سکوت مرگ فصل ۲ قسمت ۶

داستان از زبان سونیک:

ازش پرسیدم دیروز خونه بود یا نه....باید میفهمیدم...حتی اگه حرفامو باور نکنن! دیروز صبح همون موقعی بود که تیلز بهم زنگ زد و گفت صداهای عجیبی میشنوه و از این حرفا! که با جوابی که تیلز بهم داد...خشکم زد!

تیلز: چی؟ دیروز صبح؟ نه سونیک....من دیروز خونه نبودم! رفته بودم پیش سالی....قرار بود با هم دیگه روی یک پروژه خیلی باحال کار کنیم....اتفاقا میخواستم بهت نشونش بدم‌‌....ولی تو اینطوری شدی و....نشد دیگه!
خدای من....اگه تیلز خونه نبوده یعنی‌...اون تیلزی که من دیدم و باهاش حرف زدم‌‌....اصلا تیلز نبوده! اون.....اون....exe بوده! خدایا....حالا دیگه به دوستای خودمم باید شک داشته باشم؟؟! عوضی لعنتی! کاشکی هیچوقت پاش به زندگیم باز نمیشد! به خودم اومدم و دیدم تیلز باهام خداحافظی کرد و رفت....حالا توی خونه ام تنها شدم‌...و...واقعا احساس بدی دارم....بلند شدم و رفتم توی هال....وای پسر...حق با امی بوده...همه چیز مرتبه! حتی...حتی تلویزیونم سرجاشه! و سالم؟ خوبه شیشه هاش توی کمر من رفته بودن! رفتم توی حیاط....خودشه! گلای رز! اونا هنوز پژمرده هستن! که نشون میده من روشون افتاده بودم‌....مثل اینکه نتونسته موجودات زنده رو تغییر بده! و فقط اشیا رو درست گذاشته سرجاشون! طوری که انگار من توهم زدم! حالا همه فکر می کنن من دیوونه ای چیزی هستم! یک بلایی سرش بیارم که... ابرای آسمون واسش ۱۰ روز ببارن! اینقدر اعصابم خورد بود که یک مشت زدم توی دیوار....و...دستم به شدت درد گرفت (چیه؟ •-• میخواستین بزنه تو دیوار دستش آسیب نبینه •-• الیکا: برو ادامه و از بحث خارج نشو •~•) شب شد...امروز و به یک بدبختی گذروندم! چرا؟ اینقدر بدشانسی؟ بعد ۵ ماه یک هویی برگشته و دارم اجازه میدم زندگیمو نابود کنه؟ دوباره؟ نه...نه...نه دوباره! اجازه نمیدم! نه به هیچ وجه! که خوابم برد....

داستان از زبان سونیک در رویا:

داشتم توی جنگل گرین هیلز قدم میزدم‌...نسیم خیلی خوبی میومد....همه جا سرسبز و زیبا...که یک دفعه یک بویی حس کردم...شبی..شبیه بوی خونه! آخه اینجا؟ برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم‌....چیزی نبود...ولی به محض اینکه دوباره جلومو نگاه کردم همه جا پر از خون شد! (یک چیزی مثل مرحله ۱ بازی سونیکexe @~@) اینجا....چه خبره؟؟ که یک دفعه تیلز و دیدم....و امی...سالی؟....همه اشون بودن به جز....شدو! رفتم نزدیک تر ولی تیلز نبود...بلکه...یک...یک...جنازهه!؟ و امی و سالی هم مرده بودن! نه نه....داره چه اتفاقی میوفته؟؟ صدای خنده ترسناکی شنیدم (از نظر من مسخره •-•👌) برگشتم...ولی انگاری صدا از همه جا میومد! که یک دفعه زیر پام خالی شد و افتادم پایین! ولی روی یک تیکه چمن معلق! و بقیه فضا کاملا سیاه! که یک لحظه احساس خفگی کردم! حس کردم نمی تونم نفس بکشم! تا اینکه صدای تیلز و امی و سالی رو شنیدم:

سالی: سونیک!! نجاتمون بده!

تیلز: سونیک؟ کجایی؟؟

امی: سونیک؟؟ کمکم کنننن!
اینجا داره چه اتفاقی میوفته! حس کردم واقعا دارم خفه میشم...که یک لحظه چشمام بسته شد...وقتی بازشون کردم...جلوی جنازه خودم بودم! اونم بدون قلب! وای...این این...خیلی وحشتناکه! یک نگاه به دستام انداختم....دستام...‌.‌خونی بودن! با ناخونای بلند! چه اتفاقی افتاده..!!!

داستان از زبان سونیک در واقعیت:

از خواب پریدم!! خدای من! این دیگه چه کابوسی بوددد!! خیلی ترسناک بود....نگاهی به دستام کردم‌‌....هیچیشون نبود! همون موقع چشمم افتاد به پنجره اتاقم....باز بود! ولی مطمئنم وقتی خوابیدم پنجره اتاقمو بستم! اینجا....اینجا چه خبر شده!! من باید برم بیرون.‌..دیگه نمی تونم توی این خونه بمونم! باید برم پیش شدو...نه...باید برم بیرون! نباید برم پیش اون....اهههه..چیکار کنم؟ نمی دونم دقیقا ساعت چند بود ولی می دونم وقتی از خونه ام اومدم بیرون یک نگاه کوتاهی به ساعت کردم‌...و نزدیکای ۳ شب بود!

داستان از زبان سونیک exe:

از وقتی با تغییر قیافه تونستم گولش بزنم...خیلی حس بهتری دارم! واسه دفعه اول خوب حالشو جا آوردم‌....تازه مونده! هنوز خیلی کارا هست که باید بکنم! تک تک دوستاشو...جلوی چشماش می کشم! رفتم سمت پنجره اتاقش...خیلی آروم بازش کردم...و وارد اتاقش شدم‌...نزدیک تختش شدم...خب خب خب...مثل اینکه داری خوابای خوب میبینی! میخوام بشم کابوست! همونطور که تو توی زندان کابوس من بودی! دستامو انداختم دور گردنش و داشتم توی خواب خفه اش می کردم! عوضییی...به خاطر تو ۵ ماه عذاب کشیدمم! توی اون زندان کوفتی! خوشحالم که فرار کردممم!! تا تو رو بکشمممم!! که یاد اون افتادم! اوه نه...سریع ولش کردم‌...یادم رفته بود...من به اون گفته بودم زنده میارمش! اههه بهش مدیونم! اون جونمو نجات داد....یک فرصت دیگه برای به دست آوردن قدرت زیاد رو بهم داده...پس...باید ازش استفاده کنم....گفتم:

من: خیلی منتظر نمی مونی سونیک! دوباره میام سراغت!
و ناپدید شدم...

(ادامه دارد •-•)

[ چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 8:38 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب