از زبان سونیک /:
خداییش این یکی هم فقط با یک مشت نابود شد ؟
ای خدااااااااا منو انگور کن !
کلا دیگه دارم از زندگی ناامید میشم ، اصلأ تا حالا شده یک نفر بتونه منو سرگرم کنه ؟
اصلا من چرا دارم به این چیزا فکر می کنم ؟
فعلا مشکلات بزرگتری دارم !
باید برای شام برم خرید کنم .
به ساعتم نگاه کردم تا اینکه چشمام تا آخر باز شد
من :(( خااااااااااااااااااااااااکککک بر سسسسسررررمممم 😱!!! ))
الان سوپرمارکت میبنده !
( نویسنده : 😐چی میگه ؟ )
یک لحظه هم نباید تلف کرد .
بعد با تمام سرعت به سمت سوپر مارکت حرکت کردم .
از زبان ناشناس /:
همینجوری داشت به مانیتور نگاه میکردم ، اما اصلاً باورم نمیشه !
قدرتمندترین موجودی که سالها روش کار کردم نابود شد ؟!
اخه چطور ؟ چطور ؟ چطور چطور چطور چطور ؟؟؟
کلی تلاش کردم تا اون موجود رو بسازم ، کلی هزینه ، کلی وقت ، کلی انرژی همشون جلوی چشمام نابود شد .
همینجوری در حال فکر کردن بودم که یکدفعه دستی رو شونم حس کردم .
برگشتم و دیدم کریم بود .
کریم :(( رئیس حالتون خوبه ؟ ))
با تعجب بهش نگاه کردم ، یعنی واقعا انتظار داشت که الان خوب باشم ؟ واقعاً ؟
من :(( کل زحماتم از بین رفت کل هزینه ها و وقتم از بین رفت اونم جلوی چشمام اونوقت انتظار داری خوب باشم ؟ )).
کریم :(( آروم باش دیگه امی ! حتماً اشتباهی رخ داده شاید محققان اشتباه کردن و اینجوری شد وگرنه اون موجود از فولاد هم محکم تر بود !
یکمی به حرفاش فکر کردم اصلاً با عقل جور در نمیاد اون موجود در برابر موشک های اتمی هم مقاوم بود !
جوری طراحی شده بود که هیچ چیزی نتونه جلوش رو بگیره .
اما انگار واقعاً اینطور نبود .
سرم رو پایین گرفتم و دستم رو مشت کردم.
من :(( کریم...... خودتم باور میکنی ؟ )).
کریم :(( ها ؟ )).
برای اینکه شیر فهم کنم این بشر رو دستور دادم که ویدئو ضبط شده توسط اون موجود رو دوباره پخش کنن .
افراد هم ویدئو رو پخش کردن و بعد اینکه به آخرش رسید گفتم :(( نگه دار )).
ویدئو متوقف شد و بعد من رو به کریم گفتم :(( ببین کریم ! ببین ))
کریم به مانیتور نگاه کرد.
ادامه دادم :(( این یارو ! همین یارو ، همین کسی که اینجا میبینی تونست هیولای ما رو نابود کنه ! خودت باور میکنی که هیولای ما توسط این نابود شده باشه ؟ باور میکنی ؟ )).
کریم سکوت کرد و هیچی نگفت .
بلند گفتم :(( جواب بده !))
اون هم گفت :(( نه.....باور نمیکنم )).
بعد هم از در رفت بیرون .
یک جورایی حس بدی داشتم که سرش داد زدم .
سیلور :(( حاجی پشمام ! دیدید چی شد ؟ این یارو زد هیولای ما رو جر داد ، اینو دیگه باور نمیکنم این دیگه ته اکشن بود البته......))
شدو :(( سیلور......ببند لطفاً )).
سیلور :(( لا مشکل ولی اعتراف کنید که خیلی باحال بود !)).
شدو :(( من چرا دارم با تو حرف میزنم اصلأ خداحافظ )).
بعد شدو هم از اتاق خارج شد و سیلور هم پشتش رفت بیرون .
من موندم ، تیلز ، بلیز و رژ .
تیلز اومد سمتم و دستشو گذاشت رو شونم و گفت :(( امی نگران نباش متمعنم که دفعه بعد موفق میشیم )).
بعد هم خارج شد .
رژ هم با یک لبخند مهربون بهم نگاه کرد و بعد رفت.
بلیز اومد و جلوم ایستاد و گفت:(( امی میدونم که کلی زحمت کشیدی اما نگران نباش حتما دفعه بعد موفق میشیم چون تو ما رو داری )).
با این حرفش احساس آرامش کردم و بعد اونم منو تنها گذاشت.
بعد از اینکه همه رفتن دوباره به مانیتور نگاه کردم و گفتم :(( تو کی هستی ؟)).
از زبان سونیک /:
خداییش خیلی خر شانشم دو دقیقه زودتر رسیدم و کلی خوراکی خریدم از بستنی بگیر تا نودل.
اما چندتا مواد غذایی هم خریدم تا غذای مورد علاقه ام رو درست کنم یعنی قرمه سبزی!!!
بی خیال این افکار شدم ، اول باید از پنجره برم تو تا سونیا منو نبینه و بعد لباسم رو عوض میکنم تا دیگه شک نکنه .
از دیوار بالا رفتم از طریق پنجره وارد خونه شدم و لباس هام رو عوض کردم .
امروز خیلی کار کردم .
( نویسنده : چی میگی ؟))
خداییش یعنی یک خلافکار قدرتمند نیست که با من بجنگه ؟
واقعاً که عجب روزگاری شده یک فرد 3 متری از من کتک میخوره اما من حتی یک ضربه هم نخوردم !
بی خیال این حرفها شدم به سمت آشپزخونه رفتم و اجاق رو روشن کردم و مشغول درست کردن قرمه سبزی شدم .
از زبان امی /:
ای بابا هرچی راجب این یارو تحقیق میکنم اصلأ نمیتونم چیزی پیدا کنم انگار که اصلا مال این دنیا نیست !
از کار زیاد خسته شدم ، از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم .
وارد اتاق شدم و بعد پریدم روی تختم .
واییییییییییییی عجب خستم.
بعد هم از پنجره به بیرون نگاه کردم .
با صدای عصبی گفتم :(( ای شخص نامعلوم ! هرکس که باشی ، هرچی که باشی ، قسم میخورم که پیدات کنم و بکشمت !)).
بعد هم روی تخت دراز کشیدم و به خواب رفتم .
ادامه دارد......
امیدوارم لذت برده باشید❤️