.....
"روز بعد"
"داستان از زبان سونیک"
صدای زنگ اومد... ای خدا... روز تعطیلم ساعت نمیزاره بخوابیم🥲 سعی کردم صدای زنگ ساعتو رد کنم و توجهی نکنم... که یهو یه اهنگ با صدای بلند پخش شد:《 This is how we rise up
Heavy as a hurricane, louder than a freight train
This is how we rise up
Heart is beating faster, feels like thunder
Magic, static, call me a fanatic
It's our world, they can never have it
This is how we rise up
It's our resistance, you can't resist us 》
همزمان با اهنگ از شدت بلندیش از مبل افتادم. یا خدا😶 این دیگه چه زنگیه🥲 شدو با عصبانیت گفت:《 خاموش کن اون بیصحاب شده رو بیشعور!!! 》
من که متوجه حرفش نشدم گفتم:《 چه؟!؟! 》
شدو:《 چی گفتی؟!؟! 》
من:《 چیزی نمیشنوم بلند تر بگو!! 》
شدو:《 ابله نمیشنوی چی میگم!!! میگم قطع کن اون بیصحاب شده رو!!! 》
من:《 مال من نیست!! من سرود مقاومتو به عنوان زنگ ساعت نمیزارم!!!! 》
شدو:《 پس مال کدوم خریه!!!!!!! 》
من:《 مگه من ارشمیدوسم!!! 》
پوکر همو نگاه کردیم و دنبال منبع صدا گشتیم که دیدیم بله!!! سیلور خان زنگ گوشیش اهنگ مقاومته😶😶😶 سیرییِسلی؟!؟! اهنگ راک برای زنگ ساعت🥲 اونم اهنگ مقاومت🥲 تو این فکرا بودم که یهو شدو با عصبانیت گفت:《 سیلور!!! 》
سیلور جوابی نداد.
شدو:《 سیلور لش بلند کن خاموش کن اون سگ مصبو!! 》
من:《 حاجی بیدار نمیشه!!! 》
شدو:《 دیگه بسه!!! به اینجام رسونده!!!!!!😡😡😡😡 》
بعد شاتگانشو برداشت و به ساعت شلیک کرد. ساعته هم پوکید و خورده هاش رو سیلور که خواب بود ریخت. سیلور با ترس بیدار شد و پرسید:《 چی شده؟؟؟ 》
شدو:《 درد چی شده!!!! مرض چی شده!!! زهر مار چی شده!!!!!! 》
من:《 خا اروم باش حالا○○ 》
شدو:《 اروم باشم!!! چرا من باید با اهنگ مقاومت بیدار شم؟! 》
من:《 انگار من با اهنگ Arcade پاشدم😐 》
سیلور:《 حالا چرا ساعتمو پکوندی؟؟؟ 》
شدو:《 مگه تو لش بلند میکردی!!!!😡😡😡😡😡 》
سیلور:《 خو چیه؟! صدای زنگ ساعتمه!! 》
شدو:《 دِ... 》
برای اینکه هردوشون بس کنن داد زدم:《 تمومش میکنین یا نه؟!؟! 》
دوتاشون با تعجب منو نگاه کردن... اوپس...🥲 خنده ای از شرمندگی زدم و گفتم:《 ام... حیحی.... ببخشید🙃 》
سیلوربا بهت نگام کرد... بعد گفت:《 حاجی.... 》
بعد با لبخند پر از شوق ادامه داد:《 چه فریاد پر ابهتی😀😀😀😀 》
شدو:《 😑😑😑 》
من:《 ام... ممنون🤨 》
شدو:《 اگه اون سه کله پوک پایگاهو نابود نمیکردن من پیش شما نبودم-___- 》
من:《 راست میگیا!! پیش رژ جونت میبودی🤣🤣🤣🤣 》
سیلور:《 🤣🤣🤣🤣🤣 》
شدو:《 سونیککککک!!!! 》
من:《 خا راستشو گفتم😁😁😁 》
شدو:《 الهی بمیری خودم قبرت کنم!!!😡😡😡😡😡😡😡 》
من:《 هرکاری میخوای بکن برادر من😁 》
سیلور:《 راستی! برنامتون برای امروز چیه؟! 》
من:《 امروز که من باید برم کادوی امیو بخرم. امشب تولد داریم! با اعتراف نامه شدو رو باید بنویسیم😁 》
شدو:《 مگه امشب باید برم اعتراف؟! 》
من:《 صبح شما بخیر! 》
شدو:《 بخیر بود که الان وضعم این نبود بیشعور! 》
سیلور:《 خب الان چیکار کنیم واسه شدو؟! 》
من:《 میریم خرید! 》
شدو:《 مگه چی میشه همینطوری برم!!! 》
من:《 دوست داری با لباس خونی بری جلو رژ؟! 》
شدو:《 -_____- خدا به من صبر بده-___- 》
من بلند شدم و در حالی که سیلورو بلند میکرد گفتم:《 خب بزنید بریم:> 》
"در مرکز خرید"
سیلور:《 یا خدا😶 چقدر بزرگه!! 》
شدو با حالتی پوکر گفت:《 بایدم بزرگ باشه ابله! مثلا مرکز خریده😑😑😑😑 》
من:《 خا حالا! دویست سال اینده دیگه خرید اینترنتی رواج داره! حالا هم بیاین بریم برای اقا لباس بخریم! 》
سیلور:《 پس خودمون چی؟! 》
من:《 اول این پوکر بعد ما :> 》
بعد اون همه حرف رفتیم توی پاساژ یکم گشتیم. خداییش خانما چطوری کل پاساژو زیر و رو میکنن😶 ما نصفشم نمیتونیم🥲 خلاصشو بگم بعد نیم ساعت گشتن یه بوتیک خوب پیدا کردیم. رفتیم داخلش و دیدیم یه پیرزن مسن اونجا نشسته. پیرزن با لبخند گفت:《 خوش بَمویید زَکَن^^ 》(ترجنه:خوش اومدین پسرا)
من:《 خیلی ممنون^^ 》
پیرزن:《 خب چی لازم دَرین^^ 》(چی لازم دارین)
تا خواستم حرفمو بزنم سیلور یهو پرید وسط حرفو گفت:《 یه لباس مردونه هات میخوایم:) 》
پوکر نگاش کردیم و شدو یکی زد پس کلش. پیرزنه خندید و گفت:《 بِس بیدینم.... 》(بزار ببینم)
بعد دور ما چرخید و براندازمون کرد. با یه لبخند کیوت گفت:《 خا! ای چندتا لباس خوب شِمِره دَرَم :> 》(خب سه چندتا لباس خوب براتون دارم)
و رفت سمت کمد لباسا و یه سه دست لباس اورد بیرون. برای شدو یه بلوز شلوار مشکی، برای من و سیلورم زحمت کشید اورد. واسه من یه بلوز سفید با شلوار جین ابی بود و واسه سیلورم یه بلوز سرمه ای با شلوار مشکی اورد. من با خنده گفتم:《 زحمت کشیدین.. ولی ما فقط برای شدو اومده بودیم خرید... 》
پیرزن:《 اَن چه حرفی ایسه زَی! شما هم عین می پسرانید 》(این چه حرفیه پسرم شما عین پسرای منید)
من و سیلور لبخندی زدیم(نویسنده:جانم؟! لابد انتظار دارین شدو هم لبخند بزنه🥲محالات را رد کرده) و هرسهتامون به در پروو نگاه کردیم. فقط یه در اونجا بود.
سیلور:《 اول کی بره؟؟ 》
من:《 سوال ندارد جانم😌 شدو! بدو حاجی! 》
شدو خواست یه عالم فحش بارم کنه جون پیرزنه داشت نگامون میکرد فقط با صدای ارومی گفت:《 کوفت شدو!!! مرض شدو!!! زهرمار شدو!!! 》
و بعد رفت داخل لباس پروو تا لباسو عوض کنه.
"پنج دقیقه بعد"
سیلور:《 پنج دقیقس اونتویی!!! 》
شدو:《 شبیه احمقا شدم!!! 》
من:《 اونو ما تشخیص میدیم نه توی پوکر-____- حالا هم لش بیار! 》
شدو:《 نزار با کمربند شلواره بزنمتا!!!! 》
من:《 لا مشکل😁 》
شدو با لحنی عصبی گفت:《 کوفت! 》
بعد با عصبانیت اومد بیرون و گفت:《 بیا نظاره کنین کله پوکا!!!! 》
من:《 خاکستر ماریا تو سرت! اخه به این تیپ میگی شبیه احمقا!!! 》
سیلور:《 من حرفی نمیزنم! 》
شدو:《 خا حالا-_____- 》
پیرزن با لبخند گفت:《 تی اَمرَ خیلی اَیه^^ 》(بهت خیلی میاد)
من:《 حرف حقو از فروشنده بشنو شدو خان؛) 》
شدو:《 😐😑😑😑😑 》
سیلور بعد لز یه چند دقیقه سکوت گفت:《 ماهم بریم پروو؟؟ 》
من:《 چرا که نه😁 》
"داستان از زبان رژ"
با یه سبد پر از وسایل به سمت پایگاه دارک حرکت کردم. با نقشه ای که تیلز کشیده و مکانی که سه برادر پیدا کردن مطمئنم امی بدجور سوپرایز میشه^^ دو کیلومتری پایگاه بودم که یه نوری نظرمو جلب کرد... بهش نگاه کردم... از تو جنگل بود... خببببب یه نگاه موچول که بد نیست:> فوری رفتم سمت نور. نور از یه کلبه کوچیک مخروبه میومد. نکنه اینجا الماسه😀 از اون الماس یاقوتای خوشمل😍 وای چه شود^^ اطرافو یه نگاه کردم... کسی نبود🤭 خب بزن بریم! درو به ارومی باز کردم... کسی تو خونه نبود. فقط یه سری خرت و پرت بود و یه چکش! یه چکش عین پیکو پیکوی امی/= تا خواستم کمی بیشتر فضولی کنم گوشیم زنگ خورد. ای بابا!!! کدوم خروس بیمحلی زنگ زده-___- نگاه کردم دیدم تیلزه. اخه روباه عاقل الان-_- خلاصه جواب دادم تلفنو:《 الو! 》
تیلز:《 رژ! به کمکت نیاز داریم. 》
من:《 در چه زمینه عسلم؟! 》
تیلز:《 امیو باید یه طوری دور بزنی تا کارای تولد حاضر بشه! داره میاد خونه من🥲 》
تعجب کردم! تمام وسایل تولد تو خونه تیلزه!!!! یا حضرت مریم○~○ خدا به داد برسه فوری جواب دادم:《 باشه تو راهم! 》
بعد فوری گوشیو قطع کردم. حیف که این مکان و جواهراش باید صبر کنن🥺 فوری پرواز کردم سمت پایگاه چاوتیکس! تو مسیر امیو دیدم که داره اهنگ گوش میده و همینطور گیج و سرگردون داره واس خودش قدم میزنه... برم که شروع کنم کارمو^^ (کلا رژ ادم فضول و ابزیرکاهی است🥲) رفتم کنارش و با لحنی ذوق زده گفتم:《 هِلو هانی^^ 》
امی که تازه متوجه من شد با لبخند گفت:《 سلام رژ*^* 》
من:《 کم پیدایی خانم رز
》
امی:《 خونمو موقتا عوض کردم
》
من:《 اوههههه خونه سونیک رفتی کلک
》
امی با حالتی خجالت زده گفت:《 نه!نه!نه! من خونه سونیک!! هار هار هار هار هار🥲 》
من:《 رد دادی دختر°_° 》
امی:《 🥲 》
من:《 چی شده😐 》
امی:《 خیلی خجالت اوره🥲 》
من:《 بگو عسلم^^ من به کسی نمیگم^^ 》
امی:《 تو؟! 》
من:《 بله! مشکلی داری؟ 》
امی:《 نوچ! 》
من:《 پس تو راه برام تعریف کن^^ 》
امی:《 راه کجا؟! 》
من:《 مگه جایی زیباتر از پاساژ هست😍 》
امی خنده ریزی کرد و گفت:《 باشه قبوله😅🤭 》
تمامید😁
پارت بعدی مسخره بازیای سه برادر بیشتره😅🤣🥲 و یه شیپ جدید وارد داستان میشه😁
امیدوارم خوشتون اومده باشه💎
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
شبتون بخیر🍨