《 داستان دو عاشق ❤️‍🩹》قسمت 1

《داستان دو عاشق❤️‍🩹》

قسمت ۱

راستی بچه‌ها قبل از اینکه شروع کنید بدونید اون مقدمه رو باید اول بخونید ..... چون این قسمت بهش مربوطه😅

.........

اون دو نفر شب ها هم دیگه رو ملاقات میکردن.....باهم صحبت می‌کردن و یه روز برای خودشون بودن... چون در تمام روز اونا باید سرسنگین باشن و خیلی خیلی خونسرد.....چون ناسلامتی اونا پرنس و پرنسس بودن خب -____-.... 

فردا صبح امی از خواب بلند شد....

از زبان امی.....

صبح زود از خواب بلند شدم...... وووووواااااااییییییی خخخدددااااا.....عجب راحت خوابیدم....آآآآآآآخخخخخییییییششششش....(خب دیگه بسه کش دادن-__-) به کمرم یه کش و قوسی دادم و بلند شدم.....(همش شد ۱۰ دقیقه 😶) رفتم لباس مسخرم رو پوشیدم..... چون اون لباس ها خیلی پف‌پفی هستن..... به‌هر‌حال..... به هر زحمتي شد حاضر شدم و رفتم که در اتاق هانی رو باز کنم که از خواب بلندش کنم.....من عادت دارم وقتی از خواب بلند شدم برم هانی زو هم بیدار کنم‌.....البته با ناز نه ها......با جيغ و داد و هوار 😂اول از همه درد اتاقش رو آروم باز میکنم.....بعدش میرم یه سطل آب پر از یخ میآرم و میریزم روش.....

هانی: وووووواااااااییییییی امییییییی....اوف...بگم خدا چه کارت نکنه.....آه...واقعآ که......ولی برای تو هم دارم.....😈😈😈

<_____>

یه‌دفعه یه طنابو کشید و از بالا سرم آب سرد ریخت روم.....همه‌ی میکاپم خراب شد 😭

امی: وایسا هانی.....ووواااایییییسسسسسااااا !!!!!!

(الان هانی داره از دست امی فرار میکنه 😑😶😐🤐)

هانی: مگه مرض دارم که وایسم.....

امی : آره....تو مرض داری....حالا وایسا....من نمیتونم با این لباس بدووم .......

<______> داشتیم از بین خدمتکارا رد می‌شدیم( راستی.....اگع گفتید که چرا خدمتکارا کاری بهشون نداشتن و اونا هم همین طوری از وسطشون رد میشدن 🤨....چون همه می‌دونستن که اینا سیم پیچیاشون خرابه 🤣)......خلاصه ...از شانس گُه من یه تیکه از فرش جمع شده بود.....و پای من به همون تیکه گیر کرد و با مخ خوردم زمین 😑هانی اونطرف داشت از خنده روده‌بر میشد....بی ادب 😶....وایسا تا الان حالیت میکنم......میخواستم چکشم رو دربیارم که خدمتکار مخصوصم صدام زد:خانم امیلی ؟خخااننمم ااممییللیی ؟؟ کجایید ....(مگه بچه ۵ سالس که اینطوری صداش میزنی ؟ 😐) پدرتون کارتون دارن....آها اینجایید(مثلا پیداش کرد و رفت پیشش) اِم...ببینم چرا موهاتون اینقدر شلخته هستش ؟

امی : ببینم مینا....گفتی پدرم کارم داشت ؟ ( میخواست بحث موهاشو بزاره کنار...) 

مینا (یا همون خدمتکار امی) : آها بله.....پادشاه و ملکه توی اتاقشون منتظرت هستن....خیلی عجله دارن....بهتره که سریع برید...

امی : آها باشه...مرسی که خبر دادی

<_____>

مینا کمکم کرد بلند شم ...بعدش لباسم رو تکوندمش و سریع به اتاق پدر و مادرم رفتم....در زدم و وارد شدم....

امی: پدر،مادر کاریم داشتید ؟

پادشاه: بله دخترم....بیا بشین...خب برات یه خبر خوب و یه خبر بد دارم....کدوم رو میخوای اول بشنوی ؟

امی : اول خبر خوب.....

پادشاه: خوبه...حدسش رو میزدم...مالینا...میشه خبر خوب رو بگی...

ملکه...: بلع جک....خب دخترم...ما دو پادشاهی همسایه رو دعوت کردیم...‌.امشب میرسن....شماها باید برای یه مراسم آماده باشید....

امی : منظورتون بیلز و ماریا هست دیگه؟ آره؟!

ملکه: بله منظورم همونا بود....خب جک...حالا خبر بد. رو بگو...

پادشاه: خب دخترم...تو خوب یادته که ۲ روز پیش با سرزمین ماه جنگ کردیم...

امی : بلع خوب یادمه ....[ چون خودمم توش شرکت داشتم...](این یه تیکه رو زیر لب و آروم گفت )

پادشاه: به‌هرحال ما دیگه با اونا صلح میکنیم....فقط به شرط اینکه.‌‌....شما ۳ نفر با....پسراشون....خب....چطوری بگم....آه...ازدواج کنید...!!!!!!!

امی: چچچچچچیییییی؟؟؟؟ بابا من هیچ نمیدونم که پسراش کی هستن و اسماشون چیه....اصلا میفهمی داری چی میگی...اگه داری شوخی می‌کنی باید بدونید که اصلا بامزه نیست....!!!!!

پادشاه: امی ..... بسه‌....اونا این شرط رو گزاشتن...و تو هم اگه میخوای سرزمینت تو خطر نیوفته....باید این ریسک رو بپذیری...

امی: خب چرا من ؟پس هانی اون وسط چه کارست...خب اون به جای من بره....

پادشاه: ببین دخترم...خود شاهزادها انتخابتون کردن...ولی کسی هانی رو انتخاب نکرده بود..‌....

امی....لطفا....به خاطر من...به خاطر مادرت...به‌خاطر همه کس و همه چیز...این کار رو انجام بده...لطفا ‌.....

امی: باشه ..... فقط به خاطر شما....😮‍💨

<______> 

از اتاقشون اومدم بیرون....واقعا حالم گرفته بود....واقعا...رفتم تو باغم....( یه نکته * وقتی امی بچه‌ بود...قدرت کنترل گل رو داشت.‌.....یعنی گل و گیاهان رو میتونست کنترل کنه...... بعدش به خاطر همین یه باغ کوچیک پشت قصر درست کردن که بتونه اونجا از قدرتش استفاده کنه....امی هم از اینجا به بیرون از قصر میرفت)

نشستم روی زمین.... یه آواز خوندم و یه گل رز سفید که به بالا می‌رسید به رنگ صورتی بود در اومد....اونو کندم....بوش کردم....واقعا که خیلی خوشبو بود.....

یه‌دفعه حرف های پدر و مادرم تو سرم اکو شدن....

ادامه دارد ..... ؟؟

[ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 16:1 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب