ماه کامل قسمت ۸

داستان از زبان سونیک:

اخخخخ...اینقدر توی این زنجیر یک گوشه بودم که واقعا بدن درد شدم....لعنت به همشون! فقط امیدوارم امی و تیلز حالشون خوب باشه...سرمو به دیوار پشتم تکیه دادم و چشمامو بستم....و فکر کردم....به اینکه چطوری فرار کنم که کسی نفهمه! هه امکان نداره! اینجا مثل یک آینه هست....هر کاری که برای خودت بکنی...بهت بر می گرده! حتی اگه درباره فرار باشه! خیلی بده....خیلی....دیگه واقعا مغزم کار نمیکنه! خیلی وقته ورهاگ نشدم‌...می ترسم قدرتام از کنترل خارج بشن! وقتی یک مدت طولانی ورهاگ نشم....برای یک بار که ورهاگ بشم....کنترل قدرتام خیلی سخت میشن! مثل اینه که تازه باید یاد بگیری چطوری کنترلش کنی! آخرین باری که این اتفاق افتاد....توی ۷ سالگیم بود....وقتی یک مدتی توی تله یکی از شکارچیا گیر کردم و پدرم نجاتم داد....و وقتی ورهاگ شدم....چنگ زدم توی صورتش! و از اون موقع به بعد پدرم یک زخم روی صورتش داشت! فقط هم به خاطر من! چون نتونستم کنترلش کنم! ولی خب....اینبار اگه ورهاگ بشم به نفعم خواهد بود! چون میزنم همه رو می کشم! دیگه واقعا غیر قابل تحمل شده برام! فقط میخوام برم بیرون....برم...بیرون! که کم کم خوابم برد...(راستیییی پدر و مادر سونیک وقتی کشته شدن سونیک ۱۰ سالش بوده! و امی ۹ سال.... و اینکه سونیک الان ۱۹ سالشه!)

داستان از زبان تیلز:

داشتم سعی می کردم...فکر کنم تا یک نقشه جدید بریزم که نیازی به نفوذی نباشه....ولی نمیشه! باید یک نفوذی داشته باشیم! اه لعنت به این شانس!....که دیدم آسانسور اومد پایین...به نظر میاد امی برگشته....فکر کنم از عصبانیتش کم شده...وقتی در آسانسور باز شد علاوه بر امی یک نفر دیگه هم اومد بیرون....واتتتتتت؟؟؟ اینکه همون خفاشه هست!؟؟؟ همونی که منو سونیک و زد! گارد حمله گرفتم و به سمتش حمله کردم و همزمان داد زدم:

من: امیییی!! فرار کننن!! اون یکی از مامورای قصرههه!!
خواستم بزنمش که امی اومد جلوی اون خفاشه وایساد و بعدم گفت:

امی: صبر کن تیلز! اون دشمن نیست!
وایسادم...و بعد با تعجب گفتم:

من: چی میگی؟؟ این همونیه که نذاشت من رمز در اتاق ملکه رو بزنم تا جواهر اوریتا رو بدزدم....از طرفی سونیک رو هم زد!
یک دفعه همون دختر خفاشه گفت:

روژ: هی هی هی....حواست باشه روباه....این به درخت میگن! قبلا هم خوبه اسممو گفتم! من روژم....روژ
امی آهی کشید و گفت:

امی: تیلز می دونم باورش سخته...ولی روژ کمکم کرد تا بتونم از قصر بیام بیرون! در واقع اون نجاتم داد!

من: چی؟ قصر؟ واسه چی قصر؟

امی: بعدا همه چیز و برات توضیح میدم فعلا روژ می تونه کمکمون کنه!

تیلز: امی....تو به من اعتماد نداری... اون وقت به این اعتماد می کنی؟؟

روژ: بابا به خدا اسم دارم...اسمم روژه! (حرسش در اومد تیلز جان روژ صدا کن دیگه •-•)

من: باشه بابا....روژ!

امی: ببین...اون می تونه کمکمون کنه! شاید بتونیم با یک تیر دو نشون بزنیم! هم جواهر اوریتا رو بدزدیم و هم سونیک و آزاد کنیم!

من: آههههه....چه فکر خوبی...راست میگی!
ولی روژ پرید وسط حرفمون و گفت:

روژ: اهم....لازمه یادآوری کنم...که...دکتر لوییس خواسته سونیک و بیاره بیرون؟؟ اونم واسه هواخوری؟؟
یک دفعه انگاری امی چیزی به ذهنش رسیده باشه گفت:

امی: آره...حق با روژه...قراره سونیک و برای تبدیل شدن به ورهاگ بیارن بیرون...

من: اگه اینطوری بشه...آزاد کردن سونیک برامون راحت ترهم میشه! ولی جزییات بیشتری میخوایم...تا بتونیم نقشه امو پیاده کنیم!

روژ: ببخشید؟؟ کدوم نقشه؟؟
رفتم سمت میز اصلی و نقشه رو با شبیه سازم نشون دادم گفتم:

من: این نقشه! (لبخند مرموز •-•)

داستان از زبان روژ:

قرار شد طبق نقشه پیش بریم....باید برم و اطلاعات جمع کنم...راجب بردن سونیک به بیرون....و البته جواهر اوریتا....از اونجایی که قرار شد سونیک و بیرون از زندان فراری بدن....پس نیازی به دزدیدن نقشه زندان از اتاق شکارچی شدو ندارم....ولی کارم برای اطلاعات گرفتن خیلی سخت شده! چون باید برای جواهر اوریتا برم سراغ ملکه بلیز! پس باید خیلی حواسمو جمع کنم! رمز ورود به اتاق ملکه اثر انگشت ملکه بلیز هست! باید اینو گیر بیارم! که این کارمو سخت کرده!...ولی قبلش باید برم سراغ شدو! اگه بتونم اطلاعات درباره بیرون بردن سونیک گیر بیارم...کارم برای اثر انگشت راحت تر میشه....هعییی خدا...این چه بلایی بود سرم اومد....همشم به خاطر اون موجود سیاه عجیب غریبه (اسم داره به جان خودت اسم داره •~• روژ: چرا به جان من؟؟؟ ماریا: چیه؟ میخوای به جون خودم قسم بخورم •-• روژ: نظری ندارم -__- ماریا: آره عزیزم نداشته باش•-• الیکا: نریم ادامه؟ •~• ماریا: حی حی بریمTwT) باشه بابا...از وقتی اون مفلیس بهم گفت جواهرو براش بدزدم...یکمی تردید برای این کارم داشتم...ولی خب....رسیدن به جواهرات بیشتر...هه...رویای خیلی قشنگی به نظر میاد! آماده شدم....لباسای خودمو پوشیدم! تا برم....سر جمع آوری اطلاعات! توی اتاقم یک دیواری درست کرده بودم که مسیر ها و...رو روش مشخص کرده بودم...این کمکم می کنه! اولین کار: رفتن سراغ شدو! دومین کار: ملکه بلیز وای پسر اینا واقعا سختن! ولی کاری نیست که از پسش بر نیام....بسیار خب بریم که شروع کنیم....رفتم سراغ اتاق شدو:

در زدم....گفت:

شدو: کیه؟

من: منم...روژ!

شدو: بیا تو!
رفتم داخل....نشستم روی یکی از صندلی ها....و بعد با یک لحن سرد گفت:

شدو: چیکارم داشتی؟؟

من: وا! مگه حال و احوال پرسیدن هم دلیل میخواد؟؟
یک دستشو گذاشت روی سرش و بعدم با لحن جدی گفت:

شدو: روژ! چی میخوای؟ ببین من اصلا امروز روز آرومی نداشتم...پس با من بازی نکن!

من: باشه بابا....به خاطر درخواست لوییس اومدم! راستش به نظر منم بذار این کارو بکنه!
دستشو از روی سرش برداشت و یک نگاه خیلی جدی تر از قبلش بهم کرد و گفت:

شدو: هدفت از این کار چیه؟ چی قراره به تو برسه؟
فکرشو می کردم اینو بهم بگه! ولی من از قبل خودمو آماده کرده بودم! با یک لبخند گفتم:

من: شدو....تو می دونی...که منم به اندازه تو از هیولاها خاطرات خوبی ندارم...ولی خب....نمی تونم مثل اونا باشم! منظورم بد بودنه! چون هیولا نیستم! تو هم همینطور....خب...حالا چی میگی؟
یکمی فکر کرد...بعدم گفت:

شدو: آهههه...خیلی خب...ولی هیچ مسئولیتی قبول نمی کنم!

من: ممنونم شدو!
و بلند شدم و اومدم بیرون....حالا می دونم که برای جمع آوری جزییات این قضیه باید برم سراغ دکتر لوییس....نقشه ام داره فعلا خوب پیش میره! امیدوارم تا آخر همینطور باشه....

داستان از زبان لوییس:

داشتم چند تا از بیمارا رو درمان می کردم...که یکی از نگهبانا گفت که شکارچی شدو کارم داره! امیدوارم نظرش عوض شده باشه! رفتم پیشش...ولی وقتی دیدمش انگاری حالش زیاد خوب نبود! می دونم علتش چیه....بلند شد....و با یک لحن خسته گفت:

شدو: من فکر کردم....به نظرم این کارو بکن...ولی...من مسئولیتی قبول نمی کنم!
خوشحال شدم....گفتم:

من: شدو...نگران نباش...من می دونم دارم چیکار می کنم....و راستی...تو خیلی خسته هستی...این چند روز به خودت استراحت ندادی....باید استراحت کنی....این خستگی و کسل بودنت هم علتش فقط همینه!
خیلی جدی نگاهم کرد و بعد دوباره روشو برد سمت پنجره و گفت:

شدو: از ابراز نگرانیت ممنونم!
میشناسمش...اون در ظاهر بی رحم به نظر میاد...ولی واقعا اینطور نیست...اون کمک کردن رو خیلی دوست داره....و من تمام تلاشم و می کنم تا کمکش کنم!....رفتم بیرون تا برم و به کارام برسم....که یک دفعه روژ رو دیدم اومد سمتم و گفت:

روژ: سلام دکتر لوییس....می تونم باهاتون صحبت بکنم؟؟

[ یکشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 11:6 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب