سکوت مرگ قسمت ۲۴

داستان از زبان سونیک:

افتادم روی زمین....از حالت دارک اومدم بیرون...احساس خستگی زیادی می کردم...بلند شدم و یک نگاه به صحنه مبارزه امون نگاه کردم....درختا یا افتاده بودن یا قطع شده بودن!! یک هو یاد بچه ها افتادم...باید برم پیداشون کنم...حالا که از شر exe خلاص شدم باید برم پیش دوستام...قبل از اینکه برم دوباره یک نگاهی به اون قسمتی که پورتالو باز کرده بودم انداختم و با جدیت و عصبانیت، آروم گفتم:

من: دیگه هیچوقت برنگرددد!!!
و بعدم به سمت گرین هیلز راه افتادم....با سرعتی که دارم قطعا می تونم سریع برسم!!

داستان از زبان تیلز:

بعد از اینکه سونیک و تنها گذاشتیم...نمی دونستم چه اتفاقی براش میوفته...فقط امیدوار بودم حالش خوب باشه...اما الان باید شدو و امی رو ببریم....رسیدیم...سریع اونا رو بردیم بیمارستان...
خیلی نگران بودم...مخصوصا نگران سونیک....پیک نیکمون کلا خراب شد....فکر نمی کردم اینطور بشه....میخواستم گریه کنم که امی کنارم نشست و با یک لحن خسته ولی مهربانانه گفت:

امی: تیلز...نگران نباش...درست میشه!! چون سونیک می تونه درستش کنه!(آخی •♡•)
راستش امی سرش یکمی آسیب دیده بود...و با وجود اینکه سرشو بسته بودن و می دونستم که چقدر بیشتر از من نگرانه ولی لبخند میزد....سالی هم یک سمت دیگه نشته بود و داشت فکر می کرد...ولی به چی؟ به امی گفتم:

من: امی! برو استراحت کن...نگران ما نباش...
سری تکون داد و با یک بغض گفت:

امی: باشه...لطفا تو هم استراحت کن تیلز....
و رفت سمت اتاق خودش....منم رفتم سمت سالی و بهش گفتم:

من: سالی؟؟ چی شده؟؟
سرشو آورد بالا و گفت:

سالی: من...می ترسم!! اگه بلایی سر سونیک بیاد چی؟ شدو حالش خوب نیست....اون موجود بهش رحم نکرد...ندیدی چطور شدو رو زد؟ اگه...اگه همین بلا رو سر سونیک...
نذاشتم حرفش تموم شه سریع با لحن جدی گفتم:

من: نه سالی!! سونیک و شدو هر دو قوی هستن...من...من مطمئنم حال سونیک خوبه...و شدو هم به زودی حالش خوب میشه!!
من مطمئنم حالش خوبه....باید برگردی سونیک...لطفاا.. .

( چند ساعت بعد)

چند ساعتی گذشته. شدو هنوز بیدار نشده...وقتی از دکترش پرسیدم گفت: بدجور آسیب دیده و شاید تا ۲ یا ۳ ماه مجبور باشه تو بیمارستان بمونه! الان نگرانم...راجب سونیک...حتی به احتمال ۱ درصدم که شده اگه حرف سالی درست باشه چی؟ تا اینکه یک صدای آشنایی شنیدیم...

؟؟؟؟: تیلزززز!! سالییی!!!
من و سالی هر دومون برگشتیم....اون...اون....خیلی خوشحال شدیم..سریع بلند شدم و همینطور که اشک توی چشمام جمع شده بود گفتم:

من: س...سونیک؟؟ خودتی؟؟!....

(۳ ماه بعد)

داستان از زبان سونیک:

واقعا امروز خیلی خوشحالم! با تیلز و امی الان توی گل فروشی هستیم. شدو امروز از بیمارستان مرخص میشه....داریم میریم پیشش...هوراااا...از گل فروشی اومدیم بیرون...سالی هنوز نیومده بود...جلوی در بیمارستان منتظر موندم تا وقتی تیلز و امی، شدو رو میارن از پشت بپرم و سوپرایزش کنم! گلا هم دست من بود...هعیییی....۳ ماه پیش من با اون هیولا جنگیدم....تونستم انتقام دوستام و البته پدر و مادرم رو بگیرم...توی این ۳ ماه یکبارم سراغم نیومده....نمی دونم چه بلایی سرش اومده..ولی امیدوارم که دیگه هرگز ریختشو نبینم...والا....رو مخ....در هر حال پورتالی که باز کرده بودم توی سرزمین خودش بود....پس به درک که چه اتفاقی براش افتاده...•-• همون موقع دیدم تیلز و امی، با شدو اومدن بیرون...یسس...وقت سوپرایزهههه...قایم شدم...رسیدن کنار ماشین تیلز و شدو با خنده و یکمی تعجب گفت:

شدو: امممم...میگم سونیک کجاست؟
یک هو پریدم پشت سرشو داد زدم:

من: سلامممممم...خوش اومدیییییی...شدووووو!!!!
 ترسید!! ها ها ها(خنده •-•) خطاب بهم با داد و فریاد گفت:

شدو: هویییی چته؟؟؟ چرا همچین میکنی؟؟؟ خوبه تازه مرخصم کردن و زخمام خوب شده اینطوری میپری پشتم!!
خنده ای کردم و گفتم:

من: اهه اههه...اوپس...شرمنده😅
و گلا رو دادم دستش...با تعجب گفت:

شدو: چرا گلای رز، صورتی هستن؟
منم به شوخی گفتم:

من: خواستم رنگ لطیف باطن مهربونت باشن!
یک لحظه قیافه اش پوکر شد. ●__●(خدایی؟ •-•)
امی و تیلز که از خنده غش کرده بودن....خطاب بهشون با پکری گفتم:

من: اهم...تیلز نمیخوای ماشین و روشن کنی بریم؟

تیلز: اوه...ببخشید سونیک...ببخشید شدو....بریم...
رفت سمت ماشین و روشنش کرد....همون موقع خواستیم سوار شیم که امی گفت:

امی: منتظر سالی نمونیم؟

من: عه راست میگیا! خب بیاین همینجا کنار جدول چادر بزنیم و منتظرش بمونیم! نظرتون چیه؟
شدو یک خنده ریز کرد...تیلزم همینطور...امی با یک حالتی گفت:

امی: خیلی خب بابا...فهمیدم منظورتو...میریم خونه اش...تو خیابون نمی مونیم!!( قیافه پوکر •-•)
خلاصه سوار ماشین شدیم....قضیه دارک شدن من توی ۳ ماه پیش و همه بچه ها می دونستن چون براشون تعریف کردم....و خیلی خوشحال بودن که از شر exe خلاص شدیم...بالاخره رسیدیم خونه سالی...

داستان از زبان امی:

بعد از کلنجار بین و من و سونیک و دعوامون توی ماشین تیلز سر اینکه سونیک بهم اون حرف و توی خیابون زد...رسیدیم خونه سالی. وقتی پیاده شدیم شدو سرشو گرفت و اومد پایین و گفت:

شدو: هوففف...سرمو خوردین شما دو تا با دعواهاتون...بیمارستان جای ساکت تری بود!!
سونیک با لحن شوخ طبعی گفت:

سونیک: بیخی بابا شدو.....حالا پیش مایی میریم پیک نیک و کلی تفریح و سوپرایز برای تو داریم!!
دوباره شدو آهی کشید و بعدم با پکری جواب سونیک و داد:

شدو: پس خدا منو بیامرزه!!
عصبانی شدم و دستامو گذاشتم دور کمرم و با جدیت خطاب بهشون گفتم:

من: خیلی خب دعوا نمی کنیم...حالا بیاین بریم در بزنیم ببینیم سالی چرا نیومده.
رفتم جلو و در زدم. یکمی بعد سالی در و باز کرد و با تعجب گفت:

سالی: سلام!.. عه....امی...سونیک....تیلز.....شدووووووو؟؟؟؟

من: علیک سلام!! اهم اهم....چرا خانوم نیامدین واسه دیدن شدو؟
با دستپاچگی جواب داد:

سالی: ای وای...مگه امروز بود!!!؟؟؟ وای من واقعا شرمنده ام شدو...ببخشید فکر کردم فرداست....واقعا شرمنده!!

شدو: اشکالی نداره...همچینم جای تو رو خالی نذاشتن!
لبخندی زدم و گفتم:

من: معلومه من جای هر کی رو بخواین پر می کنم!
سرمو برگردوندم و دیدم سالی داره با پکری نگام میکنه...یک هو یادم اومد چه دسته گلی آب دادم و چی گفتم...سریع دوباه گفتم:

من: البته....که...نه جای سالی جون رو!
و پریدم بغلش و اونم آهی کشید:

سالی: آههه...خیلی خب امی باشه... راستی...چون نیومدم باهاتون...در عوض براتون یک سوپرایز دارم! بیاین داخل!
همه خوشحال شدیم...یعنی چه سوپرایزی برامون داره؟؟؟؟ رفتیم داخل..

داستان از زبان سونیک:

رفتیم داخل...سالی گفت واسه‌امون سوپرایز داره...امیدوارم سوپرایزش خفن باشه! (بدجورم خفنه! قشنگ سوپرایز میشین •-•) که به هممون اشاره کرد بریم روی مبل بشینیم:

سالی: بشینین تا یکمی خوراکی بیارم براتون!
و رفت و خوراکی آورد.... کلی خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم....و البته کلی سر به سر شدو گذاشتم....
بعضی وقتا به سرم میزنه چطوری شدو منو تحمل میکنه؟ چون یک جورایی میشه گفت بعضی اوقات خودم تحمل خودمو ندارم! چه برسه به بقیه!! ( شدو صبر زیادی داره که تحملت میکنه سونیک جان •-•) سالی بلند شد و رفت طبقه بالای خونه اش...و وقتی برگشت یک برگه دستش بود....اومد و با خوشحالی گفت:

سالی: چیزی پیدا کردم که مطمئنم خیلی دوست دارین راجبش بدونین!!!
و برگه رو گذاشت روی میز جلوی هممون. یک نگاهی روی برگه رو کردم....یک هو یک جوری شدم....چیزی که توی برگه بود....مطمئنا چیزی نبود که انتظار دیدنشو داشتم....برای هممون همینطور بود مخصوصا من و....شدو!!!!

(ادامه تا یک پارت دیگر •-•)

[ چهارشنبه یکم تیر ۱۴۰۱ ] [ 15:7 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب