داستان از زبان سونیک:
رسیدم به خونه تیلز. در زدم....و یکمی بعد درو باز کرد.
من: سلام رفیق! چطوری؟؟
تیلز: آههه...سلام سونیک....میخواستم راجب یک چیزی باهات حرف بزنم....
من: دم در @-@؟؟؟ نمیذاری بیام داخل؟؟؟@-@
با دستپاچگی در حالی که یک دستشو پشت سرش گرفته بود و لبخند می زد گفت:
تیلز:اوخ...ببخشید!! بیا داخل بفرمایید😅
رفتم داخل....روی مبل نشستم...و اونم کنارم نشست...قیافه اش یکمی نگران بود....انگار از چیزی ترسیده باشه! سکوت خیلی بدی بینمون بود....سکوتو شکستم و گفتم:
من: خبببب...میخواستی راجب یک چیزی باهام حرف بزنی...مگه نه؟
یک لحظه از فکر دراومد و بعدم با نگرانی که توی صداش معلوم بود گفت:
تیلز: راستش....این قضیه دیگه داشت جدی میشد...باید به یک نفر می گفتم....و به نظرم بهتر اومد به تو بگم...
من: میشنوم....
تیلز: سونیک.....این چند شب توی خونه اصلا آروم و قرار ندارم.... خ...خواب های وحشتناکی میبینم!! و اینکه صدای عجیبی هم از داخل خونه میشنوم....واقعا خیلی وحشتناکن!
خشکم زد....خیلی تعجب کردم....تیلز هیچوقت از این مشکلات نداشت!! چی شده که اینطور شده؟؟ راستش خودمم یکمی ترسیدم...ولی با این وجود باید کمکش می کردم...برای همین گفتم:
من: تیلز....به نظرم دیگه توی خونه ات امن نیست....نظرت چیه امشب بیای خونه من! فقط تا زمانی که علت این قضیه مشخص بشه؟
سری تکون داد و بعدم گفت:
تیلز: آره...راستش میخواستم همین درخواست رو ازت بکنم...میتونم؟؟
لبخندی زدم و بعدم گفتم:
من: البته...
یکمی حرف زدیم و از دلش درآوردم که اینقدر نترسه و بعدم از خونه اش رفتم....قرار بود امشب بیاد خونه من....واقعا عجیبه...چرا باید تیلز یک همچین مشکلی داشته باشه؟... وقتی رسیدم خونه ساعت نزدیکای ۷ شب بود! اینقدر خسته شدم که افتادم روی مبل...اصلا حال نداشتم برم طبقه بالا توی اتاقم! (حالا فکر کن تو با اون سرعتت حال نداشته باشی ما چی میکشیم T~T) همون موقع که داشت خوابم می برد...صدای زنگ در اومد....قطعا خودشه...تیلزه....رفتم در و باز کردم...چشمام پف کرده بودن...چون فقط نیم ساعت خوابیده بودم و عین چی خسته بودم!! با تعجب گفت:
تیلز: آمممم...سونیک؟ خواب بودی؟؟
همینطور که داشتم خمیازه می کشیدم با لبخند مصنوعی گفتم:
من: آهههه....معلومه که نه! (دروغ گفتنت به درد خودت میخوره@-@)
یک لبخند ریزی زد و بعدم گفت:
تیلز: نمیذاری بیام داخل؟ (حرف خودشو به خودش پس داد@-@)
تازه یادم اومد....چشمام گرد شدن بعد با لبخند هایی که توشون معذرت خواهی بود گفتم:
من: هه هه...بفرمایید....
خاک تو سرم....ببین چیکار کردم!! هعیییی اشکال نداره...بزرگ میشه یادش میره!! (بدون شرح -__-) رفتیم طبقه بالا....تیلز توی یک اتاق خوابید و منم تو اتاق خودم....(خونه سونیک دو خوابه هست •-•) یکمی بعد وسط خواب ناز تشنه ام شد....بلند شدم و سر جام نشستم و یکمی با دستم روی صورتم کشیدم....دِ آخه الان چه وقت تشنه شدنه! من تو خواب سنگین بودم! (درکت میکنم T~T) رفتم طبقه پایین توی آشپزخونه....چراغو روشن کردم...لیوانو برداشتم و آب خوردم...بعدشم لیوانو گذاشتم و رفتم سمت چراغ...لامپو خاموش کردم و خواستم برم طرف راه پله که برم تو اتاقم...صدای ضربه شنیدم! انگاری یک نفر به میز بزنه! از سمت هال میومد! توی هال خونه ام یک میز شیشه ای بزرگ هست....راستش یکمی ترسیدم...ولی باید بفهمم منبع صدا کجاست....و اصلا چرا باید یک همچین صدایی بیاد؟!؟ به محض اینکه پامو توی حال گذاشتم...صدا قطع شد! وای خدا خیلی ترسناکه! خیلی وقت میشه اینطور حس ترسی نداشتم!! همون موقع بدون اینکه تکون بخورم صدایی از پشت سرم شنیدم...
؟؟؟: سلام.....سونیکککک( با صدای کم...نه داد و فریاد@-@)
شبی...شبیه صدای تیلزه! برگشتم...وقتی برگشتم...دیدم تیلزه ول...ولی...چشماش!!! قرمز شدن!! و اشک؟؟؟ اشکای خونی؟؟؟ (از این قسمت بدم میاد چون منو یاد exe میندازه@-@🔪) دوباره گفت:
؟؟؟: چیه؟؟ ترسیدی؟ اصلا نترس!! چون خیلی زنده نمی مونی!!
این دیگه چه کوفتیه؟؟ چرا تیلز اینجوری شده؟؟؟ سریع پرسیدم:
من: تو کی هستی؟؟؟
؟؟؟: واقعا؟؟؟ به همین سرعت فراموشم کردی؟؟
چی؟ من کسیو فراموش نکر...نه...یک لحظه وایسا....اون...خودشه!! برگشته؟؟؟ و...ولی چطوری؟؟!
(ادامه دارد •-•)