که یکدفعه یک صدایی اومد ، به پشت سرم نگاه کردم و دیدم که در باز شد ، و بدتر از اونم اینکه خود این ویکتوریا....... ببخشید ویکتور هم اونجا بود و با صدای بلند گفت :(( دلقکا !!! )).
شدو هم از روی تخت پرید اما بجای اینکه آویزون بشه با دماغ درازش صاف خورد زمین.
شدو :(( اخخخخخ !!! )).
من و ویکتور عین مرغ نگاش کردیم و بعد ویکتور انگشتاش رو گذاشت روی شقیقه هاش و گفت :(( آه.......شما دیوانه اید)).
بعد هم رفت بیرون و با عربده گفت :(( بیاین بیرون دلقکا !!!)).
شدو با ترس از روی زمین بلند شد و گفت :(( یارو دیوونست 😰)).
من :(( تازه فهمیدی ؟ )).
بعد هر دوتامون رفتیم بیرون و جلوی ویکتوریا...... ببخشید ویکتور ایستادیم.
ویکتوریا..... ببخشید ویکتور گفت :(( خب...... آقایون یک خبر خوب و 3 تا خبر بد دارم! )).
شدو :(( ببخشید چرا.....3 تا خبر بد ؟ )).
ویکتور :(( به تو چه ؟ )).
من :(( یعنی چه ؟)).
ویکتور :(( اصلأ دوست دارم خبر بد داشته باشم )).
شدو :(( ببخشید.....چرا ؟)).
ویکتور :(( چون دوست دارم......چون مریضم......چون روانی هستم...... اصلأ من عاشق خبر بدم......باهاش زندگی میکنم ، باهاش میخوابم......اصلا میخوام با خبر بد ازدواج کنم....مشکلیه؟؟؟؟؟ )).
شدو :(( 😳)).
رفتم کنار شدو و گفتم :(( دیگه متمعنم که این یارو دیوونست ! )).
شدو :(( منم باورم شد )).
بعد ویکتور گفت :(( اول کدوم رو میخواین بشنوین ؟ )).
من و شدو :(( خبر.....خوب ؟ )).
ویکتور :(( خبر خوب اینه که قراره به زودی آزاد بشین ! )).
شدو :(( ایییییووووووولااااا)).
من :(( بلاخره )).
ویکتور :(( خب حالا خبر های بد.....)).
من و شدو سکوت کردیم .
ویکتور گفت :(( اول : به یک شرط آزاد میشید )).
ادامه داد :(( دوم : شما به یک ماموریت اعزام میشید )).
من و شدو :((.......جان ؟!!)).
ویکتور :(( و سوم : ممکنه که........زنده از این مأموریت برنگردید ! )).
من و شدو :(( بله؟)).
ویکتور :(( وایسا..... نباید میگفتم ! نباید اینو میگفتم ! )).
شدو :(( منظورت چیه ؟؟!! )).
ویکتور :(( همین که شنیدی )).
من :(( آقای نسبتاً محترم.....چرا این کارا رو میکنید ؟؟؟ )).
ویکتور :(( راستش...... )).
چند ساعت قبل /:
از زبان ویکتور /:
روی صندلیم نشسته بودم به پرونده های جنایی رو چک میکردم و منتظر تلفن بودم تا زنگ بخوره .
یکدفعه تلفن زنگ خورد ، منم سریع تلفن رو برداشتم .
من :(( بله ؟ )).
..... :(( منم قربان )).
با جدیت گفتم :(( حرف بزن )).
اون :(( قربان جاسوس های ما تونستن از نقشه اون گروه ضد صلح باخبر بشن و اطلاعات بسیاری جمعآوری کردن ! )).
من از روی صندلی بلند شدم و گفتم:(( توضیح بده....با تک تک جزئیات ! )).
اونم همه چیز رو برام تعریف کرد.
من :(( که اینطور......خب لطفاً به جمع کردن اطلاعات ادامه بدید )).
اون :(( بله قربان )).
بعد تلفن رو قطع کرد.
من :(( که اینطور.....جنگ جهانی ؟ )).
از روی صندلی بلند شدم و به سمت سالن جلسات حرکت کردم.
چند دقیقه بعد /:
به سالن جلسات رسیدم و دیدم که تمامی اعضای گروه اونجا بودن.
اون روباه دم دار که اصلاً برام اسمش مهم نیست 🗿
گفت :(( قربان با ما امری داشتید ؟ )).
من :(( آه...... جاسوسان ما یک سری اطلاعات جمع آوری کردن که راجب همون گروه ضد صلحه )).
اون خرگوش صحرایی از جاش پرید و گفت :(( واقعاً......چه اطلاعاتی ؟ لطفاً بهمون بگید )).
اون اچیدنا احمق هم بلند شد و گفت :(( جون من....... لطفاً بگید......شما رو به جون عزیزتون )).
بقیه شون هم بلند شدن و گفتن :(( خواهش قربان لطفاً بگید !)).
من :(( عزیزان محترم............خفه!!!!!!!)).
همشون خفه شدن.
من :(( آه.......گوش کنید مسئله جدیه باید هرچه سریعتر اقدام کنیم این راجب یک جنگه )).
اون خارپشت سفید زن زلیل گفت :(( This war of main)) .
همه : (( 😳)).
خارپشت سفیده :(( به فارسی میشه......این جنگ منه)).
من :(( ببند دهنتو)).
اون :(( اوکی )).
انگشتام رو گذاشتم روی شقیقه هام و گفتم:(( الان توضیح میدم..... )).
چند دقیقه بعد /:
همه داشتن از نگرانی سکته میکردن.
اون روباه پرنده گفت :(( حالا......چیکار کنیم قربان؟)).
دستم رو گذاشتم روی چونم و شروع به فکر کردن کردم.
آه......یعنی باید چیکار کنم ؟
یکدفعه یک فکری به ذهنم رسید !
من :(( من یک نقشه دارم)).
همه بهم نگاه کردن .
اون خرگوش صحرایی گفت :(( چه جور نقشه ای قربان ؟!)).
من :(( بعداً بهتون توضیح میدم.....اما الان باید برم ! )).
اون اچیدنا احمق گفت :(( کجا میروی مختار ؟ )).
من :(( بله ؟ )).
اون :(( هیچی 🙄)).
منم از اونجا خارج شدم و به سمت زندان حرکت کردم .
زمان حال /:
از زبان مری /:
کنار تخت امی نشسته بودم و همینجور اشک می ریختم.
همینجوری داشتم اشک میریختم که یکدفعه یک صدایی شنیدم :(( من......من......کجام ؟!)).
سرم رو بالا گرفتم و با چیزی که دیدم شکه شدم و با صدای آروم گفتم :(( ا....امی؟)).
ادامه دارد.......
امیدوارم لذت برده باشید❤️