داستان از زبان روژ:
دکتر لوییس رو دیدم که از اتاق شدو اومد بیرون....الان بهترین فرصت هست که جزییات بیشتری دستگیرم بشه! سر راهش وایسادم و گفتم:
من: سلام دکتر لوییس....می تونم باهاتون صحبت بکنم؟
با لحن تعجبی گفت:
دکتر لوییس: اوه...سلام روژ...چی میخواستی بگی؟
خب وقت پیاده کردن نقشه هست!
من: خب...درباره بردن اون ورهاگ به بیرون از زندان هست....میخواستم بدونم می تونم منم توی بردنش کمکتون کنم؟ اینطوری اعتماد شکارچی شدو بیشتر میشه...
یک لبخندی زد و گفت:
دکتر لوییس: البته....خوشحالم میشم!
من: فقط یک مشکلی هست...
نگاهش تغییر کرد طوری که بپرسه چه مشکلی...دوباره گفتم:
من: خب...می دونین من یک مامور هستم و برنامه های خودمو دارم....باید بدونم زمان دقیقش کی هست تا بتونم برنامه هامو جمع و جور کنم و همراهتون بیام...اگه بشه جزییاتشو بهم بگین!
دکتر لوییس: بسیار خب! راستش خودمم باید راجب این موضوع بیشتر فکر بکنم تا یک زمان مناسب انتخاب بکنم....ولی احتمال زیاد شب سه شنبه ساعت ۱۰ تا ۱۱ شب باشه....به سمت جنگل هاردکویید (اسم جنگل کنار قصر هست •-•)
عالیه! اطلاعات کامل شده...حالا بخش دوم نقشه امو اجرا می کنم...فعلا که همه چیز داره خیلی عالی پیش میره!
من: وای خدای من....اون زمان من توی یکی از ماموریاتم هستم! واقعا شرمنده ام....شاید نتونم بیام!
با یک لبخند خیلی مهربانانه گفت:
دکتر لوییس: اشکالی نداره خانم روژ! شما به عنوان یک مامور خانم خیلی کار می کنین و سخت کوش هستین...مطمئنم شکارچی شدو به داشتن چنین ماموری افتخار می کنه! (چه جورم •-• الیکا: آره...از تحویل نگرفتن های روژ توسط شدو کاملا مشخصه -__- )
خدای من...چرا بحث به اینجا کشیده شد! سریع بحث و جمع کردم و گفتم:
من: خب...آممم...من دیگه باید برم...خیل ممنون که وقت گذاشتین!
و خیلی سریع از اونجا رفتم سمت اتاق خودم! وارد اتاقم شدم...ولو شدم روی تخت. هوف...عجب موقعیت بدی بود! بلند شدم و رفتم سمت اون دیوار و با ماژیک قرمز یک تیک جلوی کار اول: جزییات برای بیرون بردن سونیک، زدم....خب اینم از این....اطلاعات رو خیلی سریع برای تیلز ارسال کردم...حالا باید برم سراغ مرحله بعدی کارم...ملکه بلیز!
داستان از زبان تیلز:
توی پایگاه داشتم روی نقشه بیشتر کار می کردم که یک پیام برای گوشیم اومد....نگاه کردم...اوه...خدایا...روژ اطلاعات رو برام فرستاده...خیلی خوبه...همون موقع امی هم وارد پایگاه شد...اومد سمتم و گفت:
امی: سلام تیلز. خبرم کرده بودی...چیزی شده؟
با خوشحالی گفتم:
من: سلام. اتفاقی نیوفتاده...فقط میخواستم نقشه رو برات توضیح بیشتری بدم. ولی همین الان روژ اطلاعات دقیق برنامه اشون رو برامون فرستاد!
امی: عالیه! خب...چه زمانی هست؟
من: شب سه شنبه از ساعت ۱۰ تا ۱۱ شب! به سمت جنگل هاردکویید!
امی: هوممم...۱۰ تا ۱۱ شب؟ یکمی...دیر نیست؟
من: واقعا نمی دونم! منکه ورهاگ نیستم!
امی: هی...من اینجاما!
من: خب حالا....درباره نقشه...
صفحه نقشه رو با شبیه ساز بارگذاری کردم...و همزمان توضیح میدادم:
من: خوب گوش کن امی...نقش تو توی آزاد کردن سونیک خیلی مهمه! اگه نقشتو خوب اجرا کنی احتمال آزادی سونیک رو تا ۸۹/۳ درصد زیاد می کنی! پس خیلی نقشت اهمیت داره....
همون موقع یک دستشو گذاشت زیر چونه اش و گفت:
امی: خب...باید چیکار بکنم؟
من: کار تو یکمی خطرناکه...ولی ارزش آزاد کردن سونیک رو داره...تو باید ورهاگ باشی...و توجه نگهبانایی که سونیک رو آوردن بیرون جلب بکنی...و ظاهرا طبق اطلاعات ارسالی توسط روژ....یک نفر به اسم دکتر لوییس هم بینشون هست...
امی: اگه من ورهاگ بشم....مطمئنن توجه همه نگهبانا رو جلب نمی کنم!
من: دقیقا! برای همینه که باید از این استفاده بکنی...
یک دستگاه دایره ای کوچیک بهش دادم...با قطر زیاد و نازک!
امی: این چیه؟
من: یک جور به وجود آورده هولوگرام! با کمک کارگزاری های دقیق این دستگاه می تونی به جای یک ورهاگ چندین ورهاگ باشی! اینطوری اونا توی واقعی رو پیدا نمی کنن...و از طرفی توجهشون کاملا به سمت تو میره....اون وقت هست که من هوایی میام و سونیک و بلند می کنم و از بین نگهبانا میارمش بیرون!
یک پوزخند زد و گفت:
امی: تیلز.....تو یک نابغه ای!
یک لبخند زدم و گفتم:
من: الکی هکر گروه دارک مون نیستم!
داستان از زبان روژ:
برای عملی کردن قسمت دوم نقشه...باید اول برم سراغ پادشاه سیلور! اجازه ورود خواستم....و اونم اجازه داد....رفتم داخل و بعد از تعظیم گفتم:
من: می بخشید اعلاحضرت این موقع شب مزاحمتون شدم! (ساعت ۹ شب این موقع شبه؟ •~•)
سیلور: سلام مامور روژ خفاش! چی باعث شد بیای پیش من؟
من: قربان...همونطور که می دونین....بعد از اتفاقایی که توی تولد ملکه بلیز افتاد...ایشون کمی ناراحت هستن....خواستم بهتون پیشنهاد بدم برین دیدنشون! یا حتی ایشون بیان دیدن شما! اینو به عنوان کسی میگم که چون خودش دختره این چیزا رو خوب متوجه میشه!
پادشاه سیلور آهی کشید و گفت:
سیلور: حق با توعه...ولی آخرین باری که باهاش حرف زدم گفت اصلا نگران نیست....و نیازی نیست که منم نگران اون باشم!
من: سرورم...به احساس یک دختر اعتماد کنین....مطمئنم ملکه بلیز خیلی هم نگران هستن! شاید بهتره بیشتر بهشون توجه کنین تا کارای....سلطنتی!
سیلور: ممنون روژ....اگه میشه به ملکه بلیز شخصا اطلاع بدی که بیاد دیدن من!
لبخندی زدم و گفتم:
من: چشم!
و اومدم بیرون....تا اینجا نقشه بی نقص بوده فقط باید امیدوار باشم تا آخر همینطوری پیش بره! رفتم سمت اتاق ملکه...اتاقی که جواهر اوریتا توش هست دقیقا داخل اتاق ملکه هست...جواهر اوریتا یک جواهر مخصوص اعضای سلطنتیه که از نسل های مختلف به این نسل رسیده....و البته...وظیفه ملکه هست که از اون محافظت بکنه! اجازه ورود خواستم...
بلیز: بیا داخل!
وارد اتاق ملکه شدم...یک نیم نگاهی هم به اتاقی که رمزش اثر انگشت ملکه بود انداختم....همون جایی که جواهر اوریتا هست!
بلیز: اوه روژ تویی؟ چیکارم داشتی؟
من: بانوی من! پادشاه سیلور میخوان شما رو ببینن! البته ایشون گفتن که من شخصا بهتون اطلاع بدم!
یکمی فکر کرد بعدم گفت:
بلیز: باشه...ممنون که خبرم کردی...
اومد نزدیک در اتاق...که بره بیرون...منم همون کنار در وایساده بودم....یک گلدون روی یک پایه خیلی زیبا کنار در اتاق ملکه بود....خیلی یواش و طبیعی خودمو زدم بهش که گلدون بیوفته و بشکنه! به محض شکستن گلدون با اضطراب و نگرانی گفتم:
من: خدای من! ببخشید ملکه! نمیخواستم اینطوری بشه...ا....الان جمعش می کنم!
با لحن نگران گفت:
بلیز: روژ...آه...اشکالی نداره...ندیمه های من جمعش میکنن!
من: نه ملکه...ترجیح میدم خودم اینارو تمیز کنم...تا دفعه بعدی حواسمو بیشتر جمع کنم که این اتفاق نیوفته!
بلیز: بسیار خب....پس تو اینجا بمون تا اینارو تمیز کنی...منم میرم ببینم سیلور چیکارم داره!
لبخندی زدم و گفتم:
من: بله....بانوی من!
ملکه بلیز از اتاق رفت بیرون....به محض اینکه از اتاق خارج شد مستقیم رفتم سراغ در ورودی بخش محافظت شده جواهر اوریتا! با نفس گرم تونستم قسمت اثر انگشت رو معلوم کنم...حالا فقط باید با دستگاهی که تیلز بهم داده اثر انگشت رو کپی کنم...دستگاه قسمت اثر انگشت رو اسکن کرد...عالیه اینم از نمونه کپی شده! کارم تموم شده باید برگردم....خواستم برم بیرون که چشمم به گلدون شکسته افتاد...هعی خدا...حالا نظافت چی هم شدیم! شیشه هارو جمع کردم...بعدشم ریختمشون پشت کمد ملکه! آخه کی حال داره بره بریزه توی سطل زباله! نه...اگه ملکه بفهمه شک میکنه! ای بابا...دوباره جمعشون کردم...ولی اینبار بعد از تمیز کردن...از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت حیاط قصر...تا بریزمش توی سطل زباله (حالا فهمیدیم چرا دفعه اول حال نداشتی •-• الیکا: ۳ طبقه تشریف ببرین پایین واسه یک کیسه زباله! @-@ روژ: داغ دلم و تازه نکنین@-@ ماریا: چشم TwT) زباله هارو که ریختم....به ذهنم رسید برم و این دستگاه رو همین الان تحویل تیلز بدم! (تو روز روشن •-•؟ ) ولی نه...الان خیلی ضایع هست...مطمئنن بهم شک می کنن! همینطوری توی دستم بود و داشتم اطلاعاتش رو نگاه می کردم وقتی سرمو بالا آوردم شدو رو دیدم...از پشت پنجره اتاقش داشت منو نگاه می کرد! اوخ...مثل اینکه مشکوک شده بهم! ای وای...برای اینکه بیشتر شک نکنه دستگاه رو هم انداختم توی سطل زباله! حیحی...یک لبخند مصنوعی زدم و خیلی سریع رفتم داخل قصر سمت اتاقم....مثل برق تمام کاغذایی که به دیوار زده بودم، جمع کردم ریختم توی یک جعبه و هلش دادم زیر تخت! که یک دفعه در اتاقم طبق معمول یک هویی باز شد و شدو اومد توی اتاقم!
من: هوییی...مثلا از قدیم یک دری هم می زدن!
با جدیت و البته عصبانیت گفت:
شدو: منم فکر می کردم که فقط ندیمه ها حق بردن زباله ها به بیرون رو دارن!
وای خدا...حالا بیا و جمعش کن روژ! گفتم:
من: خب...من یک اشتباهی مرتکب شدم و مجبور شدم جمعش کنم! ملکه بلیز می دونه! میخوای می تونی بری بپرسی!
چیزی نگفت فقط یک نگاهی به اطراف کرد و بعدم همینطور که می رفت بیرون گفت:
شدو: امیدوارم اشتباهاتت بزرگتر نشن!
وقتی رفت بیرون روی تخت نشستم و یک نفس عمیق کشیدم...خیلی نزدیک بود...باید برم و اون دستگاه رو بردارم....امشب!