داستان از زبان امی:
همینطوری داشتم توی جنگل ازشون فرار می کردم....لعنتی تعدادشون خیلی زیاده...درسته شبه...ولی صدای دویدنشون پشت سرم و سمت چپ و راست جنگل رو میشنوم...توی این وضعیتم سونیک نمی تونه بیاد کمکم...اه..لعنت به این شانس! همون موقع ۵ نفر اومدن جلوم و منو نشونه گرفتن! لعنتی فرصت فکر کردن نیست...بهشون حمله کردم و زدمشون! یکی شون از پشت اومد سمتم و منم برگشتم و پرتش کردم! اون ۴ نفر دیگه دوباره بهم حمله کردن! نه اینا دارن وقت میخرن! برای بقیه، که بهم برسن! نباید وایسم و باهاشون بجنگم...باید برم! جلوم وایسادن! انگار یک سد درست کردن! هه...چقدر حیف که باید بگم روی من بی تاثیره! گارد دویدن گرفتم و شروع کردم به دویدن! بعدم با گرفتن یک تنه درخت سمت راستشون، پریدم روی تنه درخت سمت چپی! از آخرم از روی سر همشون پریدم! و دوباره شروع کردم به دویدن!...رسیدم به مرکز جنگل ولی انگار بقیه اونا از قبل اونجا بودن! به محض ورودم به اون قسمت از جنگل...از دو طرف دو تا طناب انداختم دور گردنم! و محکم منو کوبوندن زمین! آخخخ...غرشی کردم و بلند داد زدم:
من: لعنتی هااااا این سمت خوشگل صورتم بودددد!!! (بدون شرح •-•)
همون موقع بلند شدم که اون دونفری که منو با طناب گرفته بودن....پرت کنم تو صورت همدیگه....که اون شدو داد زد:
شدو: نذارینن تکون بخوره! شما دو نفر پاهاشو ببندین!
و یک نفر طناب انداخت دور پاهام و دوباره خوردم زمین! آههههه...تقاصشو بد پس خواهی داد شکارچی شدو! با عصبانیت داد زدم:
من: ولم کنینننن!! من که کاری نکردم!!!
یک بنده خدایی •-• : دهنتو ببند هیولا!!
عصبانی شدم و با فریاد گفتم:
من: ما هیولا نیستیم!!! شما هیولایینننن!!
و همزمان گریه ام گرفت و صحنه مرگ پدر و مادرم جلوی چشمام اومد!! همون لحظه دیدم شدو روی من نشونه گرفت و خواست منو بزنه!!! اشکام خشک شدن و فقط با تعجب نگاه می کردم....که بهم شلیک کرد..... یک دفعه سونیک پرید جلوی گلوله و خورد به خودش!!! نمی دونم چطوری خودشو بهم رسونده بود ولی زخمی شد!!! تیر به پهلوش خورد! اونم ورهاگ شده بود! سریع قبل اینکه بیاین سمتش و مثل من ببندنش، بلند شد و با پنجه هاش طنابای منو پاره کرد و تیکه تیکه جوری که از تن صداش مشخص بود بدجور زخمی شده گفت:
سونیک: ام....امی.....برو!!! ....
یک هو فریاد زد و گفت:
سونیک: الاننننننن!!!
و بعدم منو به سمت جنگل هل داد....و من افتادم یک گوشه و همینطور که میدیدم با وجود زخمی شدنش چطوری داره میجنگه....یاد پدر و مادرم افتادم!!! دقیقا صحنه مثل اون لحظه شده بود!! همون لحظه تیلز اومد سمتم و گفت:
تیلز: امیییی بریمممم!!
من: نهههه!! نمی تونیم سونیک و اینجا ول کنیم!!!
تیلز: بهم اعتماد کن امی!!! زود باش بریممم!!! (امی گلم فراموش کردی سونیک مهاجمه؟ •-• طبیعتا کار مهاجم حمله هست)
چاره ای نداشتم.....همراه تیلز شروع کردم به دویدن...تیلز یکمی کند بود برای همین انداختمش روی کولم ( امی ورهاگه ها •-•) و سریعتر با دستم یک شاخه رو گرفتم و خودمونو پرتاب کردم به سمت بالا!!! تا سریعتر برسیم....همزمان اشکام از چشمام جاری بود.....و عصبانی بودممم!!!! همش تقصیر این شب کوفتیه!!! لعنت به همتون....هیولاهای اصلی شماها هستین!! ( سونیکم اینو گفت یادتون که نرفته؟ )
(فلش بک)
از زبان شدو:
توی جنگل داشتیم اون دختر ورهاگه رو تعقیب می کردیم!!! می دونستم داره دقیقا به کدوم سمتی میره!! قطعا میره به وسط جنگل!! چون اونجا نور ماه بهتر می تابه و می تونه قدرتاشو بیشتر کنه! ولی تو خواب ببینه! هیچ هیولایی تا حالا از دست من فرار نکرده!! همینطور که می رفتیم از توی بی سیم کنار گوشم گفتم:
من: مِلی، مایک ، فرامون، آنی و جک! شما سه نفر راهشو سد کنین!! بقیه هم همراه من میریم به مرکز جنگل!! باید متوقفش کنیم!!
همه چشم گفتن و از هم جدا شدیم!!
داستان از زبان سونیک:
رفتم سمت تالار اصلی....برای ورود به اتاق ملکه باید از این مسیر می رفتم!! در و با ضربه شدید باز کردم و اومدم داخل و داد زدم:
من: تیلززز!!! تو کجایی؟؟؟
یک دفعه یک صدایی شنیدم که خیلی سریع گفت:
؟؟؟؟: سونیک پشت سرت!!!
سریع برگشتم....ولی تا به خودم جنبیدم...یکی محکم هلم داد و خوردم به دیوار!!! وقتی افتادم زمین فرصت کردم اونی که منو زد ببینم...یک...یک خفاش!!؟؟ اه لعنت بهش!!! بلند شدم....همون موقع تیلز و دیدم که ظاهرا موقع انجام کار با این مشکل رو به رو شده بوده....دخالت یک فرد غریبه به کارای من باعث مرگش میشه! فریاد زدم:
من: تقاص کارتو پس میدی خفاشی!!
با یکمی عصبانیت گفت:
؟؟؟؟: واقعا که این چه طرز صحبت با یک خانومه!!! من اسم دارم! اسمم روژه...از این به بعد منو روژ یا خانوم روژ صدا کن باشه بلو؟؟
عصبانی شدم....ولی با تیلز وقت این کارا رو نداشتیم....باید برم کمک امی!! یک دفعه یک ایده ای زد به سرم! یک لخند مرموز زدم و بعدم با دستم به تیلز نشونه(برو) رو دادم و اونم فهمید منظورم چیه....بعد رفت سمت در...ولی اون دختره فهمید و سریع رفت سمت تیلز تا جلوشو بگیره.... که دویدم سمتش و با سرعت هلش دادم به دیوار...جوری که دیوار شکست و افتادیم پایین!!! از اون ارتفاع! ( طبقه ۳ قصر بودن •-•) ولش کردم و اون افتاد بین بوته ها! ولی خودم تبدیل به ورهاگ شدم و محکم خوردم به چند تا درخت!! فکر کنم به ۵ تا درخت قشنگ خوردم!! لعنتی آخخخ کمر و سرم به فنا رفتن! اه اه....بلند شدم و خودمو یکمی تکوندم....و تیلز اومد کنارم....( پرواز میکنه دیگه تیلز •-•)
داستان از زبان تیلز:
کنار سونیک فرود اومدم...و گفتم:
من: هی..سونیک..حالت خوبه؟؟
سری تکون داد. دوباره با جدیت و عصبانیت پرسیدم:
من: اینجا چه خبره؟؟ من خیلی معمولی وارد قصر شدم...امی منو خیلی خوب گریم کرده بود....حتی یک نگهبانم نفهمید...بعد از خروج نگهبانا...تا خواستم وارد قصر بشم...سر و کله اون دختر خفاشی پیدا شد!
ولی بعد از گفتن این حرفم...یک هو سونیک انگار چیزی یادش اومده باشه..منو گرفت و با عصبانیت گفت:
سونیک: تیلز!!!! امییی!! توی خطره! تبدیل شده!! باید بریم نجاتش بدیم...عجله کن!!!
من: چ....چی؟!!!؟؟
و بعدم ولم کرد سریع دو تایی رفتیم به طرف امی!! سونیک ازم خواست با دستگاهم رد جی پی اس امی رو بزنم...(همشون جی پی اس همراهشون دارن •-•) و فهمیدم توی مرکز جنگل جی پی اسش متوقف شده...پس سریع راه افتادیم....
داستان از زبان سونیک:
با عجله و تمام سرعتم داشتم می رفتم...اه..لعنتی...وقتی ورهاگم سرعت قبلمو ندارم...وگرنه سریعتر می رسیدیم!! تیلز رد امی رو زد و انگاری مرکز جنگل هست.... همینطور داشتیم می رفتیم که از بین درختا دیدمش! افتاده بود روی زمین و بقیه با طناب گرفته بودنش و همون موقع شدو بهش شلیک کرد!! نه...نههههههه....یک دفعه از بین درختا پریدم بیرون....توی نور ماه کامل....و نعره ای که همزمان میزدم...(خفن شده @-@) خیلی عصبی شدم... و خودمو انداختم جلوی امی! و یک دفعه تیر خورد به پهلوم! اهههه...لعنتی پهلوم سوزش وحشتناکی کرد! ولی قبل اینکه بیان سمتم و ببندنم، طنابای امی رو باز کردم و هلش دادم به سمت جنگل و همزمان تیکه تیکه...گفتم:
من: ام...امی....برو!! الاننننن!!!
بعدش نفهمیدم چی شد...فقط می دونم با اون ۱۰ نفر و شکارچی شدو درگیر شدم!!! اون ۱۰ نفر هی از اطراف بهم نزدیک می شدن...میخواستن منو زمین گیر کنن...ولی اجازه نمی دادم و هی پرتشون می کردم....اما با هر ضربه ای که می زدم....سوزش زخمم و خون ریزیم بیشتر میشد...تا جایی که اون ۱۰ نفر اینقدر خسته ام کردن...که دیگه جونی نداشتم تا بجنگم... ولی من...من یک گرگینه هستم...نباید کم بیارم...اما انگاری تیری که بهم خورده سمی بوده!!! چون....چون...دیدم تیره و تار شد...و بعد افتادم رو زمین...و تنها کاری که می تونستم بکنم این بود با چشمای نیمه باز نگاه کنم!!! دیگه نمی تونستم بیشتر از این مبارزه کنم....فقط با همون حالت دیدم شدو اومد جلوم و گفت:
شدو: بذارینش توی اون ماشین....باخودمون.....می بریمش!