برادران سرعت:"شروعی دوباره"پارت بیست و دوم بخش اول

.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"روز بعد"

"داستان از زبان سونیک"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صدای زنگ اومد... ای خدا... روز تعطیلم ساعت نمیزاره بخوابیم🥲 سعی کردم صدای زنگ ساعتو رد کنم و توجهی نکنم... که یهو یه اهنگ با صدای بلند پخش شد:《 This is how we rise up
Heavy as a hurricane, louder than a freight train
This is how we rise up
Heart is beating faster, feels like thunder
Magic, static, call me a fanatic
It's our world, they can never have it
This is how we rise up
It's our resistance, you can't resist us 》

همزمان با اهنگ از شدت بلندیش از مبل افتادم. یا خدا😶 این دیگه چه زنگیه🥲 شدو با عصبانیت گفت:《 خاموش کن اون بیصحاب شده رو بیشعور!!! 》

من که متوجه حرفش نشدم گفتم:《 چه؟!؟! 》

شدو:《 چی گفتی؟!؟! 》

من:《 چیزی نمیشنوم بلند تر بگو!! 》

شدو:《 ابله نمیشنوی چی میگم!!! میگم قطع کن اون بیصحاب شده رو!!! 》

من:《 مال من نیست!! من سرود مقاومتو به عنوان زنگ ساعت نمیزارم!!!! 》

شدو:《 پس مال کدوم خریه!!!!!!! 》

من:《 مگه من ارشمیدوسم!!! 》

پوکر همو نگاه کردیم و دنبال منبع صدا گشتیم که دیدیم بله!!! سیلور خان زنگ گوشیش اهنگ مقاومته😶😶😶 سیرییِسلی؟!؟! اهنگ راک برای زنگ ساعت🥲 اونم اهنگ مقاومت🥲 تو این فکرا بودم که یهو شدو با عصبانیت گفت:《 سیلور!!! 》

سیلور جوابی نداد.

شدو:《 سیلور لش بلند کن خاموش کن اون سگ مصبو!! 》

من:《 حاجی بیدار نمیشه!!! 》

شدو:《 دیگه بسه!!! به اینجام رسونده!!!!!!😡😡😡😡 》

بعد شاتگانشو برداشت و به ساعت شلیک کرد. ساعته هم پوکید و خورده هاش رو سیلور که خواب بود ریخت. سیلور با ترس بیدار شد و پرسید:《 چی شده؟؟؟ 》

شدو:《 درد چی شده!!!! مرض چی شده!!! زهر مار چی شده!!!!!! 》

من:《 خا اروم باش حالا○○ 》

شدو:《 اروم باشم!!! چرا من باید با اهنگ مقاومت بیدار شم؟! 》

من:《 انگار من با اهنگ Arcade پاشدم😐 》

سیلور:《 حالا چرا ساعتمو پکوندی؟؟؟ 》

شدو:《 مگه تو لش بلند میکردی!!!!😡😡😡😡😡 》

سیلور:《 خو چیه؟! صدای زنگ ساعتمه!! 》

شدو:《 دِ... 》

برای اینکه هردوشون بس کنن داد زدم:《 تمومش میکنین یا نه؟!؟! 》

دوتاشون با تعجب منو نگاه کردن... اوپس...🥲 خنده ای از شرمندگی زدم و گفتم:《 ام... حیحی.... ببخشید🙃 》

سیلوربا بهت نگام کرد... بعد گفت:《 حاجی.... 》

بعد با لبخند پر از شوق ادامه داد:《 چه فریاد پر ابهتی😀😀😀😀 》

شدو:《 😑😑😑 》

من:《 ام... ممنون🤨 》

شدو:《 اگه اون سه کله پوک پایگاهو نابود نمیکردن من پیش شما نبودم-___- 》

من:《 راست میگیا!! پیش رژ جونت میبودی🤣🤣🤣🤣 》

سیلور:《 🤣🤣🤣🤣🤣 》

شدو:《 سونیککککک!!!! 》

من:《 خا راستشو گفتم😁😁😁 》

شدو:《 الهی بمیری خودم قبرت کنم!!!😡😡😡😡😡😡😡 》

من:《 هرکاری میخوای بکن برادر من😁 》

سیلور:《 راستی! برنامتون برای امروز چیه؟! 》

من:《 امروز که من باید برم کادوی امیو بخرم. امشب تولد داریم! با اعتراف نامه شدو رو باید بنویسیم😁 》

شدو:《 مگه امشب باید برم اعتراف؟! 》

من:《 صبح شما بخیر! 》

شدو:《 بخیر بود که الان وضعم این نبود بیشعور! 》

سیلور:《 خب الان چیکار کنیم واسه شدو؟! 》

من:《 میریم خرید! 》

شدو:《 مگه چی میشه همینطوری برم!!! 》

من:《 دوست داری با لباس خونی بری جلو رژ؟! 》

شدو:《 -_____- خدا به من صبر بده-___- 》

من بلند شدم و در حالی که سیلورو بلند میکرد گفتم:《 خب بزنید بریم:> 》

 

 

 

 

 

 

"در مرکز خرید"

 

 

 

 

 

سیلور:《 یا خدا😶 چقدر بزرگه!! 》

شدو با حالتی پوکر گفت:《 بایدم بزرگ باشه ابله! مثلا مرکز خریده😑😑😑😑 》

من:《 خا حالا! دویست سال اینده دیگه خرید اینترنتی رواج داره! حالا هم بیاین بریم برای اقا لباس بخریم! 》

سیلور:《 پس خودمون چی؟! 》

من:《 اول این پوکر بعد ما :> 》

بعد اون همه حرف رفتیم توی پاساژ یکم گشتیم. خداییش خانما چطوری کل پاساژو زیر و رو میکنن😶 ما نصفشم نمیتونیم🥲 خلاصشو بگم بعد نیم ساعت گشتن یه بوتیک خوب پیدا کردیم. رفتیم داخلش و دیدیم یه پیرزن مسن اونجا نشسته. پیرزن با لبخند گفت:《 خوش بَمویید زَکَن^^ 》(ترجنه:خوش اومدین پسرا)

من:《 خیلی ممنون^^ 》

پیرزن:《 خب چی لازم دَرین^^ 》(چی لازم دارین)

تا خواستم حرفمو بزنم سیلور یهو پرید وسط حرفو گفت:《 یه لباس مردونه هات میخوایم:) 》

پوکر نگاش کردیم و شدو یکی زد پس کلش. پیرزنه خندید و گفت:《 بِس بیدینم.... 》(بزار ببینم)

بعد دور ما چرخید و براندازمون کرد. با یه لبخند کیوت گفت:《 خا! ای چندتا لباس خوب شِمِره دَرَم :> 》(خب سه چندتا لباس خوب براتون دارم)

و رفت سمت کمد لباسا و یه سه دست لباس اورد بیرون. برای شدو یه بلوز شلوار مشکی، برای من و سیلورم زحمت کشید اورد. واسه من یه بلوز سفید با شلوار جین ابی بود و واسه سیلورم یه بلوز سرمه ای با شلوار مشکی اورد. من با خنده گفتم:《 زحمت کشیدین.. ولی ما فقط برای شدو اومده بودیم خرید... 》

پیرزن:《 اَن چه حرفی ایسه زَی! شما هم عین می پسرانید 》(این چه حرفیه پسرم شما عین پسرای منید)

من و سیلور لبخندی زدیم(نویسنده:جانم؟! لابد انتظار دارین شدو هم لبخند بزنه🥲محالات را رد کرده) و هرسه‌تامون به در پروو نگاه کردیم. فقط یه در اونجا بود.

سیلور:《 اول کی بره؟؟ 》

من:《 سوال ندارد جانم😌 شدو! بدو حاجی! 》

شدو خواست یه عالم فحش بارم کنه جون پیرزنه داشت نگامون میکرد فقط با صدای ارومی گفت:《 کوفت شدو!!! مرض شدو!!! زهرمار شدو!!! 》

و بعد رفت داخل لباس پروو تا لباسو عوض کنه.

 

 

 

"پنج دقیقه بعد"

 

 

 

 

سیلور:《 پنج دقیقس اونتویی!!! 》

شدو:《 شبیه احمقا شدم!!! 》

من:《 اونو ما تشخیص میدیم نه توی پوکر-____- حالا هم لش بیار! 》

شدو:《 نزار با کمربند شلواره بزنمتا!!!! 》

من:《 لا مشکل😁 》

شدو با لحنی عصبی گفت:《 کوفت! 》

بعد با عصبانیت اومد بیرون و گفت:《 بیا نظاره کنین کله پوکا!!!! 》

من:《 خاکستر ماریا تو سرت! اخه به این تیپ میگی شبیه احمقا!!! 》

سیلور:《 من حرفی نمیزنم! 》

شدو:《 خا حالا-_____- 》

پیرزن با لبخند گفت:《 تی اَمرَ خیلی اَیه^^ 》(بهت خیلی میاد)

من:《 حرف حقو از فروشنده بشنو شدو خان؛) 》

شدو:《 😐😑😑😑😑 》

سیلور بعد لز یه چند دقیقه سکوت گفت:《 ماهم بریم پروو؟؟ 》

من:《 چرا که نه😁 》

 

 

 

 

 

 

 

 

"داستان از زبان رژ"

 

 

 

 

 

 

 

 

با یه سبد پر از وسایل به سمت پایگاه دارک حرکت کردم. با نقشه ای که تیلز کشیده و مکانی که سه برادر پیدا کردن مطمئنم امی بدجور سوپرایز میشه^^ دو کیلومتری پایگاه بودم که یه نوری نظرمو جلب کرد... بهش نگاه کردم... از تو جنگل بود... خببببب یه نگاه موچول که بد نیست:> فوری رفتم سمت نور. نور از یه کلبه کوچیک مخروبه میومد. نکنه اینجا الماسه😀 از اون الماس یاقوتای خوشمل😍 وای چه شود^^ اطرافو یه نگاه کردم... کسی نبود🤭 خب بزن بریم! درو به ارومی باز کردم... کسی تو خونه نبود. فقط یه سری خرت و پرت بود و یه چکش! یه چکش عین پیکو پیکوی امی/= تا خواستم کمی بیشتر فضولی کنم گوشیم زنگ خورد. ای بابا!!! کدوم خروس بیمحلی زنگ زده-___- نگاه کردم دیدم تیلزه. اخه روباه عاقل الان-_- خلاصه جواب دادم تلفنو:《 الو! 》

تیلز:《 رژ! به کمکت نیاز داریم. 》

من:《 در چه زمینه عسلم؟! 》

تیلز:《 امیو باید یه طوری دور بزنی تا کارای تولد حاضر بشه! داره میاد خونه من🥲 》

تعجب کردم! تمام وسایل تولد تو خونه تیلزه!!!! یا حضرت مریم○~○ خدا به داد برسه فوری جواب دادم:《 باشه تو راهم! 》

بعد فوری گوشیو قطع کردم. حیف که این مکان و جواهراش باید صبر کنن🥺 فوری پرواز کردم سمت پایگاه چاوتیکس! تو مسیر امیو دیدم که داره اهنگ گوش میده و همینطور گیج و سرگردون داره واس خودش قدم میزنه... برم که شروع کنم کارمو^^ (کلا رژ ادم فضول و ابزیرکاهی است🥲) رفتم کنارش و با لحنی ذوق زده گفتم:《 هِلو هانی^^ 》

امی که تازه متوجه من شد با لبخند گفت:《 سلام رژ*^* 》

من:《 کم پیدایی خانم رز 》

امی:《 خونمو موقتا عوض کردم 》

من:《 اوههههه خونه سونیک رفتی کلک 》

امی با حالتی خجالت زده گفت:《 نه!نه!نه! من خونه سونیک!! هار هار هار هار هار🥲 》

من:《 رد دادی دختر°_° 》

امی:《 🥲 》

من:《 چی شده😐 》

امی:《 خیلی خجالت اوره🥲 》

من:《 بگو عسلم^^ من به کسی نمیگم^^ 》

امی:《 تو؟! 》

من:《 بله! مشکلی داری؟ 》

امی:《 نوچ! 》

من:《 پس تو راه برام تعریف کن^^ 》

امی:《 راه کجا؟! 》

من:《 مگه جایی زیباتر از پاساژ هست😍 》

امی خنده ریزی کرد و گفت:《 باشه قبوله😅🤭 》


تمامید😁

پارت بعدی مسخره بازیای سه برادر بیشتره😅🤣🥲 و یه شیپ جدید وارد داستان میشه😁

امیدوارم خوشتون اومده باشه💎

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌

شبتون بخیر🍨

[ چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ ] [ 23:56 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب