داستان از زبان تیلز دال:
( قبل از اینکه دوستای سونیک اونو از اونجا ببرن )
لعنتی اینقدر شیر تو شیره که نمی تونم برم سمت سونیک و کارش و تموم کنم! اه....تا اینکه دوستای سونیک تونستن ببرنش...دیدم exe هم رفت دنبالشون....
یکمی بعد تر از بعد •-• :
سونیک exe برگشت و جلوی همه شیاطین وایساد و با لحن عصبانی و بلند گفت:
سونیکexe: کدومتون به دوستای سونیک کمک کرد تا پیداش کنن؟؟؟؟
وقتشه خودمو رو کنم! از پشت یکی از دیوارا اومدم بیرون و گفتم:
من: من بودم!!
خیلی با عصبانیت نگام کرد و بعدشم گفت:
سونیکexe: بازم تو؟؟کاری می کنم تقاصشو پس بدی تیلز دال!
هه اگه تونستی یک کاری کن تقاصشو من پس بدم. از قدیم گفتن چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی!!( ادبیاتت خوبه ها تیلز دال•-•) و یک هو بهم حمله کرد و با هم درگیر شدیم...اولین باری نیست که باهاش میجنگم...و آخرین بار هم نخواهد بود....تا اینکه با قدرتم پرتش کردم و خورد به زمین....از بین خاک و گرد و غبار یک دفعه بهم حمله کرد و قدرتیشو زد! و من پرت شدم و محکم خورم به یک دیوار! سریع اومد سمتم و گردنمو گرفت و با عصبانیت گفت:
سونیکexe: تو......تو باعث شدی فرار کنه!! از طرفی باید ازت ممنونم باشم! چون حالش خوب نبود. حداقل تا وقتی دوستاش درمانش کنن حالش خوب میشه! ولی....اینبار تو رو من میکشم!!
چشماش خیلی قرمز تر از قبل شده بودن....مشخصه خط مرزی عصبانیت رد کرده....عالیه!!فرصت مناسبیه!! منم بهش گفتم:
تیلز دال: هه....پس اگه می تونی بکش!! ببینم شیطان بزرگ بفهمه گذاشتی دوستای سونیک فراریش بدن...کی زنده میمونه....من....یا تو؟؟؟؟
دیدم یک لحظه قیافه اش عوض شد و ولم کرد...ها ها ها...قدرت از ماست(کدوم ما؟؟؟؟؟@-@ تیلز دال: هیچی بابا تو بنویس یک اصطلاحه
°^°) بعدش شروع کرد به رفتن به سمت اتاقش. همینطور که می رفت بلند گفت:
سونیکexe: یکبار دیگه....فقط یکبار دیگه توی کارام دخالت کنی....سرتو از دست میدی تیلز دال!!!
آخ که منم ترسیدم...از این حرفا وسط مبارزه بهم زیاد زده ولی هیچ وقت هیچ اتفاقی برای سرم و دستم و پام نیوفتاده..( تهدید به همه اعضای بدن از جمله سر، دست و پا@-@) باشه....بگرد تا بگردیم. هه هه
داستان از زبان سونیک exe:
رفتم سمت اتاقم....عصبانی بودم. خصوصا از دست تیلز دال...هر بلایی که سرم میاد مقصرش اونه....می کشمش....یک روزی با دستای خودم می کشمش!! فعلا باید سونیک و برگردونم و با خودم یکیش کنم تا شیطان بزرگ نفهمیده. ( توی ادامه این داستان شیطان بزرگ پشمم نیست چه برسه به بزرگ@-@ واسه همین فقط یک صحنه بود و دیگه هم نمی یاد. فقط اسمش هست@-@).
چند روز بعد:
این سومین روزیه که سونیک هنوز خوابه و بیدار نشده....هر شب دیر وقت میرم سراغش توی خونه تیلز...تا هر وقت بیدار شد نقشه بکشم و بیارمش....امشب ساعتای ۱ شب رفتم سراغش...از روی پنجره خیلی راحت مثل روح اومدم داخل....و بهش که هنوز خواب بود نگاهی کردم....گردنش بهتر شده...ولی چرا هنوز بیدار نشده....نفس میکشه...ولی مثل اینکه باید بیشتر صبر کنم....خیلی تشنه ام. توی این مدت یک ذره ام از خونش نخوردم چون خون بدنش کمه و اگه میخوردم ممکن بود بمیره...الانم که نمیشه چون هنوز حالش کامل خوب نشده....از اتاقش رفتم بیرون. مطمئن باش وقتی قدرتامو و زیاد کردم و با خودم یکیش کردم....اولین نفری که میکشمش...تو خواهی بود تیلز دال و بعدش دوستای سونیک....یک لبخند ترسناک زدم و از اتاقش رفتم بیرون.....( با همون حالت روح مانندی از پنجره•-•)
داستان از زبان سالی:
(قبل بیدار شدن سونیک)
بعد از اینکه سونیک و گذاشتیم توی خونه تیلز....توی این چند روز من راجب exe و تیلز دال تحقیق کردم....و دنبال صفحه کنده شده اون کتاب میگشتم...ولی هر چی گشتم پیداش نکردم....مطمئنم قضیه یکی کردن شیاطین انسان نما با مشابه خودشون توی همون برگه کنده شده هست...ولی قطعا یک چیز دیگه هم بوده که کندنش....شاید یک راه برای جلوگیری از یکی کردن مشابهشون یا نابودی شیاطین انسان نما باشه....بالاخره می فهمم...این چند روز فقط دارم روی این قضیه تحقیق می کنم و تا از مطالبم مطمئن نشدم با بقیه بچه ها درمیون نمی ذارم....
(ادامه دارد •-•)