فرشته سیاه پارت 4

از زبان سونیک /: 

خداییش این یکی هم فقط با یک مشت نابود شد ؟ 

ای خدااااااااا منو انگور کن ! 

کلا دیگه دارم از زندگی ناامید میشم ، اصلأ تا حالا شده یک نفر بتونه منو سرگرم کنه ؟ 

اصلا من چرا دارم به این چیزا فکر می کنم ؟ 

فعلا مشکلات بزرگتری دارم ! 

باید برای شام برم خرید کنم .

به ساعتم نگاه کردم تا اینکه چشمام تا آخر باز شد 

من :(( خااااااااااااااااااااااااکککک بر سسسسسررررمممم 😱!!! )) 

الان سوپرمارکت میبنده ! 

 

( نویسنده : 😐چی میگه ؟ ) 

 

یک لحظه هم نباید تلف کرد .

بعد با تمام سرعت به سمت سوپر مارکت حرکت کردم .

 

از زبان ناشناس /: 

همینجوری داشت به مانیتور نگاه میکردم ، اما اصلاً باورم نمیشه !

قدرتمندترین موجودی که سالها روش کار کردم نابود شد ؟! 

اخه چطور ؟ چطور ؟ چطور چطور چطور چطور ؟؟؟ 

کلی تلاش کردم تا اون موجود رو بسازم ، کلی هزینه ، کلی وقت ، کلی انرژی همشون جلوی چشمام نابود شد .

همینجوری در حال فکر کردن بودم که یکدفعه دستی رو شونم حس کردم .

برگشتم و دیدم کریم بود .

کریم :(( رئیس حالتون خوبه ؟ ))

با تعجب بهش نگاه کردم ، یعنی واقعا انتظار داشت که الان خوب باشم ؟ واقعاً ؟ 

من :(( کل زحماتم از بین رفت کل هزینه ها و وقتم از بین رفت اونم جلوی چشمام اونوقت انتظار داری خوب باشم ؟ )). 

کریم :(( آروم باش دیگه امی ! حتماً اشتباهی رخ داده شاید محققان اشتباه کردن و اینجوری شد وگرنه اون موجود از فولاد هم محکم تر بود ! 

یکمی به حرفاش فکر کردم اصلاً با عقل جور در نمیاد اون موجود در برابر موشک های اتمی هم مقاوم بود ! 

جوری طراحی شده بود که هیچ چیزی نتونه جلوش رو بگیره .

اما انگار واقعاً اینطور نبود .

سرم رو پایین گرفتم و دستم رو مشت کردم.

من :(( کریم...... خودتم باور میکنی ؟ )). 

کریم :(( ها ؟ )). 

برای اینکه شیر فهم کنم این بشر رو دستور دادم که ویدئو ضبط شده توسط اون موجود رو دوباره پخش کنن .

افراد هم ویدئو رو پخش کردن و بعد اینکه به آخرش رسید گفتم :(( نگه دار )). 

ویدئو متوقف شد و بعد من رو به کریم گفتم :(( ببین کریم ! ببین ))

کریم به مانیتور نگاه کرد.

ادامه دادم :(( این یارو ! همین یارو ، همین کسی که اینجا میبینی تونست هیولای ما رو نابود کنه ! خودت باور میکنی که هیولای ما توسط این نابود شده باشه ؟ باور میکنی ؟ )). 

کریم سکوت کرد و هیچی نگفت .

بلند گفتم :(( جواب بده !))

اون هم گفت :(( نه.....باور نمیکنم )). 

بعد هم از در رفت بیرون .

یک جورایی حس بدی داشتم که سرش داد زدم .

سیلور :(( حاجی پشمام ! دیدید چی شد ؟ این یارو زد هیولای ما رو جر داد ، اینو دیگه باور نمیکنم این دیگه ته اکشن بود البته......))

شدو :(( سیلور......ببند لطفاً )). 

سیلور :(( لا مشکل ولی اعتراف کنید که خیلی باحال بود !)). 

شدو :(( من چرا دارم با تو حرف میزنم اصلأ خداحافظ )). 

بعد شدو هم از اتاق خارج شد و سیلور هم پشتش رفت بیرون .

من موندم ، تیلز ، بلیز و رژ .

تیلز اومد سمتم و دستشو گذاشت رو شونم و گفت :(( امی نگران نباش متمعنم که دفعه بعد موفق میشیم )). 

بعد هم خارج شد .

رژ هم با یک لبخند مهربون بهم نگاه کرد و بعد رفت.

بلیز اومد و جلوم ایستاد و گفت:(( امی میدونم که کلی زحمت کشیدی اما نگران نباش حتما دفعه بعد موفق میشیم چون تو ما رو داری )). 

با این حرفش احساس آرامش کردم و بعد اونم منو تنها گذاشت.

بعد از اینکه همه رفتن دوباره به مانیتور نگاه کردم و گفتم :(( تو کی هستی ؟)). 

 

از زبان سونیک /: 

خداییش خیلی خر شانشم دو دقیقه زودتر رسیدم و کلی خوراکی خریدم از بستنی بگیر تا نودل.

اما چندتا مواد غذایی هم خریدم تا غذای مورد علاقه ام رو درست کنم یعنی قرمه سبزی!!! 

بی خیال این افکار شدم ، اول باید از پنجره برم تو تا سونیا منو نبینه و بعد لباسم رو عوض میکنم تا دیگه شک نکنه .

از دیوار بالا رفتم از طریق پنجره وارد خونه شدم و لباس هام رو عوض کردم .

امروز خیلی کار کردم .

( نویسنده : چی میگی ؟))

خداییش یعنی یک خلافکار قدرتمند نیست که با من بجنگه ؟

واقعاً که عجب روزگاری شده یک فرد 3 متری از من کتک میخوره اما من حتی یک ضربه هم نخوردم ! 

بی خیال این حرفها شدم به سمت آشپزخونه رفتم و اجاق رو روشن کردم و مشغول درست کردن قرمه سبزی شدم .

 

از زبان امی /: 

ای بابا هرچی راجب این یارو تحقیق میکنم اصلأ نمیتونم چیزی پیدا کنم انگار که اصلا مال این دنیا نیست ! 

از کار زیاد خسته شدم ، از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم .

وارد اتاق شدم و بعد پریدم روی تختم .

واییییییییییییی عجب خستم.

بعد هم از پنجره به بیرون نگاه کردم . 

با صدای عصبی گفتم :(( ای شخص نامعلوم ! هرکس که باشی ، هرچی که باشی ، قسم میخورم که پیدات کنم و بکشمت !)). 

بعد هم روی تخت دراز کشیدم و به خواب رفتم .

 

ادامه دارد......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

​​​​​

​​​​​

​​​​​

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۱ ] [ 1:52 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب