یک شرور عاشق پارت دوازدهم بخش اول

....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"ساعت ۲ بعد از ظهر"

"داستان از زبان رژ"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با یه دوربین اومدم پشت بوته ای که رو‌به‌روی خونه خاله اِلیا بود قایم شدم و امیو دید میزدم. خب ادم باید بیشتر طرف مقابلشو بشناسه.. مگه نه؛) دوربینمو برداشتم و داشتم دیدش میزدم.

؟؟؟:《 خیر باشه ابجی! داری کیو دید میزنی🙃 》

از ترس نزدیک بود بپرم از بوته بیرون... اخه الان وقت اومدنه اخه کیت🥲 جواب دادم:《 سلام کیت^^ 》

کیت:《 خیر باشه🙂 باز داری از کی اتو میگیری😌 》

 پوکر نگاهش کردم و گفتم:《 خب باید ادم افراد جدیدو بشناسه^__^ 》

کیت ابرو بالا انداخت و گفت:《 اهان

بعد بلیزم پشت سرش ظاهر شد و پوکر گفت:《 باز تو دوربین به دست شدی😐 》

من:《 بلی^^ 》

بلیز:《 وقتی گفتی بخاطر یه کار مهم از زیر بازجویی کردن در رفتی فکر کردم میخواستی ناکلز و تیکالو دید بزنی🙂 》

من:《 اونارو جلوتر دید زدم😌 》

کیت:《 اوووو! بگو چرا ناکلز پیدا نبود😏 رفته قاطی اچینداها🤧 》

من:《 اوهوم🤧 》

بلیز:《 پاشو عین ادم برو خودتو بهش معرفی کن تموم شه-___- 》

من:《 نمیزارین نامحسوس کارمو بکنم🤧 باشه 》

بلیز:《 به درد عمت میخوره-__- 》

کیت:《 ابجی بلند شو-__- 》

من:《 نمیزارین ادم کارشو بکنه T~T 》

بعد از پشت بوته در اومدم و گفتم:《 بریم که با امی رز یکم بیشتر اشنا بشیم*^* 》

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"داستان از زبان امی"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اوووووفففففففففف!!!!!! چرا اشپزی انقدر سخته🥲🔪 واقعا انقدر دقت واسه چی🙃🔪 مگه داریم قتل انجام میدیم که دقیق دقیق باشه! الان دارین میپرسین چرا انقدر غر میرنم؟! شما هم اگه مدام کاپ کیک خراب کنین عین من غر میزنین خب🥲🧁🔪 تا الان شیش تاشو سوزوندم🥲 این زنه منو با ماهیتابه نزده جای تعجب داره🥲(نویسنده:موافقم🥲 عملا الان باید مرده باشی🥲) جالب اینجاس پیرزنای اینجا میخورن همه سوخته هاشو راضیم هستن🥲 خدایا کی میشه همه اینارو بکشم باهاشون کتلت درست کنم🥲 تو همین فکرا بودم که یهو یه نفر صدام زد:《 سلام امی^^ 》

نگاش کردم... کیت بود... همراشم یه رژ و بلیزم بودن... اینا اینجا چیکار دارن🤨 سعی کردم لبخندی بزنم و گفتم:《 سلام. 》

یهو دیدم رژ اومد جلوتر و گفت:《 تو تو شیرینی فروشی خاله اِلیا کار میکنی😀 》

من:《 اره/= 》

بلیز:《 پس باید دست پختت خوب باشه^^ 》

من:《 ام... نه زیاد 》

رژ یه لبخند ملیحی زد و گفت:《 راستش گفتیم بیایم یه سری بهت بزنیم... و اینکه اگه بشه باهامون بیای یه دوری بزنیم^^ 》

من:《 ام... راستش... الان اینجا مشتری زیاده و... 》

تا اومدم حرف بزنم دیدم همون زنه... اِلیا اومد داخل و خب یه سلام علیک کردن و اخرسرم نزاشتن من بپرسم میتونم تن لشمو بیارم یا نه/= دستمو یهو رژ کشید و بدو بدو بردتم بیرون/= مرغ امین کدوم گوری هستی!!!! یه سری هم به ارزوهای ما بزن خواهشا🔪🔪🔪 بلیز یکی زد تو سر رژ و رو به من گفت:《 ببخشید... رژ زیادی فض‌... چیز کنجکاوه🥲 》

من:《 بله... متوجه شدم.. 》

کیت:《 خب نظرتون راجب یه بستنی چیه^^ 》

رژ:《 به نظرم ایده خوبیه عسلم^^ 》

بلیز:《 اوهوم^^ 》

منم با تردید سرمو تکون دادم... بستنی؟! بستنی دیگه چیه؟!(نویسنده:بستنی یه چیزیه که از بهشت اومده🤧🤧🤧🤧*وی بدجوری شکمو است*) هرچی هست فکر کنم مثل بقیه کاراشون مسخره باشه/= رفتیم سمت یه مغازه رنگارنگ... اخه چرا همه چیز اینجا رنگیه/= مشکیم بخدا خیلی خوبه یکم امتحان کنین خواهشا/= و خب اون مرده به هممون یه چیز گرد قهوه ای توی یه قیف داد. اونا هم داشتن با لذت میخوردن... خب... امتحانش که ضرری نداره... یه لیس ازش زدم.... چشام برق زد... این.. این... این خوشمزه ترین چیزیه که من تا حالا تو عمرم خوردم🥺🥺🥺🥺🥺 با هیجان همشو خوردم. اومممم خیلی خوب بود^^ خداروشکر حواسشون به من نبود🥲 رژ به من نگاه کرد و گفت:《 خب عسلم^^ نمیخوای یکم از خودت برامون بگی^^ 》

من:《 از.. خودم.. 》

رژ:《 اوهوم^^ 》

کیت:《 بهت گفتم که^^ ما خیلی مهمون نوازیم^^ 》

من:《 بله.. بله.. متوجه شدم(در ذهن امی:این مهمون نوازیتون رو مخمه-___-) 》

رژ تا اومد یکم دیگه سوال پیچم کنه گوشیش زنگ خورد. اخیششش الان میرن منم راحت میشم*^* ولی یهو بعد اینکه قطع کرد گفتش:《 امی^^ ما به کمکت احتیاج داریم^^ میشه باهامون بیای^^ 》

با تعجب نگاشکردم... اخه... الان... تف تو روت مرغ امین!!!! مگه تو برعکس قدقد میکنی که همچی برعکس میشه/= مگه به جای قد قد میگی دُق دُق که زندگی من اینشکلیه-___- خلاصه از روی اجبار سر تکون دادم و باهاشون رفتم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"داستان از زبان مارک"

 

 

 

 

 

 

 

 

گِرِی:《 به چخ رفتیم🥲 》

تِرِیلز:《 بدجور🥲 》

کیرا:《 باید یه راهی باشه🥲 نمیتونیم یهو امتحان بدیم🥲 اونم فیزیک🥲 از درس پایه نهم🥲 از ما چه انتظاراتی دارن🥲 》

من:《 دو دقیقه واستین بزارین فکر کنم!! 》

کل بچه های کلاس دور هم حلقه زده بودیم و داشتیم میزدیم تو سر خودمون که برای امتحان فیزیک فردا چیکار کنیم🥲 یهو معلم فیزیکمون زده به سرش و سوالای کلاس نهمو برای کل پایه ها داده یعنی از پایه هفتم تا نهم🥲 الانم نشستیم ببینیم چه خاکی بریزیم تو سرمون🥲 مارسلا گفت:《 باید تقلب کنیم! 》

تریلز:《 این معلم به یه سنگ دلهره میده اونوقت تقلب کنیم🥲 چطوری🥲 》

الیس:《 حتی اگه تقلبم کنیم! مگه میشه چیزی فهمید🥲 》

من:《 برگه جوابو میدزدیم🥲 》

باک:《 چطوری🥲 》

من:《 نمیدونم🥲 》

باک:《 شاد و پیروز باشید🙂🔪 》

من:《 ممنان🙂 》

یکمی فکر کردم... از هر لحاظی غیر ممکن بود.... به کمک نیاز داریم... از کی بخوام کمکم کنه... اووووممم... یهو تو همون لحظه یه فکری به سرم زد! اهاااا داداشم😀 از اون و اکیپش هرکاری برمیاد😀 رو به همه گفتم:《 اصلا نگران نباشین! تا پس فردا همه کارارو راست و ریس میکنم*^* 》

الیس:《 چطوری؟! 》

من:《 چطوریشو داداش من و تو و اکیپشون میدونه😉 》

بعد ادامه دادم:《 گوش کنین! الان زنگ اخره! تا جایی که میتونین از معلم فیزیک بد بگین جلو خانوادتون! باقیشو بسپرین به من! 》

همه سر تکون دادیم. وقتی زنگ خورد جیم شدیم بیرون از مدرسه. دیدم داداشم روی موتورش منتظره بدو بدو پریدم رو موتورش. سونیک با حالتی پوکر گفت:《 این تخت خواب نیستا! این موتوره موتور! تلفظ کنم برات یا خودت بلدی برادر من😐 》

من:《 بوبخشید🥲 》

سونیک:《 خیله خب بزن بریم خونه🥲 》

و موتورشو روشن کرد و حرکت کردیم. موندم یکم بره بعد خبرو بدم بهش🥲 یکم که رفتیم خیلی جدی گفتم:《 قراره امتحان پس فردا رو تقلب کنم! 》

یهو با سرعت جت پارک کرد. بعد با تعجب منو نگاه کرد و تن صداشو یکم برد بالا:《 حاجی حالیته چی گفتی؟!؟! 》

من:《 اره. 》

سونیک:《 یه درصد فکر کن من بهت اجازه بدم! راه نداره خاله بفهمه با ماهیتابش سر هردومونو نبره!! 》

من:《 من تنها نیستم😌 》

سونیک:《 اها یعنی میگی منم قراره شریک جرم کنی-___- 》

من:《 نمیخوای که خاله راز کوچولوتو بفهمه😉 》

سونیک:《 یعنی خیلی بیشوری🥲 باشه کمکت میکنم حالا بگو چرا میخوای تقلب کنی🥲 》

من:《 با شیمک گرسنه🥺 》

سونیک:《 موافقم🥺 گرسنه نوموشه🥺 》

از خرشانسیمون دقیقا سونیک جلوی یه کافه پارک کرده بود. رفتیم تو و بستنی سفارش دادیم. وقتی بستنیو داشتیم میخوردیم سونیک گفت:《 خب! میشنوم! 》

من:《 همه چیز شروع شد از وقتی که امروز معلم فیزیک لششو اورد🥲...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"فلش بک"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معلم فیزیک اومد تو و یه عالم برگه دستش بود. یه قیافه جدی به خودش گرفته بود که انگار همین الاناس که پارمون کنه. بعد با همون قیافه جدی و صدای رو مخش گفت:《 پس فردا قرار بود از کلاسای نهم امتحان فیزیک بگیرم... ولی دیدم سوالات اسونه... واسه همین برای کل پایه ها گذاشتم.. یعنی شما هم قراره همین برگه مال نهما رو امتحان بدین 》

تا خواستم حرف بزنم اون یه نگاهی به معنای بتمرگین سر جاتون کرد و رفت.

 

 

 

 

 

 

 

"پایان فلش بک"

 

 

 

 

 

 

 

من:《 و این بود کل ماجرا 》

سونیک:《 اخه پایه نهم چه ربطی به هشتم داره!!! 》

من:《 سوال منم همینه🥲 ولی معلممون خیلی اشغاله🥲 》

بعد سونیک دستشو گذاشت رو شونمو کرد و گفت:《 اخه برادر من یه بیهوشی ریختن تو چایی معلم و بیهوش کردنش و بعد امتحان دادن کاری داره اخه بچه🥲 》

من:《 طوری میگی انگار کردین! 》

سونیک:《 بلی^^ 》

من:《 واقعا معلمو قبل شروع امتحان بیهوش کردین😶 》

سونیک:《 اووووو کجای کاری! بدونی چیا مدرسه از ما کشیده شاخ در میاری🤣😁 》

من:《 پس یعنی کمک میکنی🥺 》

سونیک:《 مگه چاره ای هم دارم🥲 تو نمرت بد بشه خاله جانبازت میکنه ولی من شهید میشم🥲 حالا بریم خونه سیلور یه مقدماتی اماده کنیم🥲 》

من:《 اخ جون😀 بلاخره نحوه نقشه کشیتونو میبینم🤧 》

سونیک:《 حالا خودتو لوس نکن پاشو بریم زودتر از این قضیه خلاص شیم! 》 

من:《 باشه🥲 》

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"در خاله سیلور"

"داستان از زبان سونیک"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ای خدا نگم چیکارت کنه مارک🥲 الان اخه وقت اینکارا بود🥲 تو این شرایط که من هزارتا کار دارم تو و همکلاسیات فاز تقلب گرفتتون🥲 شدو پوکر نگام کرد و گفت:《 این فسقلیا چی میگن تو این شرایط-___- 》

من:《 بخدا تو گوگل زدم واسم نیاورد چی میگن🥲 》

سیلور:《 حال چه بنماییم🥲 》

من:《 اینم زدم تو گوگل گوگل جوابم کرد🥲 》

سیلور:《 چی گفت🥲 》

من:《 برام عکس ماهیتابه بالا اورد🥲 》

ناکلز:《 رمزی چیزی زدی🥲 》

من:《 نه به جان تو🥲 بیا ببین! 》

جلو روشون سرچ کردم و دقیقا عکس ماهیتابه رو بالا اورد. مگه من دروغ میگم/= بچه به این گلی و پاکی کجا دیدین تیلز گفت:《 جدیدا رمزا زیاد شدن🥲 》

تنگل:《 بدجوری گوگل طرفدار خالته🥲 》

من:《 شانس ندارم که🥲 شانسم واقعا افتضاحه🥲 》

شدو:《 حالا شروع میکنی یا نه/= 》

من:《 بزار رژ و بلیز و کیت بیان🥲 》

ویسپر که لب پنجره بود گفت:《 ولی مثل اینکه اون دختر مو صورتیه هم داره میاد 》

تا این حرفو زد رفتیم سمت پنجره. رژ و بلیز،و کیت و امی دارن میان این سمت شدو با تاسف گفت:《 باز خانوم فضولیش گل کرد-____-‌ 》

من:《 سیلور خداییش نمیتونستی دهنتو ببندی تو گروه🥲 》

سیلور:《 ببخشید حاجی زیپش شل بود🥲 باید بدم ناکلز سفت کنه🥲 》

من:《 هییی زندگی🥲 》

یهو رژ با کیت و بلیز و امی اومدن داخل و گفت:《 سلام اقایون^^ 》

من:《 و علیکم سلام/= 》

شدو:《 وقتی گفتم بیا گفتم یعنی بیا ولی نگفتم مزاحم بقیه شو-____- 》

رژ:《 امی مراحمه^^ 》

من:《 ابرو نزاشتی برامون🥲 》

امی:《 نه اشکال نداره. 》

تیلز:《 حالا بیخیال بهتره شروع کنیم! 》

امی:《 ام... جریان چیه؟! 》

تنگل:《 یه دردسر بسی هم بد🥲 》

امی:《 دردسر🤨 》

مارک:《 دردسر مدرسه و امتحانات🥲 》

امی:《 اوه...🥲 》

من:《 خب! ماجرا از این قراره! معلم فیزیک مارک قراره از کل پایه ها امتحان سال نهمو بگیره که اینا هم نخوندن🥲 و الانم مجبورن تقلب کنن🥲 》

شدو:《 لابدم ما باید یه راهی پیدا کنیم-____- 》

من:《 بله*^* 》

شدو:《 شاد و پیروز باشید•~• 》

من:《 ممنان^^ 》

امی:《 خب برگه جوابو بدزدن/= 》

مارک:《 متاسفانه نمیتونیم🥲 مدرسمون پر دوربینه🥲 》

کیت:《 و مشکل خاله بروسلیم داریم🥲 》

من:《 نگو جان عمت هنوز سرم درد میکنه🥲 》

تیلز:《 واسه همین نیاز داریم که خاله اِلیا رو یه طوری دست به سر کنیم! 》

من:《 چطوری؟! 》

تیلز:《 اینطوری! خوب گوش کنین... 》

 

 

این داستان ادامه دارد....


تمامید🧁

میدونم چرت بود🥲

امیدوارم خوشتون اومده باشه💎

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌

شبتون بخیر🍨

[ پنجشنبه نهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 21:24 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب