سکوت مرگ قسمت ۲۳

داستان از زبان دارک سونیک:

احساس قدرت می کردم....خیلی...قوی تر شدم...به حدی که حس می کنم می تونم خیلی راحت exe رو شکست بدم...همون موقع بهم گفت:

سونیکexe: سونیک؟؟!! داری چیکار می کنی؟!!
ناخودآگاه گفتم:

من: من دیگه سونیک نیستم!! من....دارک سونیک هستم!
نمی دونم چرا این حرفو زدم ولی احساس می کردم نفرتی که ازش داشتم بهم قدرت بیشتر میداد...دیدم قیافه اش جدی و عصبی شد و بهم حمله کرد...و منم حمله کردم....مثل اینکه واقعا قوی تر شدم!! دارم...دارم شکستش میدم! از چند تا قدرتی که داشتم استفاده کردم....حمله چرخشی...سرعتم و ضرباتم...همه قوی تر شده بودن...هه...خیلی عالیه! مخصوصا برای انتقام...از اون که این همه بلا سرم آورد...همون موقع اونم چند تا از قدرتی هاشو زد و منو پرت کرد...بلند شدم و با عصبانیت گفتم:

من: تقاص کاری که با دوستام کردی رو پس میدی!!!
و با قدرت بیشتری دوباره حمله کردم...که حمله منو با جاخالی داد‌ن خنثی کرد..اه..لعنت بهش!! همون موقع از پشت سر بهم زد و دوباره افتادم زمین! یعنی چی؟ چرا هی دارم ازش کتک می خورم؟ من که خیلی قوی هستم....پس....پس....چرا؟؟ که یک دفعه با خنده و لحن تمسخر آمیزی بهم گفت:

سونیکexe: هه...تو همیشه همون سونیک کوچولوی ضعیف میمونی!! همونی که خیلی راحت پدر و مادرشو کشتم! همونی که خیلی راحت اجازه داد به دوستاش صدمه بزنم! تو هیچی نیستی!!!
اعصابم بدجور ریخت بهم....با فریاد و عصبانیت گفتم:

من: خفه شووووووووو!!!
و بهش حمله کردم...دستمو مشت کردم که با ضربه محکم بهش بزنم...ولی انگار همینو میخواست! انگار میخواست عصبانی شم تا بهش حمله کنم! یک حاله قرمز مثل یک دیوار جلوی خودش درست کردم و من بین اون حاله قرمز گیر افتادم!! اه....لعنتی...حس می کنم بدنم داره تیکه تیکه میشه!! باید خودمو ازش خلاص کنم!!! ولی...خیلی درد داره....واسه چی...چطوری؟؟ مثل اینه بین دو تا تبر گیر کرده باشی!! اههه یک فریاد بلند از درد زیاد زدم و گفتم:

من: نههههههه!! عوضییییییی!! می کشمتتتتت!!!
نه...نه...حس می کنم قدرتم داره کم میشه! الان که دوباره به حالت اولم برگردم! نههههه...عوضیییی نقشه داشت!!! میخواست قدرتمو ازم بگیره تا دوباره بتونه منو شکست بده!! ولی...باید مقاومت کنم!!! که شنیدم با حالت عصبی گفت:

سونیکexe: سونیک تسلیم شو!! اینطوری فقط به خودت صدمه می زنی!!
نههههه من تسلیم نمی....یک لحظه حس کردم قدرتم به حدی کم شد که جدی جدی نزدیک بود بدنم تیکه تیکه بشه!!! همون موقع اشکام جاری شدن....داشتم درد زیادی رو تحمل می کردم....واقعا دیگه نمی....نمی تونم!! تا اینکه یک هو یاد شدو افتادم...اون....اون به خاطر من صدمه دید!! نه...نه...نمی تونم تسلیم بشم! اون ازم خواست که تسلیم نشم!!! پس....منم تسلیم نمیشم! با فریاد گفتم:

من: من تسلیم نمی شممممممم!!!
و قدرتم دوباره زیاد شد....و دیوار قدرتی شو شکستم! و خودمو آزاد کردم!!! و روی یکی از زانوهام افتادم روی زمین....یکمی نفس نفس زدم....یک نگاهی بهش انداختم...یکمی پرت شده بود عقب....بلند شد و با تعجب نگام می کرد!! عصبانی شدم و بلند شدم و دوباره بهش گفتم:

من: من اون سونیکی که تو میشناختی نیستم!!! من....حالا یک سونیک جدیدم! کسی که تو به درک می فرسته!!!( آرامش پلیز •-• ولی حق میدم با همین فرمون ادامه بده 😏)
با تعجب بهم خیره شد...ولی بعدش یک پوزخند مسخره زد و گفت:

سونیک exe: هر چقدرم مقاومت کنی....بازم برای من همون سونیک کوچولوی ضعیفی!!
و شونه هاشو انداخت بالا و با همون پوزخند مسخره نگاهم کرد. بلایی سرش میارم که پرنده های آسمونم به حالش گریه کنن @~@🔪
گارد دویدن گرفتم و با سرعت بهش حمله کردم...ولی اینبار اونم حمله کرد...و وقتی خواستم بهش بزنم...سریع با حرکتی که شدو یادم داده بود رفتم پشت سرش و از پشت زدمش...افتاد روی زمین..هه...مثل اینکه حالا نوبت منه بزنمش....با کمال میل( لبخند •-•) و تا خواست بلند بشه....شروع کردم به قدرتی زدن و زدنش....هر چی دلم پر بود...خالی کردم و تا تونستم زدمش...تا حدی زدمش که دیگه خودم خسته شدم! (ترکوندی•-•....دمت گرم•-•👍) یک لحظه ولش کردم سر جام وایسادم تا یکم خستگیم در بشه تا دوباره بهش حمله کنم....تا اینکه همون لحظه دیدم یک هو غیبش زد! کجا رفت؟؟ یک هو از پشت سرم اومد و دستش خورد به کمرم و یک نور قرمز از دستش اومد و با یک قدرتی خیلی عجیب، پرتم کرد....خوردم به یک درخت...اه لعنتی....دیدم داره با عصبانیت نگام میکنه....نه...اینطوری فایده نداره....باید....باید سریعتر این قضیه تموم بشه....بلند شدم و با استفاده از قدرتم یک پورتال پشت سرش باز کردم...متوجه پورتال شد برگشت و به پورتال نگاه کرد که همون موقع بهش حمله کردم و همزمان با عصبانیت فریاد زدم:

من: برگرد به همون جایی که ازش اومدییییییییی!!!!
و تا برگشت سمت من و خواست جاخالی بده هلش دادم توی پورتال و بعدم پورتالو بستم....

( ادامه دارد •-• )

[ سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۱ ] [ 10:39 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب