از زبان نویسنده /:
سونیک و شدو :(( گروه جان ؟)).
اون تمساح اولش تعجب کرد و بعد زیر لب گفت :(( نباید میگفتم ! نباید اینو میگفتم !)).
بعد به سمت سونیک و شدو رفت و با صدای آروم گفت :(( هردوی شما این رو با خودتون به گور میبرید ! اوکی ؟ )).
شدو :(( OK )).
سونیک با چشمای نیمه باز گفت :(( و اگه بگیم ؟ )).
اون تمساح لبخندی زد و گفت :(( اگه بگید خودم پوستتون رو پرچم ، افتاد 👇👇 ؟ )).
شدو :(( بله..... اصلأ با کله خوردیم زمین )).
اون تمساح میخواست چیزی بگه که ناگهان صاف ایستاد و گفت :(( همینجا بمونید باید به یک کار بسیار ضروری رسیدگی کنم )).
سونیک :(( ام....... ببخشید چه کاری ؟ )).
اون تمساح :(( نمیتونم بهتون بگم زیرا این حیاتی است !)).
بعد هم با سرعت هرچه تمام تر به سمت یک در رفت و از پشت قفلش کرد .
روی در نوشته بود : ( WC ).
شدو :(( میگم..... )).
سونیک :(( بل ؟ )).
شدو :(( این...... الان.....کجا رفت ؟ )).
سونیک :(( آه......خودت چی فکر میکنی ؟ )).
بعد از روی صندلی بلند شد و رفت پشت میز اون تمساحه روی صندلی نشست و گفت :(( آه)).
شدو :(( بله ؟ )).
سونیک :(( چه صندلی راحتی ، جون میده همین الان یک چایی بگیری دستت و لش کنی)).
شدو میخواست چیزی بگه که ناگهان سونیک گفت :(( هی نگاه کن اسمش هم اینجا نوشته شده )).
بعد هم صورتش رو برد نزدیک تر و گفت :(( و.... ویکتور تمساح ! )).
شدو :(( اصلأ بهش نمیاد که اسمش ویکتوریا باشه )).
سونیک :(( ویکتوریا چیه ؟ ویکتور )) .
شدو :(( خب حالا )).
یکدفعه صدایی از پشت دری که روی آن نوشته بود :( WC ) آمد .
شدو :(( وای داره میاد !!! )).
سونیک هم خیلی سریع بلند شد و روی صندلی خودش نشست.
اون تمساح از دستشویی بیرون آمد و گفت :(( اهم.... دنبالم بیاین )).
آن دو هم بلند شدن و به همراه آن تمساح از اتاق خارج شدن.
از زبان سونیک /:
این یارو ویکتور عجب سوژه ایه !
حال میده الان ازش فیلم بگیری بزاری اینستا ، اما حالا باید ببینم که ما رو کجا میبره
بعد هم به یک در رسیدیم و این یارو ویکتور در زد .
وقتی که در باز شد گفت :(( بیاین تو )).
ما هم رفتیم تو.....همه جا تاریک بود نمیشه هیچی دید حتی خودمم به زور پیدا میکنم چه برسه به این ویکتور.
کمی جلوتر رفتم تا اینکه خوردم به دیوار.
من :(( دردم نگرفت اما..... این چیه مرد حسابی ؟؟؟)).
یکدفعه کل چراغ ها روشن شد و خودم رو داخل یک گوی شیشه ای دیدم.
یعنی چی ؟!!
..... :(( گوش کنید آقایون )).
به جلو نگاه کردم کلی آدم ( حیوون ) پشت کامپیوتر هاشون نشسته بودن و داشتن کار میکردن و البته اضافه کنم که ویکتور هم اونجا ایستاده بود و با چشمای خمار گفت :(( خوش آمدید به آزمایشگاه مقاومت )).
من :(( خب جناب رئیس نسبتاً محترم میشه لطفاً ما رو آزاد کنید ؟ کار و زندگی داریما )).
ویکتور :(( شرمنده نمیتونم اجازه بدم )).
شدو :(( میشه بگید که چیکار میخواید بکنید ؟ )).
ویکتور :(( این چیزی که داخل هستید یک محفظه هستش توش یک گاز پخش میشه که باعث میشه ناخودآگاه تمامی چیز هایی که مخفی کردید لو بدید )).
من و شدو :(( 😐😳)).
ویکتور :(( آه....به زبان ساده این یک گازه که باعث میشه هر سوالی ازتون بپرسیم به درستی جواب بدید )).
همچنان من و شدو :(( 😐😳)).
ویکتور :(( شما دیگه چه احمقایی هستید ؟ مثل یک داروی راستگویی میمونه )).
من و شدو که تازه گرفته بودیم چی شده :(( اهاااااااااااااا )).
بعد هم یک گاز پخش شد ، من هیچ تقلایی نکردم چون این گاز ها روی من اثر نداره اما شدو جوری نفسش رو حبس کرده بود که انگار یک نفر اینجا چسیده 😂.
گاز که از بین رفت اون تمساح اومد جلو و گفت :(( خب....حالا شروع میکنیم : سوال اول شما کی هستید ؟ ))
من :(( آه... سونیک خارپشت )).
شدو :(( شدو..... خارپشت )).
ویکتور :(( سوال دوم آیا......من خوشتیپ هستم ؟ )).
من :(( به من چه )).
شدو :(( زشتی به قرآن قسم میخورم )).
ویکتور داشت خودش رو کنترل میکرد و گفت :(( سوال سوم شما برای دکتر اگمن کار میکنید ؟ )).
شدو :(( که ؟ )).
من :(( اگه اون کچل سیب زمینی چاق با سیبیل های اژدر پلنگی رو میگید.....نه ! )).
ویکتور نزدیک بود از خنده بترکه که خودش رو کنترل کرد و گفت :(( سوال چهارم شما جاسوس هستید ؟ )).
من :(( نه )).
شدو :(( مرگ بر آمریکا ✊)).
ویکتور :(( سوال پنجم شما چند سالتونه ؟ )).
نباید بگم که قد جد بابابزرگ پدرش عمر دارم پس گفتم :(( 26 سالمه )).
شدو :(( من قد اجداد شما... )).
جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم :(( اون......امممممم 20 سالشه)).
ویکتور شکاک نگاهمون کرد و گفت :(( سوال آخر شما.....برادرید ؟ )).
بلهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ؟!؟!؟!؟؟!؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من و این.......برادر ؟!!
شدو :(( جونم براتون بگه... )).
باز جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم :(( بله البته برادریم ! )).
وایسا !
من چه کردم ؟
بعد هم ویکتور گفت :(( بیاریدشون بیرون )).
یکدفعه شیشه زیر پامون باز شد ، من و شدو افتادیم روی زمین ، من که دردی رو حس نکردم اما شدو انگار داشت جون میداد .
بعد هم بلند شدیم و گفتم :(( خب دیگه ما رو بخیر و شما رو به سلامت بای بای ))
میخواستیم بریم اما چند تا نگهبان با اسلحه جلومون رو گرفتن !
من :(( دیگه چیه ؟ )).
ویکتور اومد سمتم و گفت :(( شرمنده ولی نمیتونید برید !)).
من :(( جان ؟ )).
ویکتور :(( چون شما چهره و همینطور مشخصات نصف افراد اینجا رو دیدید و اگه برید و به افراد دشمن مشخصات ما رو بگید متمعنم برای همه بد میشه ، پس شما حق ندارید جایی برید )).
من :(( چی میگی ؟ )).
ویکتور :(( همین که شنیدی !))
شدو که روی زمین افتاده بود گفت :(( شاد.....و...... پیروز باشید )).
ویکتور :(( ممنان )).
ای خدااااااااااااااا.
در حومه شهر /:
از زبان ناشناس /:
اونجا نشسته بود و داشت با رفقاش روی نقشه تقریباً بزرگش کار میکرد ، واقعاً حالم رو به هم میزنه !
حالم از همشون به هم میخوره این م.......
..... :(( هی.... )).
به جلو نگاه کردم و دیدم که دست تکون میداد و میگفت :(( بیا.......میخوام نقشه رو توضیح بدم )).
رفتم سمتشون و گفتم :(( بنال )).
این یارو اسکروج با انگشت اشارش به دریا اشاره کرد و گفت :(( اینجا.... )).
اینفینیت :(( اونجا کجاست ؟ )).
اسکروج با خنده گفت :(( حدس بزنید )).
اون دوست دختر همیشه مستش دستش رو آورد بالا و گفت :(( عزیزم.....میشه من بگم ؟)).
قبل از اینکه بگه گفتم :(( یک سکوی نفت ؟ )).
همه با تعجب بهم نگاه کردن ، اسکروج گفت :(( تو از کجا میدونی ؟ )).
من :(( مهم نیست )).
اینفینیت :(( خیلی هم مهمه اسکروج خودش تازه فهمیده که اونجا یک سکوی نفته حالا تو از کجا میدونی ؟ )).
من :(( گفتم که مهم نیست )).
اسکروج :(( یعنی چی که..... )).
من :(( خفه شو !)).
یکدفعه این اینفینیت اشغال یک اسلحه سمتم گرفت و گفت :(( چطور جرئت کردی ؟؟؟ )).
اسلحه اش رو کنار زدم و گفتم :(( اگه خودت جرئت داری دوباره اسلحه بگیر سمتم !)).
اسکروج :(( کافیه ! )).
همه خفه شدن بعد اسکروج گفت :(( میشه بگی چه مرگته؟ از وقتی که اومدی داخل این گروه نه تنها به ما احترام نزاشتی بلکه بهمون توهین کردی ! )).
اینفینیت هم گفت :(( تازشم از وقتی که اومدی این نقاب مسخره رو گذاشتی رو صورتت و اصلا تا حالا برش نداشتی !))
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :(( من فقط برای یک هدف وارد گروه مسخره شما شدم و الا اصلا بهتون نگاهم نمیکردم چه برسه به اینکه بخوام باهاتون حرف بزنم )).
بعد هم به سمت در حرکت کردم .
اسکروج :(( تو دنبال چی هستی ؟ )).
قبل از اینکه برم بیرون گفتم :(( دنبال اونم )).
بعد هم از اون مکان خارج شدم و به سمت شهر حرکت کردم .
ادامه دارد......
امیدوارم لذت برده باشید❤️