داستان از زبان امی:
با تیلز خودمونو خیلی سریع رسوندیم به مخفیگاه(زیرزمین تیلز هست•-•) خیلی خسته شده بودم...وارد مخفیگاه شدیم...نفس نفس میزدم...تیلز هیچی نمی گفت....عصبی رفتم سمت میز اصلی و هر چیزی که روی میز بود...با شدت انداختم پایین و فریاد زدم:
من: اهههههههههه...کجای کارو اشتباه کرده بودیم که این شدددد؟؟!! لعنتییییییی.....
تیلز اومد سمتم و دستشو گذاشت روی شونه ام و گفت:
تیلز: امی...آروم باش....مطمئن باش سونیک حالش....
یک هو فریاد زدم:
من: سونیک چیییی!!؟؟ ندیدی به خاطر من چطوری آسیب دیددد؟؟!! باور کن تیلز....اگه سونیک و نجات ندیم...من امی نیستمممم!!! شدو!!! می کشمتتتتت! اگه به سونیک آسیبی بزننننن!!! قبر خودشونو کندن!!!
و رفتم سمت آسانسور که برم بالا و برگردم خونه خودم....تیلز بهم با حالتی که شکه شده بود گفت:
تیلز: امی! صبر کن...اگه الان بری بیرون....چون ورهاگی می فهمن!
با عصبانیت داد زدم:
من: به درکککککک!!!
و رفتم بالا.....خودم...تک تکشونو می کشمممم....با دستای خودم! ( امی وقتی ورهاگه کیوت و بامزه نیست •-•)
داستان از زبان سونیک:
چشمامو یواشی باز کردم....توی ماشینه بودم....دور تا دور ماشین یک قفس چهارتایی هست....ردیف هایی از بالا و ردیف هایی از سمت چپ و راست....میله های خیلی کلفتی داره!! اه...خواستم حرکت کنم...که نتونستم...و دوباره کف همونجا ولو شدم...فقط می دونم کف ماشینه پر خون بود!! این یعنی بدجور آسیب دیدم....لعنتی....ماشین ایستاد....چند نفر در و باز کردن...و شکارچی شدو رو دیدم...ایستاده بود...و با جدیت گفت:
شدو: بیارینش پایین...
چند نفر دو تا زنجیر انداختن دور گردنم و منو کشوندن پایین...به محض اینکه پامو گذاشتم بیرون...با عصبانیت یک بار دیگه شروع کردم به تلاش برای فرار!! اون دو نفر و زدم....( ها ها ها •-•) یک هو حدودا ۶ نفر دیگه اومدن سمتم و دور من وایسادن....توی دست همشون یک زنجیر بود....خواستن منو بگیرن...که دوباره زدمشون ولی همون موقع خود شدو اومد سمتم...و تا خواستم بزنمش....پرید روی در ماشین بعدم اومد پایین سمت پاهام و پاهامو سریع بست!! اه..وقتی ورهاگم خیلی سریع نیستم....این به سرعت اون برتری میده!! لعنتی خوردم زمین....خواستم بلند شم و طنابای دور پاهامو باز کنم...ولی یک طناب انداخت دور گردنم و از پشت کشید!!! طوری که انگار بخواد خفه ام کنه! و همزمان گفت:
شدو: بهتره که دیگه تلاشی برای فرار نکنی! وگرنه ممکنه به قیمت جونت تموم بشه!
با عصبانیت داد زدم:
من: اخخ...خفه...شو....عوضی...اخخخخ!!
ولی اینقدر حالم بد بود....و خونریزی زخمم بدتر شده بود...که از حال رفتم!!
داستان از زبان شدو:
همون موقع از حال رفت....منم طناب و ول کردم....و بقیه هم داشتن از روی زمین بلند میشدن...و هر کدومشونم آسیب دیده بودن! یکی کمرشو گرفته بود...یکی پاشو...یکی هم دستشو! خطاب بهشون گفتم:
من: هر وقت تونستین با یک پشه بجنگین، بیاین توی گروه من! (تیکه سنگینی بود شدو •-• الیکا: و کمر خورد کن@-@)
یک دفعه ملی گفت:
ملی: آخه اون یک ورهاگه!!
من: یک وهاگه زخمی منظورت بود!!
بعدم با جدیت از کنارشون رد شدم و رفتم سمت در ورودی زندان...و رو به اونا گفتم:
من: بیارینش داخل....توی طبقه سوم( از زیر زمین•-•) زندان شماره ۲۰۴! و یکی تون هم دکتر لوییس رو خبر کنه....
بعدم رفتم....
داستان از زبان روژ: ( قبل این اتفاقات)
شدو اومد توی اتاق....داشتم خودمو آرایش می کردم...یک هو از جام پریدم و با داد و بیداد گفتم:
من: هویییی...مگه این اتاق در نداره!!؟؟ که در بزنی بعد وارد بشی!! خیر سرم من یک خانومم!!! نمیگی یک وقت مزاحمت ایجاد بکنی!!؟؟
بدون توجه به حرفای من خیلی سریع و جدی گفت:
شدو: کریم بهم خبر داده به یک نفر توی هک کردن نقشه ساختمون کمک کرده! (رسیدیم به جاهای جالب •-•) احتمالا برای دزدین جواهر اوریتا هست....همه نیرو ها در حالت آماده باش هستن!!
من: خب که چی؟؟! کمک منو میخوای چیکار؟
شدو: روژ...تو مخفی کار حرفه ای هستی....باید حواست به جواهر اوریتا باشه...تا کسی ندزدتش(خود روژ ندزده شاهکاره😂 الیکا: حق مطلق😂👌) سری تکون دادم و گفتم:
من: باشه....ولی ما که نمی دونم نقشه اونا چیه...پس چطوری میخوایم گیرشون بندازیم؟
دیدم لبخندی زد و گفت:
شدو: هیچ هیولایی از دست من فرار نکرده....و نخواهد کرد (راجب سونیک صدق نمیکنه ها!! •-•)
بعد از افتادن از طبقه ۳ روی سطح نرم و زیبای خار های جنگل•-• :
اخخخخخ....چقدر بد خوردم زمین!!! بلوبریه احمق!! بلدم نبود با خانوم درست رفتار بکنه!! بلند شدم...نمی دونم اون کجا خورد زمین...ولی هر جا که خورده باشه امیدوارم یک بلایی سرش بیاد! ( دعای روژ مستجاب شد •-• الیکا: سونیک رفت زندان @-@) خواستم پرواز کنم و برگردم سمت اتاقی که جواهر توشه ( اتاق ملکه) که بال چپم خیلی درد گرفت و نتونستم بلند بشم! با ناراحتی و درد گفتم:
من: آییی بالم!! فکر کنم شکسته باشه!!
یک دفعه یک صدایی از بین درختا توی اون تاریکی شنیدم:
؟؟؟: به نظر همینطور میاد!!
برگشتم و گارد گرفتم و گفتم:
من: تو کی هستی؟؟!
؟؟؟: نگران نباش خانوم روژ! من دشمن نیستم...من...یک.....دوستم!
یا ابوالفضل!! این اسم منو از کجا میدونه؟؟!!!
داستان از زبان شدو: (بعد اتفاقات)
توی اتاق کاری ام پشت میزم نشسته بودم...و گزارش پرونده هیولاهای دیگه رو میخوندم...که یک نفر در زد... سرمو بالا آوردم و گفتم:
من: می تونی بیای داخل!
در باز شد...و اومد داخل....دکتر لوییس بود....یک خرگوش که دکترای درمان هیولاها رو داره! بهترین فرد برای زندان هیولاها...هر ماه کلی هم حقوق میگیره...ولی حقیقت من ازش متنفرم! چون همیشه به من گیر میده و توی کارام دخالت میکنه! با عصبانیت اومد سمتم و یک گلوله خونی گذاشت روی میزم... با بی حالی نگاه می کردم....بعدم بدون اینکه چیزی بگم خودکارم رو گذاشتم روی گلوله و بعدم با حالتی که انگار بپرسم این چیه بهش نگاه کردم....( خدایی اخلاقیات شدو توی این داستان منو کشته😂😂) انگار منظورمو فهمید...با عصبانیت و جدیت گفت:
دکتر لوییس: شدو! مگه من بهت نگفته بودم اینقدر از این سم استفاده نکن! این سم برای بدن ضرر زیادی داره! و به مرور زمان علایم منفی در شخص ایجاد میکنه! هیچ میدونی چقدر طول کشید تا سم رو از بدن اون ورهاگ خارج کنم و جلوی مردنشو بگیرم؟؟!
پوزخندی زدم و بلند شدم و رفتم سمتش و یک دستمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:
من: هی دکتر! اینو یادت باشه! کسایی مثل تو وظیفه اشون نجات مردم یا هیولا یا حالا هر چی....هستش!! ولی کسایی مثل من...وظیفه اشون محافظت از مردم در برابر هیولاها هست...اینا شغلای متفاوتی هستن!!! و البته هر دوشون به نوبه خودشون سختن! پس لطفا اینقدر توی کارم دخالت نکن! ( جمله آخر رو سنگین بخونین •-•)
بعدم بهش گفتم:
من: من کلی کار دارم....لطفا برید بیرون!
بعدم دوباره رفتم پشت میز و مشغول شدم... با یک حالتی از ناراحتی گفت:
دکتر لوییس: شدو....این کارت اشتباهه! اونا هم موجود زنده هستن! نباید اینطوری باهاشون رفتار کنی!
بعدم رفت بیرون....