سکوت مرگ قسمت ۱۷

داستان از زبان امی:

با سالی قرار گذاشتیم امروز بعد از ظهر بریم خرید واسه درست کردن کیک و دسر و...چون فردا قراره با تیلز و سونیک و شدو بریم پیک نیک...راستش اینقدر برای سونیک توی این چند روز کیک پختم که مواد کیکم تموم شده و قراره با سالی بریم بخریم. تیلزم قراره یک فرش بیاره. ولی هر چی ازش پرسیدم که کجا میریم گفت یک رازه و قراره سوپرایز بشین!!واقعا چرا تیلز نگفت بهم؟ نمیدونه دخترا تو این چیزا دق می کنن اگه بهشون چیزی نگی؟ •-•  خلاصه اینکه الان منتظرم سالی بیاد..
(کمی بعد)
عه..ایناهاش اومد..بعد نیم ساعت @-@! وقتی بهم رسید با حالتی پریشون و یک خنده ریز گفت:

سالی: اه چیزه...سلام امی! شرمنده دیر شد...راستش این چند روز درست و حسابی نخوابیدم واسه همین خواب موندم!( دلیلش توی قسمت قبل بود یادتون که نرفته؟)
با پکری جواب دادم:

من: خیلی خب بابا...بیا بریم دیر شد...
سری تکون داد و راه افتادیم...
(بعد خرید)
واو شب شده...بعد از ظهر رفتیم و الان شب شده...کلی خوراکی خریدیم..موندیم چطوری این همه رو میخوایم بخوریم!! با سالی خداحافظی کردم و خریدا رو نصف کردیم و نصف اون برد و نصف من.  رفتم خونه و همونطوری با لباسام افتادم روی مبل که خوابم برد. خیلی برای فردا هیجان داشتم...

داستان از زبان exe:

بالاخره دیروز بیدار شد! عالیه...ظاهرا میخواد با دوستاش بره پیک نیک...خوب فرصت خوبیه گیرش بندازم..وقت عملی کردن نقشمه.(لبخند شیطانی)

داستان از زبان سونیک:

خواب بودم که یک نفر آب ریخت تو صورتم! یک هو پاشدم و داد زد:

من: اههههههه....چی شده....کی مُرده!!! (خدایی•-•)
که دیدم تیلز شروع کرد به خندیدن. نامرد..می دونه از آب بدم میادا ولی بازم اینجوری میکنه...

تیلز: ببخشید میخواستم ببینم هنوز زنده ای یا نه؟؟

من: مگه قرار بود بمیرم •~•؟؟

تیلز: نه فقط همینطوری بود!!(بچه رو اذیت نکن تیلز °-°)پاشو آماده شو. یکم دیگه راه میوفتیم بریم پیک نیک.

من: اوه...راست میگیا...باشه.
داشتیم با تیلز آماده میشیم که بریم پیک نیک...همینطور داشتیم حاضر میشدیم که زنگ در رو زدن...ظاهرا شدو و امی و سالی بودن. در باز شد و بچه ها اومدن داخل...همینطوری احوال پرسی می کردیم که شدو پرسید:

شدو: خب..تیلز فرش میاره و راه رو نشون میده...امی و سالی دسر و کیک و خلاصه یک عالمه خوراکی آوردن....پس...منو و سونیک چیکار کنیم؟؟

من: بسی سوال به جایی بود شدو •-• راست میگه ما چه کنیم؟

امی: شما پسرا غصه نخورین برای شما هم کار هست:)  (و لبخند مرموز•-•)
و یک هو تمام وسایلشو انداخت رو کمرم و با خنده گفت:

امی: شما ها قراره وسایلو بیارین!!
شدو یک جوری نگاهش کرد طوری که انگار میخواد بگه مگه ما حمالیم! ولی چیزی نگفت و فرش تیلز و قبول کرد و یکمی از وسایل سالی رو...حالا من...مثل میز کمرم کامل خم شده!! امییی از دست تو آخه کدوم دختری اینقدر خرید میکنه بابا!! کمرم شکست! هیچی دیگه با بدبختی راه افتادیم و با ماشین تیلز رفتیم سمت یک جنگل. صبح بود و نور لا‌به‌بلای درختا می تابید. خیلی قشنگ شده بود. وسایلو آوردیم پایین از ماشین تیلز و هر کدوممون یکمی از وسایلو برداشتیم. اما بنده چون انگاری ۱۰ تا کمر داشتم کلی وسایل ریختن روی من! راه افتادیم و همینطوری که کمرم در حال به فنا رفتن بود از دست وسایل امی جان •~• یک هو حس کردم بارم کم شد! برگشتم دیدم شدو یکمی از بارمو برداشت و گفت:

شدو: نمیخواد این همه بار سنگین و تنهایی برداری...
و یک لبخند ریز بهم زد...واقعا وقتی اون و دوستام هستن احساس آرامش می کنم...همینطوری تقریبا نصف راه رو رفتیم که...یک لحظه حس کردم یک نفر داره دنبالمون میاد! تیلز جلوتر از همه بود و امی و سالی پشت سرش. فقط منو و شدو آخر داشتیم میومدیم. دائما پشت سرمو نگاه می کردم...ولی کسی نبود. هر بار به خودم می گفتم توَهُمه و چیزی نیست، اما...اما واقعا حس می کردم! یکی داشت دنبالمون میومد! نکنه...نکنه خودش باشه؟؟نه نه نه این ممکن نیست...یعنی هنوزم بیخیالم نشده؟ دستام شروع کرد به لرزیدن خواستم مشتشون کنم که صدای شدو رو شنیدم:

شدو: سونیک؟ حالت خوبه؟

من: خوب....راستش....
بهتره باهاش صادق باشم و بگم چه احساسی دارم...گفتم:

من: راستش.....همش حس می کنم یکی داره دنبالمون میاد! اگه...اگه همون باشه چی؟
دیدم شدو قیافه اش جدی شد و با لحن مطمئنی گفت:

شدو: نگران نباش! حتی اگه خودشم باشه نمی ذارم تو رو با خودش جایی ببره!!
و انگار که....بعله•-• عصبانی شد....ای کاش بهش نمی گفتم. حالا کل روز به خاطر من نگرانه و دیگه بهش پیک نیک خوش نمیگذره..لعنت به من!!!(قرار نیست به تو هم خوش بگذره سونیک جان•-•) بیخیال احساس مزخرفم شدم که هی یک نفر داره میاد دنبالمون...و سعی کردم بهش فکر نکنم...رسیدیم به جایی که تیلز گفته بود. واو خیلی جای قشنگیه! که تیلز اشاره به بالای یک تپه کرد و گفت:

تیلز: بچه ها اون بالا! باید بریم بالای اون تپه!!

(ادامه دارد •-•)

[ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱ ] [ 9:8 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب