ماه کامل قسمت ۷

داستان از زبان امی:

وای خدای من....تیلز چطوری می تونه به اون خرگوشه اعتماد کنه! اونم بعد این همه اتفاقایی که افتاد!..آه..خیلی نگران سونیکم....امیدوارم حالش خوب باشه...رفتم خونه...ولی خیلی محتاطانه! چون بیشتر کسایی که توی جشن تولد ملکه بلیز بودن....منو دیدن...پس نمی تونم ریسک کنم....وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم....گریم بود! باید امشب وارد قصر بشم! چه با تیلز چه بدون تیلز! باید بفهمم سونیک و کجا زندانی کردن! (از بین ۷۰۰ تا زندان@-@ امی رو درکش کنین) از اون ۵ طبقه زیر زمین.‌..خیلی بزرگه اَه! خودمو شبیه یکی از ندیمه ها کردم....و وارد قصر شدم! همینطوری می رفتم...که یکدفعه صدای شکارچی شدو رو شنیدم! از پشت در اون اتاق میومد! انگاری اتاقشه! عالیه! باید وارد اتاقش بشم و تمام نقشه زندان رو بدزدم! هه...واسه من مثل آب خوردنه! ولی نه از دست کسی مثل اون! خیلی باهوش تر از این حرفاست! ولی نه از من محتاط تر و باهوش تر! رفتم سمت اتاقش و گوشامو تیز کردم که بفهمم چی میگه! انگاری داره با خودش کلنجار میره!

شدو: (از پشت در) چییییی؟؟؟...نمی تونم...می فهمی....نمی تونم!! تو همیشه توی کارای من دخالت می کنی! همیشه بهم گیر میدی! نمی خوام ریختتو ببینمممم!! از اتاقم برو بیرون حالاااا!!
نه مثل اینکه با خودش کلنجار نمیره! انگاری داره با یک نفر دعوا می کنه! ولی کی؟؟ گوشامو تیز تر کردم! و همون موقع صدای یک نفر دیگه رو هم شنیدم!

؟؟؟؟: شدو...آروم باش! من که درخواست بدی ازت نکردم! ازت خواستم بذاری اون ورهاگ همراه من بیاد بیرون! اون خیلی وقته توی زندانه! نمی تونه اینطوری ادامه پیدا کنه....باید تبدیل بشه....وگرنه آسیب میبینه!
چییییییی؟؟؟؟ ورهاگگگگ؟؟!! ببینم...منظورش....سونیکهههه!!! نه باید گوش بدم...شاید بتونم سونیک و آزاد کنم!

شدو: از کجا مطمئنی فرار نکنه!؟ اون یک ورهاگه...میفهمیی؟؟ ورهاگگگگ!!!
اوه اوه مثل اینکه شکارچی شدو زیادی عصبانیه!

؟؟؟: شدو...قول میدم نذارم فرار کنه! فقط بذار، باید ببرمش بیرون!!
این دیگه کیه؟؟ خیلی داره دفاع می کنه!

شدو: لوییس! ببین...من مسئولیتی در این باره ندارم....برو از پادشاه سیلور اجازه بخواه....الان از اینجا برو بیرون!! تو تنها کسی هستی که علاوه بر هیولاها اعصاب منو خورد میکنه! شنیدییی؟؟ برو....بی...رونننن!!!

دکتر لوییس: آهههه...باشه شدو....من میرم....ولی این رفتار تو آخر کار دستت میده!
ای وای! انگار یک نفر داره میاد....باید برم قایم بشم! ولی کجااا!!؟؟؟ از دو طرفم نگاهبانا داشتن میومدن! مطمئنم این شکل قیافه ام خیلی دووم نداره! الانه که لو برم!! وای خدا! همون موقع درم باز شد....ولی یک دفعه یک نفر دهنمو گرفت و منو کشید بالا! و دیدم یک دکتر خرگوش اومد بیرون! بهش نمیخوره خیلی پیر باشه! رفت بیرون و نگهبانا هم رفتن! خدای من این کی بود که منو بلند کرد؟؟! منو خیلی آروم گذاشت پایین...و دستشو از جلوی دهنم برداشت....سریع نگاهش کردم ببینم کی بود....که دیدم یک خفاش دختره...با لبخند داشت نگاهم می کرد...بعدم گفت:

روژ: سلام...به به ببینین کی اینجاست؟ خیلی گریمت دووم نمی یاره! می دونی دیگه؟
با عصبانیت جواب دادم:

من: اَهه..تو دیگه کی هستی؟؟

روژ: وای خدای من! این چه طرز صحبت با کسیه که الان نجاتت داد!

من: تو؟؟ نجات؟؟ هه....چیه...لابد میخوای منو بندازی زندان! مگه نه؟؟

روژ: چیشش...اگه میخواستم اینکارو بکنم....قبلا کرده بودم! ولی میبینی که تو رو لو ندادم....تازه نجاتتم دادم!
یکمی فکر کردم....درسته...می تونست خیلی راحت منو لو بده...ولی اینکارو نکرد....در هر صورت نمیشه بهش اعتماد کرد...ازم پرسید:

روژ: خبب..نمیخوای خودتو بهم معرفی کنی؟

من: به نظرت جلوی در اتاق کسی که میخواد سر به تن هیولاها نباشه...جای مناسبیه؟؟
یک خنده ریز کرد و بعدم گفت:

روژ: هه...حق با توعه...پس بریم یک جای بهتر!
و دوباره دستامو گرفت و بلندم کرد و از پنجره قصر خیلی یواش رفتیم توی همون جنگله! (با پرواز کردن •-•) منو گذاشت زمین....و بعد که خودشم نشست گفتم:

من: امی! امی‌رزم...
یک نگاهی بهم انداخت و بعدم دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

روژ: روژ هستم! روژ خفاش!
دستشو نگرفتم....و خودشم فهمید و دستشو انداخت پایین...با حالت تعجبی بهش گفتم:

من: چرا بهم کمک کردی؟؟

روژ: خب...این به خودم مربوطه! فقط میخواستم بگم اگه کمک یک نفوذی رو خواستین می تونم کمکتون کنم!
عصبی شدم و گفتم:

من: فکر نکن چون نجاتم دادی گول حرفاتو میخورم! نه...نه به این سادگی!

روژ: من بهت دروغ نگفتم....میخوام کمکتون کنم که جواهر اوریتا رو بدزدین!

من: رو چه حسابی اون وقت؟؟

روژ: خب...دزدیدن جواهر اوریتا افتخار بزرگی برای کسیه که بدزدتش! منم میخوام اون افتخار نصیبم بشه! همین!

من: آها...پس میخوای بگی واسه کسی کار نمیکنی و فقط میخوای بدزدیش؟ هه....منم باور کردم
دست به سینه وایسادم...و اونم همینطوری فقط گوش می کرد...یکمی بعد گفت:

روژ: پسسس...نقشه ساختمون زندانو نمیخوای؟ یا مثلا محل اون ورهاگ آبی....اسمش چی بود...آها...سونیک!
جا خوردم! اون سونیکو میشناسه؟؟ سریع گفتم:

من: تو...میشناسیششش؟؟

روژ: البته! توی بازجویی ها دیدم....که چطور حرف نمیزنه! خیلی سرسخته! هر کسی که اینطوری مثل اون شکنجه میشده خیلی زود به حرف میومد! (در اصل سونیک اصلا شکنجه نمیشد...چون لوییس نمی ذاشت....از طرفی شدو هم خیلی...موافق اینکار نبود! روژ فقط داره نمک می پاشه رو زخم امی •-•)
خشکم زد! شکنجه؟ دوباره گفتم:

من: تو....تو...الان...چی گفتی؟

روژ: آره دیگه عزیزم...جونم بگه برات...که
از کوره در رفتم...خیلی عصبانی شده بودم....یکدفعه بهش حمله کردم! و کوبوندمش به یک درخت...و گلوشو گرفتم! و با عصبانیت گفتم:

من: سونیک!!! اون...کجاستتتتتت؟؟؟
در حالی داشتم خفه اش می کردم...بدون هیچ تلاشی گفت:

روژ: اگه....منو...بکشی....هیچوقت نمی تونی....نجاتش....بدی!
یک لحظه حواسم برگشت! درسته حق با اونه! ما برای نقشه به یک نفوذی نیاز داشتیم....و اون تنها راه نجات سونیک بود! باید....بهش اعتماد می کردم! چاره ای نداشتم....ولش کردم و گفتم:

من: من...خیلی...عذر میخوام! گفتی می تونی کمک کنی!
یکمی به سرفه کردن افتاد بعدشم با یک لبخند گفت:

روژ: البته که می تونم!

من: پس دنبالم بیا!
و بردمش سمت مخفیگاه!

داستان از زبان شدو: (قبل از اومدن امی به قصر)

داشتم می رفتم سمت اتاقم که صدای لوییس رو شنیدم....

دکتر لوییس: شدو! یک لحظه وایسا!
با بیخیالی برگشتم و نگاهش کردم....دوباره گفت:


دکتر لوییس: باید باهات صحبت کنم! میشه بریم یک جای خلوت تر؟

آهی کشیدم و چشمامو به اطراف چرخوندم و گفتم:

من: آهههه...خیلی خب...باشه...بیا تو اتاقم!
و رفتیم توی اتاق کاریم...در و بستم و رفتم سمت میزم و روی صندلی ام نشستم و گفتم:

من: خب....میخواستی چی بگی؟
نشست روی یکی از صندلی های جلوی میز من و گفت:

دکتر لوییس: خب...راستش درباره اون ورهاگ هست!

من: سونیک؟

دکتر لوییس: آره....سونیک...

من: خب....مشکل چیه؟
مزاحم...آخه به تو چه که اون چیکارشه! اون یک زندانیه! اَه

دکتر لوییس: شدو....سونیک خیلی وقته که ورهاگ نشده! این قضیه اگه خیلی طولانی بشه....به قدرتای اون صدمه میزنه! دقیق تر بگم....ضعیفش میکنه!

من: مشکلش چیه؟
عصبی شد....دوباره با لحن جدی تر گفت:

دکتر لوییس: مثل اینکه متوجه حرفام نشدی؟؟ یادت نیست اون هیولای آفتاب که بهش اجازه دیدن نور خورشید و ندادی چه بلایی سرش اومد؟؟ اینقدر ضعیف شد که مُرد. میخوای این بلا سر اون ورهاگم بیاددد!؟؟؟
رفتم تو فکر....اون هیولای آفتاب واقعا ماجرای خیلی بدی داشت....تا چند شب باعث شد نتونم بخوابم! دوباره گفتم:

من: ازم چی میخوای؟

دکتر لوییس: آههه...گوش کن شدو....من میخوام بذاری سونیک با من بیاد! من میخوام ببرمش بیرون...فقط به مدت یک ساعت! این می تونه بهش کمک کنه....تا حداقل از آسیب هایی که ممکنه از تبدیل نشدنش به ورهاگ براش پیش بیاد جلوگیری کنه! بذار همراهم ببرمش بیرون!
چیییی؟؟؟ میخواد بذارم یک هیولا بره بیرونننن؟؟؟ با عصبانیت بلند شدم و دستمامو کوبوندم به میزم و گفتم:

من: چییییی؟؟؟...نمی تونم...می فهمی....نمی تونم!! تو همیشه توی کارای من دخالت می کنی! همیشه بهم گیر میدی! نمی خوام ریختتو ببینمممم!! از اتاقم برو بیرون....حالاااا!!....

[ یکشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 11:3 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب