سکوت مرگ قسمت ۱۹

داستان از زبان سونیک:

که دیدم exe تیلز و رو هوا گرفته بود و معلق بود. لعنت بهش...داشت...
داشت تیلز و خفه می کرد!! سریع اومدم جلو و داد زدم:

من: اینجا چه خبرههه؟؟؟(مگه ندیدی خودت سونیک •-•)
همه با تعجب برگشتن سمت من ولی exe انگار از دیدن من خوشحال شده بود! یک هو سالی بهم گفت:

سالی: سونیکک از اینجا بروو! اون هدفش تویی!! سریع باش و برو! ما تیلز و نجات میدیم!!
واقعا ازم انتظار دارن برم؟؟و دوستمو ول کنم تا اون عوضی بکشدش؟؟نه من این کارو نمی کنم!... که exe با لحن ترسناکی بهم گفت:

سونیکexe: پس پیاممو دریافت کردی!!

داستان از زبان سالی:

باید تیلز و از چنگش دربیاریم. تیلز همینطوری ازمون کمک می خواست!! که یک هو صدای سونیک و شنیدیم که بلند گفت:

سونیک: اینجا چه خبرههه؟؟
از دیدنش تعجب کردیم...چرا اونده اینجا؟؟ می دونستم که هدف exe دقیقا همین بود که سونیک و بکشونه اینجا...برای همین به سونیک گفتم:

من: سونیکک از اینجا بروو! اون هدفش تویی!!سریع باش و برو!! ما تیلز و نجات میدیم!!
دیدم قیافه اش تعجبی و ناراحت شد...انگار نمی خواست بره..حق میدم بهش. تیلز بهترین دوستشه. درخواست بدیه که ازش بخوام بهترین دوستشو ول کنه دست یک هیولا!! که یک دفعه exe با یک صدایی که انگار از ته دل خوشحال بود گفت:

سونیکexe: پس پیاممو دریاف کردی!!
چی؟؟! پیام؟!چه پیامی کدوم پیام؟؟! داره چی میگه؟ همه نگاه سونیک کردیم...سرشو انداخت پایین و دستاشو مشت کرد. بعدم با لحنی که انگار بغض توی گلوش بود گفت:

سونیک: باشه.....من....من تسلیمم!!فقط تیلز و ول کن!!
یک هو شدو داد زد:

شدو: سونیکککک!! چی داری میگی؟؟ من نمی تونم بذارم به همین راحتی دوباره تو رو با خودش ببره!! نمی تونی به همین راحتی تسلیم بشی!!
بعدم من پشت سر شدو گفتم:

من: درسته سونیک نباید سریع تصمیم بگیری!!
ولی فقط امی توی این شرایط ساکت بود و انگار اینقدر بغض داشت که نمی تونست حرف بزنه!! یک هو سونیک سرشو آورد بالا و با گریه گفت:

سونیک: شما نمی دونین...این کارو برای شما می کنم!! شما...شما چیزی بالاتر از دوستای من هستین..شما...شما...
یک هو فریاد زد و با گریه، بلند گفت:

سونیک: شما خانواده من هستیننن!!!
و دیگه حرفی نزدیم که دیدیم exe تیلز و پرت کرد و غیب شد و از پشت سر سونیک ظاهر شد و سونیک و گرفت...ولی سونیک اصلا تقلا نکرد..انگار جدی جدی تسلیم شده!! ولی...ولی....شدو خیلی عصبانی بود و امی هم نزدیک بود بغض گلوش باز شه و گریه کنه....من..من نمی دونستم باید چیکار کنم...دیدم تیلز افتاده رو زمین سریع رفتم سمت تیلز امی هم تا منو دید که رفتم سمت تیلز اومد سمتم...و شدو موند که سونیک و نجات بده...

داستان از زبان سونیک:

خیلی ناراحت بودم...چرا این حرف و زدم؟...چرا؟...یک هو exe غیب شد و از پشت سرم ظاهر شد و منو گرفت....تلاشی نکردم که خودمو آزاد کنم...ایندفعه اگه مقاومت می کردم...شاید واقعا دوستامو از دست میدادم...که همون موقع exe بغل گوشم خیلی یواش گفت:

سونیکexe: واقعا متاسفم ولی باید از خونت بخورم!!!
و گردنمو گاز گرفت و شروع کرد به خوردن خونم...هیچ تلاشی نکردم....تا خودمو نجات بدم...خواستم چشمامو ببندم که چهره شدو رو دیدم که خیلی عصبانی بود...و زمانی که داشتم چشمامو می بستم یک هو صدای فریاد تیلز و شنیدم که داد زد:

تیلز: سونیکککک...تسلیم نشووو!!
و پشت سرش صدای امی و سالی رو هم شنیدم که همینو گفتن...باورم نمیشد...اونا...نه!...حق با اوناست...من نباید تسلیم شم...ولی یک لحظه وایسا....من چه غلطی کردم؟؟!! چرا به exe گفتم که تسلیم میشم...تو خواب ببینه تسلیم شدم...می دونستم الان منو سفت چسبیده ول نمیکنه...واسه همین نقشه شوم کشیدم...(لبخند مرموز •-•) می دونستم چی کار کنم که ولم کنه....تنها یک راه وجود داشت....خودمو ولو کردم و طوری وانمود کردم که دیگه دارم می میرم!! نقش بازی کردنم خوب چیزیه ها!!(دمت گرم•-• 👍) دیدم یک هو دست از خوردن خونم برداشت و منو گرفت که نخورم زمین و با لحن پر از تعجب گفت:

سونیکexe: چت شد یک هو؟ من که خیلی خون نخوردم...هی سونیک!! نخواب!!
ها ها گول خورد...افتادم روی زمین و در همون حین یک چشمک به بچه ها زدم...و شدو تا فهمید دارم نقش بازی می کنم...آماده حمله شد...و....حمله کرد و exe رو پرت کرد به یک سمت دیگه!! سریع از جام بلند شدم و گردنمو گرفتم و رفتم سمت بچه ها...تیلز از جاش بلند شده بود و امی و سالی هم بودن..کنار شدو وایسادیم و تیممون کامل شده بود. دیدم exe بلند شد و وقتی فهمید حالم خوب بوده و نقش بازی کردم با عصبانیت داد زد:

سونیکexe: تو....توی عوضیییی!!! منو گول زدی!!!
منم همینطور که گردنمو با یک دستم گرفته بودم شونه هامو انداختم بالا و گفتم:

من: تو راحت گول خوردی به من چه!!!( لبخند •-•)
بیشتر عصبانی شد...گفت:

سونیکexe: کاری می کنم تاوان پس بدی سونیک!!
یک هو بهمون حمله کرد و شدو هم بهش حمله کرد و.‌..

(ادامه دارد •-•)

[ جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ ] [ 11:59 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب