عشق سیاه 🖤 پارت 15

از زبان سونیک بخت برگشته /: 

بعد از چند لحظه ماشین راه افتاد و حرکت کردیم ، انگار همه چیز یکدفعه اتفاق افتاد : دختره ، پلیس ، دستبند ، ماشین ، آدامسی که زیر صندلی ماشینه و شدو که داره سعی میکنه در ماشین رو باز کنه ولی انگار کلا زوری براش نمونده.

شدو :(( چرا این لعنتی باز نمیشه پدرسگ 💢 ؟ )).

راننده که انگار به چپش هم نبود گفت :(( بچه بیا پایین سرمون درد گرفت )).

اما شدو که انگار حرف راننده رو نخونده بود 🗿

به کارش ادامه داد و گفت :(( بچه پدرته مرتیکه چلغوز من قد جد تو عمر دارم )). 

راننده :(( بله ؟ )) ‌‌.

من :(( هیچی شما فقط جاده رو بنگرید )). 

دست شدو رو گرفتم و گفتم :(( دیوث چیکار میکنی ؟ داری لومون میدی اسکل )). 

شدو :(( اسکل ننته و در ضمن این راننده داره اعصاب منو خورد میکنه )) ‌.

من :(( آروم باش دیگه من یک نقشه دارم ! )). 

شدو :(( جدی چه نقشه ای ؟ چیکار باید کرد ؟ زنگ بزنیم به آلکاپون ؟ یا مایکل اسکافیلد ؟ ))

من :(( چی ؟ نه! )) ‌. 

شدو :(( پس چه گهی بخوریم ؟!)). 

من :(( ببین من سرعتم از سرعت صوت هم بیشتره پس با کمک سرعت......)). 

راننده :(( صداتون رو میشنوم 😑)). 

شدو :(( 🤦⁦((

من :(( 😐 )).

من :((آقا شما لطفاً جلو رو بپا ما اصلا هیچ گه اضافی نمی‌خوریم)). 

راننده :(( آفرین عزیزان حالا به عنوان جایزه......)). 

دستشو کرد تو جیپش و یک شکلات در آورد و بهمون داد.

من و شدو :(( 😐)). 

شدو :(( ببخشید دو نفریم )). 

راننده :(( یجوری بخورید که به هر دوتاتون برسه ، یک زمانی وقتی بچه بودم همین یک شکلات رو بین 8 نفر از بچه های فامیل پخش میکردیم !)). 

سونیک :(( چی میگی ؟ )) ‌.

شدو :(( مگه میشه ؟ )) 

راننده :(( آره بابا تازه کلی هم اضاف اومد )). 

​​​​​شدو :(( شاد......و......پیروز باشید )). 

راننده :(( ممنان )). 

شدو اومد در گوش من و گفت :(( خدا شفاش بده 🤲)). 

راننده همینجوری داشت می‌رفت که ناگهان از مسیر خارج شد و به سمت مرکز شهر حرکت کرد .

من :(( آقا ببخشید کلانتری که از این مسیر نیست )). 

راننده :(( میدونم ولی ما کلانتری نمیریم ! )). 

شدو :(( یعنی چه ؟ پس به کدامین قبرستانی خواهیم رفت ؟)). 

راننده :(( چند دقیقه دیگه میفهمی )). 

بعد عین دیوانه ها خندید .

من که کلا پوکر بودم اما شدو....

شدو :(( بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب عالمین..... )).

بعد رو به من کرد و گفت :(( تو مگه نمی‌تونی جادو کنی ؟ )). 

من :(( خب....... آره یعنی.....نه!)). 

شدو :(( یعنی چه نه ؟ پس چجوری اون دختره رو.......)). 

من :(( نه بابا اصلا درمانش نکردم!)). 

شدو :(( پس اون زمین لرزه چی ؟ اون چراغ‌هایی که روشن خاموش میشدن و وسایل خونه به هوا پرتاب شدن ؟ )). 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :(( اون زمین لرزه بخاطر ساخت و ساز کنار خونه بود ، اون چراغ ها هم تقریباً آخر عمرشونه و باید تعویضشون کنم ، اون وسایل هم که خیلی سبک بودن و بخاطر زلزله کمی به هوا پرتاب شدن)). 

شدو که کلا چشماش اندازه ستاره YU ( ستاره ای چند برابر بزرگتر و قرمز تر از خورشید ) شده بود گفت :(( یعنی تو داری میگی که تمامی اونا فیک بود ؟!))

من :(( خب باید یک کاری میکردم تا آروم بگیری )). 

شدو با عصبانیت :(( شاد و پیروز باشید 😡💢🔪)). 

من :(( ممنان 😐)). 

شدو :(( فکر میکردم شیطانی مثل تو میتونه جادو کنه )). 

من :(( آه من نمیتونم تو دنیای فانی ها جادو کنم ، اصلأ در توانم نیست )). 

شدو :(( می‌کشمت 😡🔪)). 

من :(( البته یک کاری میتونم بکنم )). 

شدو :(( جان ؟ زودباش بگو چه کاری ؟!)). 

من :(( اگه ملت به چشمام نگاه کنن میتونم کاری کنم که حقیقت رو بگن و دروغ نگن )). 

شدو :(( دیگه واقعا شاد و پیروز باشید 😡 )). 

من :(( ممنان )). 

راننده :(( رسیدیم آقایون !)). 

به جلو نگاه کردیم و.....یا خود خدا ! 

یک ساختمان قد خونه ویل اسمیت ! نه بابا خونه ویل اسمیت چیه ؟ قد کاخ سفیده ! 

راننده پیاده شد و گفت :(( پیاده شید آقایون !)) ‌

ما هم پیاده شدیم و دنبال اون پلیس رفتیم ، اما قبل از اینکه بریم داخل پلیسه ایستاد.

شدو :(( ببخشید اتفاقی افتاده ))

پلیسه لبخندی زد و زیپ شلوارش رو باز کرد و بعد شلوارش رو کشید پایین !!! 

شدو :(( جیغ بنفش )). 

منم با دیدن این صحنه از حال رفتم .

 

چند ساعت بعد /: 

چشمام رو آروم باز کردم و ایستادم اولش کمی تار می‌دیدم اما بعد دیدم واضح شد و دیدم که توی یک جایی شبیه زندانم! 

من :(( من کدام قبرستانی هستم ؟)). 

یکدفعه دری که کنار دیوار بود باز شد و یک خارپشت سفید و یک اچیدنا اومدن داخل .

خارپشت سفیده :(( به به میبینم بیدار شدین )). 

اون اچیدنا هم با یک لحن مسخره گفت :(( حالا آماده باش)). 

من :(( ببخشید..... آماده چی ؟ ))

اون دوتا :(( آماده کتک خوردن!))

بعد به سمتم هجوم آوردند.

خب انگار که اینا یک مشت و مال حسابی میخوان......

 

 

ادامه دارد...........

 

امیدوارم لذت برده باشید 💖

 

​​​​​

​​​​

​​​​​​

[ دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:20 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب