( داستان از زبان امی )
اون بلیز بود . اون دو سال از من بزرگ تره و در پایه هشتم درس میخونه .
من : سلام بلیز ! خوبی ؟ با امتحان فیزیک چطوری ؟
بلیز : سلام امی ! کم پیدایی . خیلی وقت بود ندیده بودمت . دلم برات تنگ شده بود . امتحان فیزیک کثافت! چقدر ازش بدم میاد ! خانم آکرمن چطوری میتونه این درس رو دوست داشته باشه ؟
( کیریم : به روی خانم نیارید از کدوم انیمه آورده 🙂 )
راستی منتظر کسی هستی ؟
من : منم نمی دونم . آره ، منتظر مانا هستم . قرار بود باهم بری فرماندهی مقاومت تا عضوی از اونها بشم .
بلیز : واقعاً ؟ من هم عضو مقاومت هستم . می تونم با شما بیام ؟
( کیریم : یهو همه عضو مقاومت شدند 😄 )
من : آره ، باهم میریم . راستی دشمنان مقاومت چه کسانی هستند ؟
بلیز : بهت میگم به شرطی که اگه دیدشون یا صحبتی ازشون شد به روی خودت نیاری .
من : چرا ؟
بلیز : چون همه این اطلاعات سری هستند . کسی به جز ما نباید بدونه .
من : خب ، اینجا ما از افرادی که دشمن مقاومت باشن نداریم .
بلیز : اشتباهه . می تونم بهت اونایی که توی مدرسه خودمون هستن و شناسایی شدن نشون بدم . حتی ممکنه نزدیک ما کسایی باشن که دشمن هستن و ما ندونیم .
من : خب ، باشه . حالا می تونی برام توضیح بدی ؟
بلیز : باشه .
باهم داشتیم توی حیاط قدم میزدیم و بلیز توضیح میداد .
بلیز : ببین . دشمن اصلی ما فردی به نام دکتر اگمنه . همچنین فرد دیگری به نام دکتر اگمن نگا در ساخت ربات هایی که با ما می جنگند نقش داره...
در همین موقع مانا اومد و اون و بلیز همدیگه رو بغل کردند . در همین هنگام صدای بلندی از پشت مدرسه اومد .....
کیریم : باز هم خانم جای حساس تمام کرد . سوال این دفعه اینه که بگید صدای چی بود . من راهنمایی می کنم . راهنمایی : توی خونه همه بعضی وقت ها اتفاق می افته .
منتظر نظراتتون هستیم . البته تا وقتی خانم انیمه میبینه من پاسخگو هستم و هر وقت خانم اومد خودش جواب میده .
امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه 🧡🧡🧡🧡🧡