داستان از زبان سونیک: (عزیزان بابت این حجم از تکراری بودن از زبان شخص شرمنده TwT)
از خونه ام اومدم بیرون....داشتم توی خیابون راه می رفتم...حتی نمی دونم دارم کجا میرم! سرم توی گوشیم بود....باید...باید به یک نفر می گفتم...ولی کی؟ دستم روی تماس با شدو مونده بود....بهش بگم...یا نگم؟ باهاش تماس گرفتم ولی قبل اینکه جواب بده سریع قطع کردم! آخه الان معلومه جواب نمیده! خوابه! مثل تو که نیست کابوس ترسناک ببینه و بیاد از خونه اش بیرون! آخخخ..چی کار کنم حالا؟ چرا....چرا باید این بلاها سر من بیاد! همینطوری می رفتم که یکی از چراغای اون خیابونی که داشتم ازش رد میشدم....خاموش شد! اونم همون چراغی که من زیرش بودم! سرمو بردم بالا...و بهش خیره شدم...تو دلم کلی فحش میدادم که آخه الان چه وقت سوختنه چراغ احمق! که یک دفعه همه چراغا باهم خاموش شدن! چ...چی؟ نخیر مثل اینکه تصادفی نیست! حس کردم یک نفر دیگه هم اینجاست! علاوه بر من! خیلی ترسیده بودم....خوب به اطراف نگاه می کردم و آماده بودم تا هر کسی بهم نزدیک شد یک مشت بزنم تو صورتش! که یکهو یک نفر دستشو از پشت سرم گذاشت جلوی دهنم و با اون یکی دستشم منو گرفت تا فرار نکنم! نتونستم قیافه اشو ببینم ولی کم کم حس کردم داره خوابم می بره! و دیگه چیزی نفهمیدم....
*تاریکی*
داستان از زبان سونیک exe:
منتظرش بودم که از خونه اش بیاد بیرون....هه..فرصت خوبیه! همینطوری داشت می رفت و ظاهرا میخواست به یک نفر اطلاع بده...ولی آخه کی؟ آخی! هیچکس که حرفتو باور نمیکنه! نه بعد اون تغییر چهره ای که دادم...من مدت طولانی حواسم به تیلز بوده...که هر وقت از خونه اش رفت فرصت کنم و تو رو گول بزنم.....بیام خونت تا خودمو نشون بدم! و حسابی غافلگیرت کنم! هه...به نظر میاد تسلیم شد...گوشیشو جمع کرد...یکمی داشت با خودش کلنجار می رفت....که همون موقع منم با قدرتم چراغی که زیرش بود رو خاموش کردم... توجهش جلب شد...بعد تمام چراغا خاموش شدن! بهترین فرصت...انگاری فهمیده که منم اینجام....چون حواسش خیلی جمعه! و منتظره تا منو ببینه بزنه تو صورتم! خیلی آروم رفتم پشت سرش و یکدفه یک دستمو گرفتم جلوی دهنش و با اون یکی دستم گرفتمش تا فرار نکنه....یکمی تقلا کرد ولی بعدش با یکی از وردام بیهوشش کردم! حالا وقتشه....باید ببرمش پیش اون! بلندش کردم و بعدم تلپورت کردم....کاری می کنم روزی صدبار آروزی مرگ بکنه! از مخفیگاه سردرآوردیم...خب..منم میخواستم مستقیم بیام اینجا...توی اتاق اصلی...روی صندلی نشسته بود...صندلیشو چرخوند سمت من...با یک نیشخند گفت:
؟؟؟: سلام سلام....exe میبینم کارتو خیلی خوب انجام دادی!
یک لبخندی زدم و گفتم:
من: من همیشه کارمو انجام می دم! (سکوت کن •-•🔪)
پوزخندی زد و ادامه داد:
؟؟؟: از اینکه نجاتت دادم خوشحالم! ولی شرطی که باهم گذاشتیم و یادت نره!
من: نه...اصلا یادم نمیره! من بهت مدیونم!
همینطوری سونیک روی دستام بود که احساس کردم دارم تکون میخوره....
؟؟؟: هممم...به نظر میاد داره بیدار میشه! تا بیدار نشده...مهمونمونو ببر اتاق مهمان! (پوزخند •-•🔪)
سری تکون دادم و رفتم سمت در و از اتاق خارج شدم...مستقیم رفتم سمت یک فضای بزرگ...(راستش نمی دونم چطوری منظورمو برسونم....یک فضای بزرگ گرد رو در نظر بگیرین مثل این فیلمایی که توی سفینه ها هستن...چهار مسیر از چهار طرف به مرکز این قسمت وجود داره و بین این چهار مسیر هم ارتفاع...امیدوارم منظورمو فهمیده باشین TwT اگه عکسی پیدا کردم...می ذارم) رفتم و دستاشو حالت آویزون توی قسمت مرکزی دایره پایین موتور خونه مخفیگاه بستم...(مخفیگاه نیست سفینه هست TwT قشنگ مشخص شد شخصیت منفی کیه •__•) علاوه بر دستاش...پاهاش و گردنشم از پشت با زنجیر بستم....هنوزم خواب بود....عوضی...این دقیقا به همون روشی بسته شده که من توی زندان بسته شده بودم! میخوام تک تک بلاهایی که توی زندان سرم آوردن...سر تو هم بیارم! قبل اینکه بیدار بشه و منو ببینه از اونجا رفتم...
داستان از زبان ؟؟؟:
روی صندلیم نشسته بودم...و داشتم از روی مانیتور میدیدم که exe چیکار میکنه....یک دفعه در اتاق کنترل باز شد و اومد داخل....با تعجب گفتم:
من: به جان خودم همین الان اونجا بودی!
یک پوزخندی زد و گفت:
سونیکexe: فعلا که اینجام! (•-•🔪💀)
یک لبخند کوتاهی زدم...و اون دوباره گفت:
سونیک exe: از روزی که نجاتم دادی....یک هفته ای میشه...خواستم بگم هنوزم داری روش کار می کنی....یا نه؟
من: البته که روش کار می کنم....به زودی ساختش رو تموم می کنم...و بعدشم می تونم باهاش تمام انرژی سونیک و برات بگیرم....هو هو هو هو(قشنگ مشخص شد کیه ^^)
سونیکexe: بعدشم...من بهت کمک می کنم دکتر اگمن! تا به چیزی که میخوای برسی! (اینو کمک؟ هه...در رویا ببینین •-•)
لبخندی زدم و اون رفت بیرون....وقتی نجاتش دادم....فکر نمی کردم اینطوری دنبال انتقام باشه....همون چیزی که من میخوام!
(فلش بک)
داستان از زبان تیلز دال:
هعیی...حدود ۳ ماه میگذره که من از شر اون عوضی خلاص شدم...آخیش...داره توی زندان خوب آب خنک میخوره! بهتر....بپوس و بمیر و من و راحت کن....(منظورش ما البته •-• تیلز دال: نه اصلا منظورم ما نبود •-• ماریا: سکوت می کنی یا خودم.... تیلز دال: برو ادامه •-• ماریا: به تو چشم نمیگم ولی میرم ادامه @-@) به سرم زد امروز رو برم توی اتاقش فضولی کنم! و همین کار رو هم کردم....محبوبیت exe پیش شیطان بزرگ (که پشمم نیست @_@) خیلی خیلی کم شده! و این به نفع منه که خودنمایی کنم! ولی هنوز علت زنده نگه داشتنش رو نفهمیدم...امرزو رفتم تا بهش سر بزنم...توی زندان...(میخوام هرگز نری @-@ و راستی این هنوز قبل از تحویل برگه به سالیه) چون زندانیه...اجازه دیدنش و به هر کسی نمیدن....ولی منکه هر کسی نیستم! هه هه...رفتم وسط زندانش وایسادم....یک زندان تاریک....و صدای شنکجه شدن بقیه شیاطین توی زندان هاشون میومد...دست و پاهاش و گردنشو به زنجیر بسته بودن...(دقیقا مثل سونیک •-• هق طفلک سونیک T^T) سرش پایین بود...و اصلا تکون نمیخورد....خیلی از اینکه این شکلی میبینمش....خوشحالم! فکر کنم روزی صدبار با این وجود آرزوی مرگ میکنه! با تمسخر گفتم:
من: میبینم خوب بهت خوش میگذره!
هیچی جوابمو نداد....اصلا تحویلمم نگرفت...یکمی بعد یک صدای ضعیف ازش شنیدم:
سونیک exe: گم....شو....بی...رون...
من: بهتره یادت باشه...کی اینجا آزاده و کی در بند....یاد بگیری بهتر با من صحبت کنی! و راستی....خبرایی برات دارم....که اصلا خوشحالت نمیکنه (پوزخند)
سرشو آورد بالا و همینطوری زول زد بهم....انگاری تا به حال منو تو عمرش ندیده باشه! دوباره با پوزخند گفتم:
من: قراره اتفاقای بدی برات بیوفته و من خیلی خوشحالم!
یک دستمو بالا آوردم و روش یک حلقه قرمز به وجود اومد...و دوباره گفتم:
من: قراره حلقه قرمزو بدن بهت! پس بدبختی! و من بی صبرانه منتظر بدبخت شدنت هستم!
صورتش ترسیده و ناراحت شد....با همون حالت گفت:
سونیک exe: داری دروغ...میگی!
من: نه حقیقت محضه! (پوزخند)
و اومدم بیرون....هه هه...کاری کردم که تا زمان دادن حلقه قرمز بهش از افسردگی دق کنه بمیره! حلقه قرمز و چه به یک شیطان بدن چه به یک موجود معمولی....اونو تبدیل به یک برده میکنه! برده کسی که اون حلقه رو به اون شخص داده....و شیطان بزرگ قراره حلقه رو به exe بده! پس میشه برده اون....هههههه(خنده) واقعا خوشحال کننده هست! ( بلی هست ولی نه وقتی که فرار میکنه •-•) اون هیچ راه فراری نداره! حتی بمیره هم آزادش نمیکنن!....که یک دفعه صدای یک انفجار شنیدم! بیشتر شبیه صدای قدرتای احمقانه اون هست! برگشتم....چیییییی؟؟؟ یک نور لیزر قرمز از سمت زندان اومد....وای اون دیگه چی بود....که یکدفعه یادم اومد....لعنتی...اون میخواد فرار کنه! سریع رفتم و به شیطان بزرگ گفتم....و اونم با عصبانیت گفت:
شیطان بزرگ: (صدایی از ته چاه تصور کنین •-•) نه! اجازه ندید فرار کنه! بگیریدش و اگه مقاومت کرد...بکشینش!
(ادامه دارد •-•)