داستان از زبان سونیک:
امشب جشن عروسی ویو و جت بودیم واقعا خیلی خوش گذشت تا اینکه دکتر اگمن بهمون حمله کرد و من سیلور پرتش کردیم پایگاهش😂
واقعا فردا روز پر کاری برامه
اول باید برم مدرسه
بعدشم باید برم مقاومت تا بتونم آخرین نقشمونو برای دکی اگی(دکتر اگمن مخفف شده😅) بکشیم
روز بعد :
تو راهروی مدرسه با سیلور میرفتم که شدو مثل وحشیا بهم حمله کرد
نمیدونم این پسر این چند روزه چش شده
هر روز مثل وحشیا منو پادشاه ظالم خطاب میکنه و میگه تو با اون ملکه امی باعث از بین رفتن پادشاه آرتور(عموی شدوی دنیای موازی)شدیم در حالی که من اصلا شخصی به نام امی نمیشناسم
شدو الان سه روزه که همش لباس های مسخره ی نظامی میپوشه و مقاومت نمیاد فک کنم خل شده
داشتم تو راهرو می رفتم که به دختری خوردم
ازش عذر خواهی کردمسونیک:خوبید خانم؟
؟؟؟:بله متشکرم شما به نظر سال بالایی هستین
سونیک :خیلی که نه کلاس نهم ببخشید میتونم اسم شمارو بدونم
؟؟؟:بله من.....
بزارین الکی جو بدم به داستان
سونیک:بگو اون خانم کیه؟
من:باید خواننده ها حدس بزنن
و اینکه بچه ها من پیام های همتونو خواندم اولش ضد حال خوردم که چرا کامنت ندارم اما بعد فهمیدم باید تاییدشون کنم کلی انرژی گرفتم و اینکه شرمنده من جواب کامنت هاتون ندادم چون بلد نبودم ببخشید بازم