از زبان سونیک بخت برگشته /:
بعد از چند لحظه ماشین راه افتاد و حرکت کردیم ، انگار همه چیز یکدفعه اتفاق افتاد : دختره ، پلیس ، دستبند ، ماشین ، آدامسی که زیر صندلی ماشینه و شدو که داره سعی میکنه در ماشین رو باز کنه ولی انگار کلا زوری براش نمونده.
شدو :(( چرا این لعنتی باز نمیشه پدرسگ 💢 ؟ )).
راننده که انگار به چپش هم نبود گفت :(( بچه بیا پایین سرمون درد گرفت )).
اما شدو که انگار حرف راننده رو نخونده بود 🗿
به کارش ادامه داد و گفت :(( بچه پدرته مرتیکه چلغوز من قد جد تو عمر دارم )).
راننده :(( بله ؟ )) .
من :(( هیچی شما فقط جاده رو بنگرید )).
دست شدو رو گرفتم و گفتم :(( دیوث چیکار میکنی ؟ داری لومون میدی اسکل )).
شدو :(( اسکل ننته و در ضمن این راننده داره اعصاب منو خورد میکنه )) .
من :(( آروم باش دیگه من یک نقشه دارم ! )).
شدو :(( جدی چه نقشه ای ؟ چیکار باید کرد ؟ زنگ بزنیم به آلکاپون ؟ یا مایکل اسکافیلد ؟ ))
من :(( چی ؟ نه! )) .
شدو :(( پس چه گهی بخوریم ؟!)).
من :(( ببین من سرعتم از سرعت صوت هم بیشتره پس با کمک سرعت......)).
راننده :(( صداتون رو میشنوم 😑)).
شدو :(( 🤦((
من :(( 😐 )).
من :((آقا شما لطفاً جلو رو بپا ما اصلا هیچ گه اضافی نمیخوریم)).
راننده :(( آفرین عزیزان حالا به عنوان جایزه......)).
دستشو کرد تو جیپش و یک شکلات در آورد و بهمون داد.
من و شدو :(( 😐)).
شدو :(( ببخشید دو نفریم )).
راننده :(( یجوری بخورید که به هر دوتاتون برسه ، یک زمانی وقتی بچه بودم همین یک شکلات رو بین 8 نفر از بچه های فامیل پخش میکردیم !)).
سونیک :(( چی میگی ؟ )) .
شدو :(( مگه میشه ؟ ))
راننده :(( آره بابا تازه کلی هم اضاف اومد )).
شدو :(( شاد......و......پیروز باشید )).
راننده :(( ممنان )).
شدو اومد در گوش من و گفت :(( خدا شفاش بده 🤲)).
راننده همینجوری داشت میرفت که ناگهان از مسیر خارج شد و به سمت مرکز شهر حرکت کرد .
من :(( آقا ببخشید کلانتری که از این مسیر نیست )).
راننده :(( میدونم ولی ما کلانتری نمیریم ! )).
شدو :(( یعنی چه ؟ پس به کدامین قبرستانی خواهیم رفت ؟)).
راننده :(( چند دقیقه دیگه میفهمی )).
بعد عین دیوانه ها خندید .
من که کلا پوکر بودم اما شدو....
شدو :(( بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب عالمین..... )).
بعد رو به من کرد و گفت :(( تو مگه نمیتونی جادو کنی ؟ )).
من :(( خب....... آره یعنی.....نه!)).
شدو :(( یعنی چه نه ؟ پس چجوری اون دختره رو.......)).
من :(( نه بابا اصلا درمانش نکردم!)).
شدو :(( پس اون زمین لرزه چی ؟ اون چراغهایی که روشن خاموش میشدن و وسایل خونه به هوا پرتاب شدن ؟ )).
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :(( اون زمین لرزه بخاطر ساخت و ساز کنار خونه بود ، اون چراغ ها هم تقریباً آخر عمرشونه و باید تعویضشون کنم ، اون وسایل هم که خیلی سبک بودن و بخاطر زلزله کمی به هوا پرتاب شدن)).
شدو که کلا چشماش اندازه ستاره YU ( ستاره ای چند برابر بزرگتر و قرمز تر از خورشید ) شده بود گفت :(( یعنی تو داری میگی که تمامی اونا فیک بود ؟!))
من :(( خب باید یک کاری میکردم تا آروم بگیری )).
شدو با عصبانیت :(( شاد و پیروز باشید 😡💢🔪)).
من :(( ممنان 😐)).
شدو :(( فکر میکردم شیطانی مثل تو میتونه جادو کنه )).
من :(( آه من نمیتونم تو دنیای فانی ها جادو کنم ، اصلأ در توانم نیست )).
شدو :(( میکشمت 😡🔪)).
من :(( البته یک کاری میتونم بکنم )).
شدو :(( جان ؟ زودباش بگو چه کاری ؟!)).
من :(( اگه ملت به چشمام نگاه کنن میتونم کاری کنم که حقیقت رو بگن و دروغ نگن )).
شدو :(( دیگه واقعا شاد و پیروز باشید 😡 )).
من :(( ممنان )).
راننده :(( رسیدیم آقایون !)).
به جلو نگاه کردیم و.....یا خود خدا !
یک ساختمان قد خونه ویل اسمیت ! نه بابا خونه ویل اسمیت چیه ؟ قد کاخ سفیده !
راننده پیاده شد و گفت :(( پیاده شید آقایون !))
ما هم پیاده شدیم و دنبال اون پلیس رفتیم ، اما قبل از اینکه بریم داخل پلیسه ایستاد.
شدو :(( ببخشید اتفاقی افتاده ))
پلیسه لبخندی زد و زیپ شلوارش رو باز کرد و بعد شلوارش رو کشید پایین !!!
شدو :(( جیغ بنفش )).
منم با دیدن این صحنه از حال رفتم .
چند ساعت بعد /:
چشمام رو آروم باز کردم و ایستادم اولش کمی تار میدیدم اما بعد دیدم واضح شد و دیدم که توی یک جایی شبیه زندانم!
من :(( من کدام قبرستانی هستم ؟)).
یکدفعه دری که کنار دیوار بود باز شد و یک خارپشت سفید و یک اچیدنا اومدن داخل .
خارپشت سفیده :(( به به میبینم بیدار شدین )).
اون اچیدنا هم با یک لحن مسخره گفت :(( حالا آماده باش)).
من :(( ببخشید..... آماده چی ؟ ))
اون دوتا :(( آماده کتک خوردن!))
بعد به سمتم هجوم آوردند.
خب انگار که اینا یک مشت و مال حسابی میخوان......
ادامه دارد...........
امیدوارم لذت برده باشید 💖