سکوت مرگ قسمت ۲۵ (آخر)

داستان از زبان سونیک:

چیزی که توی برگه بود چیزی نبود که انتظار دیدنشو داشتم....برای هممون همینطور بود...مخصوصا من و...شدو!! یک احساس بدی داشتم ...بدنم یکمی سرد شده بود...و عصبانی هم شدم...همون موقع امی با تعجب گفت:

امی: آم...سالی؟؟ این برگه چیه دیگه؟؟!

تیلز: این شبیه صفحه کنده شده اون کتاب...اسمش چی بود...

امی: شیاطین رو بشناس!؟

تیلز: آره آره...همون....

سالی: چرا اتفاقا خودشه!!
عصبانی شدم....با یک لحن عصبی و سرد گفتم:

من: سالی!! اینو از کجا آوردی؟؟!
سالی با یک حالت عادی گفت:

سالی: خب..راستش...مربوط به دو شب پیش میشه!! ساعتای ۱۰ شب بود...بعد از اینکه تلویزیون چیزی نداشت و خاموشش کردم رفتم که بخوابم....که صدای ضربه به شیشه اتاقم رو شنیدم...رفتم و پرده رو زدم کنار....تیلز دال بود!!
شدو با تعجب و عصبانیت گفت:

شدو: چی؟؟! تیلز دال؟؟!! برای چی اومده بود؟!

سالی: منم همینو ازش پرسیدم...و همون موقع برگه رو بهم داد و گفت که یک هدیه هست!

تیلز: هدیه؟؟!

سالی: آره...گفتم برای چه کاری دقیقا؟؟ گفت که برای اینکه از شر exe راحتش کردیم! و البته اینم گفت که این برگه رو توی اتاق exe پیدا کرده!
من خیلی عصبی تر شدم...توی این ۳ ماه نمی خواستم دوباره همه اون اتافاقای وحشتناک رو یادم بیاد....بلند شدم و با جدیت و عصبانیت فریاد زدم:

من: چه اهمیتی دارهههه؟؟؟ چرا باید راجب این چیزا بدونیم؟؟؟؟ اون عوضی مرده!! دیگه هم ریختشو نمی بینیم تمامممم!!
شدو آروم دستمو گرفت. بدنم خیلی یخ کرده بود...و فوق العاده عصبانی بودم!! همون موقع شدو گفت:

شدو: سونیک....آروم باش....مطمئنم سالی نمیخواست تو رو یاد اون اتفاقات بندازه!!
دستم و از دست شدو بیرون کشیدم و با فریاد گفتم:

من: چراااا!! خیلی هم میخواست!!! کاملا مشخصه برای اذیت کردنم اینارو بهم میگین!!! تو که نمی دونی توی این ۳ ماه چی کشیدم!!!!
و بعدم رفتم سمت اتاق طبقه بالای خونه سالی...سمت اتاق مهمان....

داستان از زبان شدو:

یک هو دیدم سونیک بلند شد و با عصبانیت داد زد:

سونیک: چه اهمیتی دارهههه؟؟ چرا باید راجب این چیزا بدونیم؟؟؟ اون عوضی مرده!! دیگه هم ریختشو نمیبینیم تماممم!!
خیلی عصبانی شده بود....دستشو گرفتم...ولی...خیلی یخ کرده! چرا اینطوری شده؟؟ قبل از اینکه بیایم خیلی شاد و خوشحال بود...آروم و با لحن مهربانانه ای گفتم:

من: سونیک....آروم باش...مطمئنم سالی نمیخواست تو رو یاد اون اتفاقات بندازه!!
ولی یک هو با عصبانیت بیشتری گفت:

سونیک: چرااا!! خیلی هم میخواست!! کاملا مشخصه برای اذیت کردنم اینارو بهم میگین!! تو که نمی دونی توی این ۳ ماه چی کشیدم!!!
و بعدم رفت اتاق مهمان طبقه بالای خونه سالی!! هممون جا خوردیم...سالی سرشو انداخت پایین...امی و تیلز حرفی نزدن و شوکه شده بودن...باید با سونیک حرف بزنم...رفتم طبقه بالا...در اتاقو آروم باز کردم...توی تاریکی یک گوشه زانوهاشو بغل کرده بود و گریه می کرد....رفتم کنارش نشستم...بهش گفتم:

من: هی سونیک....مشکلی نیست...تو یک بار شکستش دادی...دیگه جرئت نمیکنه بهت نزدیک بشه...
یک نگاه بهم کرد...توی چشماش پر اشک بود...افتاد تو بغلم و با بغض و گریه گفت:

سونیک: شدو!! من توی این مدت خیلی می ترسیدم دوباره برگردهههه!!! می ترسیدم دوباره شما رو از دست بدممم!! می ترسیدم نتونم دوباره باهاش بجنگممم!!(با گریه بخونین •-•)
آروم از خودم جداش کردم و گفتم:

من: نه....نترس دوباره از دستمون نمیدی....قول میدم....
لبخند زد و بعد بهش گفتم:

من: باید بریم پایین...پیش بقیه....میای؟
اشکاشو پاک کرد و دستشو مشت کرد و آورد جلو و حالت قدرتمندانه گرفت و گفت:

سونیک: معلومه!
و رفتیم پایین....

داستان از زبان سونیک:

رفتیم پایین....واقعا خاک تو سرم....ببین چطوری رفتار کردم....حالا باید تا یک هفته از سالی عذرخواهی کنم....هعییی..لعنت به این احساسات...رفتم جلو از همه معذرت خواستم....و در کمال ناباوری همه با لبخند همزمان گفتن:

همه: اشکالی نداره!!
حتی سالی هم همینو گفت! چقدر خوب که آبروی از دست رفته ام بازگشت •-• خلاصه نشستیم....و من صحبت و بحث و شروع کردم:

من: اممم...میگم....سالی....تیلز دال بعدش چیز دیگه ای بهت نگفت؟؟
سالی + همه تعجب کردن....شدو با اخم بهم گفت:

شدو: تا همین دو دقیقه پیش جنابعالی خونه رو گذاشتی روسرت که چرا از اینا حرف زدیم...حالا خودت میگی که راجبشون حرف بزنیم؟؟!
یک لبخند محو از روی بدبختی این شانس زدم و بعد گفتم:

من: فقط میخوام مطمئن بشم ریختشو دیگه نمیبینم همین!!

امی: میشه بذارین اول این صفحه رو بخونیم؟ بدجور کنجکاو شدم!!
تیلزم یک سری نشونه تایید تکون داد. سالی برگه رو برای هممون خوند:
برای نجات کسی که شیاطین انسان نما شبیهش هستن، یا به گفته شیاطین انسان نما، مشابه اونها، کسی که مشابه هست باید شیطان هم شکلشو شکست بده! به تنهایی!!و اگر کسی موفق به این کار بشه...آزاد میشه! و شیطان بزرگ اون شیاطینی که موفق به گرفتن مشابهشون نشدن رو میکشه!

همون لحظه با خوشحالی گفتم:

من: اوهههه....پس مرده....هوففف خیالم راحت شد...بهتر...کی میخواد دوباره ریختشو ببینه!!
تیلز یک خنده ای کرد و امی و بقیه هم همینطور...خطاب بهشون گفتم:

من: حرف خنده داری زدم؟؟

امی: نه فقط روحیه ات رو دوست میداریم(با خنده)
آهی کشیدم و قیافه امو پکر کردم که سالی گفت:

سالی: اما....متاسفانه باید یک چیزی رو بگم سونیک...
قیافم تعجبی شد...پرسیدم:

من: چی رو؟

سالی: exe نمرده (بمیر دیگه تو هم •-•)
جا خوردم....نه فقط من...بلکه همه...اخم کردم و دوباره گفتم:

سونیک: واقعا خورد تو ذوقم...خبر مرگش بیشتر خوشحالم می کرد...
همون موقع امی سوالی پرسید که حس کردم خیلی به جا بود•-•

امی: میگم....پس این یعنی ممکنه دوباره بیاد سراغمون؟؟!

سالی: از تیلز دال پرسیدم...که exe مرده یا نه....و اون گفت نه...گفت که exe شیطان انسان نمای قدرتمندی هست برای همین شیطان بزرگ نخواسته بکشتش...و فقط اونو توی زندان شیاطین زندانی کردن...و فرار کردن از اون زندان تقریبا غیر ممکنه! و exe دیگه هرگز برنمیگرده....
کمی خوشحال شدم...ولی بازم از اون عوضی که من دیدم بعید نیست فرار نکنه....ولی می دونین چیه....اگه بازم بخواد به دوستام یا خودم یا کسایی که برام عزیزن آسیب بزنه....با من رو به رو میشه...نه تنها ازش فرار نمی کنم....بلکه باهاش میجنگم....و بعدم یک لبخند زدم و به بچه ها گفتم:

من: برگرده هم با ما طرفه....مگه نه؟؟
شدو دستشو گذاست روی شونه ام و گفت:

شدو: هه...معلومه!!
بعدش امی بلند شد و چکششو در آورد و گفت:

امی: برگرده....تا با چکش خوشگل من رو به رو بشه( خنده مرموز •-•)
تیلز دستاشو آورد بالا و با حالت ترس گفت:

تیلز: امی کسی با تو رو به رو نشه شانس آورده چکشت دیگه بماند....
یک لایک به تیلز فرستادم و بعدم همه زدیم زیرخنده....واقعا خیلی خوبه که دوستام پیشم هستن.... دیگه نمیذارم کسی بهشون آسیب وارد کنه...به...خانواده ام!

داستان از زبان سونیک exe:

توی زندانم....فقط به خاطر اون سونیک عوضی...دستام توی زنجیرن...وقتی افتادم توی این سرزمین، شیطان بزرگ اونجا بود....و اوضاع رو فهمیده بود...از دستم خیلی عصبانی شده بود...و دستور داد بندازنم زندان ابدی...فقط چون من شیطان قوی هستم منو نکشتن...ولی بودن توی این زندان با مرگ هیچ فرقی نداره....من....میرم بیروننننن.....از اینجای نفرت انگیزززز...و اون سونیک و دوستاشو میکشمممم!!! دیگه برام مهم نیست قدرتم زیاد بشه یا نه....به اندازه کافی همین الانشم قوی هستم ....اون سونیک و من می کشمممم....چشمام توی تاریکی قرمز شدن...و درخشیدن....هه...و بعدم یک لبخند زدم.....خواهیم دید سونیک....وقتی همه عزیزانت رو از دست دادی میفهمی با کی در افتاده بودی.....( خنده شیطانی •-•)


(ماریا آیس: از اینکه توی داستان زنده گذاشتمش خیلی اعصابم خورده پس نپرسیددددد @-@🔪💔)

[ پنجشنبه دوم تیر ۱۴۰۱ ] [ 11:55 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب