....
"داستان از زبان سیلور"
تیلز یهو داد زد:《 جواب قبرستون ونساس! 》
شدو:《 تو ونسا صد تا قبرستونه!! چطوری پیداشون کنیم؟؟؟ اصلا ادرس کوفتی همشونو مگه بلدیم! 》
سونیک:《 یه کلمه بگو میترسی دیگه😑 》
شدو:《 ترسو رو حالیت میکنم😡 》
رژ:《 اقایون! اولا شدو از هیچی نمیترسه! دوما مشکل بزرگتری داریم مثلنا! 》
ذوق کردم وقتی رژ از عشقش دفاع کرد🥺🥺 ولی یهو از عالم رویا اومدم بیرون و گفتم:《 پس مقصد ونساس!! 》
هممون سر تکون دادیم و از تماس دراومدیم و به سمت ونسا رفتیم....
"یک روز بعد"
"داستان از زبان بلیز"
اخ.... سرم.... به زور چشمامو باز کردم.... تو یه جای تاریک بودم... سعی کردم بلند شم ولی نمیتونستم.... انگار به یه چیزی بسته بودنم.... با تعجب به اطرافم نگاه کردم.... یه ماسک اکسیژن رو صورتم بود... دور و برمم چوبی بود و خیلی تنگ بود... داد زدم:《 امی!!!!! کجایی؟!؟! 》
ولی جوابی ازش نشنیدم... خدایا.... چه اتفاقی افتاده؟؟؟ ما کجاییم؟؟؟ دوباره داد زدم:《 امی!!!! امی کجایی؟؟؟ یکی کمک کنه!!! سیلور! بچه ها شماها کجایین!!! 》
برای یه لحظه احساس ترس کردم.... و بیشتر از همه برای امی نگران بودم... اگه اون سیاهپوشه جلوروم سبز بشه به خدمتش میرسم!!!! چشمامو بستم و سعی کردم با سول المردا ارتباط برقرار کنم... ولی جواب نداد.... و این نگرانی منو بیشتر میکرد.... بعد چند دقیقه حس کردم دارم خفه میشم... کپسول اکسیژن داشت تموم میشد...به نفس نفس افتاده بودم.... دیدم تار و شفاف میشد... چه اتفاقی داره میوفته.... اگه اتیش روشن کنم کل دیوارا میسوزن.... هیچ راهی برای خروج ندارم.... صدای کندن چیزی میومد... ولی نمیتونستم تشخیصش بدم... چشام داشت بسته میشد.... حس کردم یه نفر ماسکو از رو صورتم برداشته و داره منو تکون میده.... هوای ازادو حس میکردم....
من:《 هاهههه هااهههههه ههههههه هه ههه 》(نفس کشیدن)
وقتی کامل هوشیاریمو بدست اوردم هودمو تو بغل سیلور پیدا کردم..... سیلور محکم فشارم داد و گفت:《 خوشحالم که سالمی!!! خیلی نگرانت بودم!!!! 》
من:《 س... سیلور... 》
منم اونو سفت بغل کردم و گفتم:《 سیلور!!!!!!! 》(نویسنده:سیلیز مومنت🥺)
تو همون حالت بودیم که یهو یاد امی افتادم... با ترس از بغلش در اومدم و رو به سیلور و رژ و ناکلز و ویسپر پرسیدم:《 امی؟!؟! امی رو پیدا کردین؟؟؟؟ 》
ویسپر:《 اره... سونیک و شدو و تنگل و مایک اونجان!... 》
نفس راحتی کشیدم و خدارو شکر کردم... رژ رو بهم کرد و بهم بطری ابشو داد.. منم اونو تا اخر سر کشیدم... ناکلز با لحنی عصبی گفت:《 اخه این سیاه پوشه چه صیغه ای بود الان؟! 》
من:《 فعلا که هست باید بیشتر حواسمون باشه!!! 》
ناکلز ساکت شد و حرفی نزد... سیلور منو اروم بلند کرد... تو حالتی نبودم که بتونم تعادلمو حفظ کنم... سیلور اروم منو رو دستاش بلند کرد و رو به بقیه گفت:《 باید بریم مقاومت! سونیک اینا هم میان اونجا! 》
و بعد با سایکو گرویتیش رو هوا معلق موندیم... ناکلز و ویسپر تا اونجا میدویدن و رژم همراه ما پرواز میکرد... من تو بغل سیلور شبیه لبو شده بودم... ولی سیلور اونقدر نگران بود که انگار خواسش به من نبود... وقتایی که عصبی میشه کیوت تر میشه🤭
"داستان از زبان نویسنده"
"نیم ساعت قبل"
سونیک:《 امی!!!! امی کجاییی!!! 》
پسرک قهرمان همراه برادر تقریبا تنی خود، شدو... عضو جدید مقاومت، مایک... رفیق شفیقش، تیلز... و دختر همیشه سرزنده، تنگل به دنبال امی رهسپار شدند... نگرانی و هراس تمام وجود سونیک را دربر گرفته بود... او میترسید... میترسید دختری که جلویش سوگند یاد کرده بود که هرگز نگذارد اتفاقی برای او بیوفتد... الان در بدترین شرایط ممکن.... نه! این فکرا برای او محال بود!!! برای سونیک دِ هچهاگ تسلیم شدن یه داستان کودکانس! انها سراغ تمام قبرها میرفتند.... از تمام گورکن ها سوال میپرسیدند... میپرسیدند که امی کجاست؟!... کسی امی را دیده یا نه؟ تمام جواب ها به یک کلمه ختم میشد... نه... نه... و بازم نه! به اخرین قبرستان رسیدند... یک قبرستان متروکه مال دوران اوستا.... گور های خراب شده و تا حدی پوسیده... شدو روی یکی از سنگ قبرا نشست و گفت:《 بیفایدس... کل قبرستونارو گشتیم... 》
سونیک:《 این اخریشه... مطمینم اینجاس.. 》
تنگل:《 حاجی اینجا متروکس... 》
مایک:《 راست میگن اقای سونیک.... تمام قبرا قدیمین... نمیتونیم پیداشون کنیم... 》
با ان حرف مایک... تلنگری در سونیک افتاد.... لبخندی زد و گفت:《 اره!!! دقیقا!!!! 》
همه با تعجب به او نگاه کردند. سونیک سمت انها برگشت و با امید گفت:《 تمام قبرا قدیمین جز یه قبر!!! که اونم یه قاتل توش میخوابیده تا شناسایی نشه!!! باید اون قبره رو پیدا کنیم!!! ممکنه امی اونجا باشه!! 》
و به سمت ان قبر متفاوت رفتند... تنگل بیل را برداشت و همراه با بقیه پشت سر او رفتند... سونیک و شدو و تنگل و تیلز زمینو میکندن... و مایک فقط با قیافه ای ناراحت به انها نگاه میکرد... بلاخره انها توانستند قبر را بیرون بیاورد و درپوش انرا باز کنند.... وقتی درپوش را برداشتند... امی را با جسمی تقریبا بیجان که کپسول اکسیژنی به ان وصل بود پیدا کردند... سونیک فوری سمت امی رفت و کپسولو ازش جدا کرد...
سونیک:《 امی!!!! امی خوبی؟؟ امی چشاتو باز کن!!! 》
او با ناراحتی ان جملات را به زبان اورد... امی لبانش را ارام تکان داد و گفت:《 .... گ... گم.... ش... شو... 》
همگی ساکت شدند... سونیک با تعجب به امی نگاه میکرد... خب... حداقل امی سالم بود و حرف میزد... همینش هم جای شکر داره....
"چند ساعت بعد"
"داستان از زبان امی"
سرمو گذاشتم رو سینه سونیک و گریه کردم.... خیلی ترسیده بودم.... خیلی دلم میخواست زودتر از اونجا بیام بیرون... تنها چیزی که یادم میومد این بود که تو بغل سونیک بیدار شدم و بعد..... وای خدا!!! من وقتی تو بغل سونیک بیدار شدم اشتباها بهش گفتم گم شو!!!! میبینم چرا سونیک یه کلمه هم حرفی نمیزنه🥲 بدبخت شدم رفت🥲🥲
سرمو از رو سینه سونیک برداشتم و بلند بلند گفتم:《 به خدا من اکسیژن به مغزم نرسیده بود گه گاهی برا خودم چرت و پرت میگفتم!!! به جان چیز قسم من نمیدونستم حتی ساعت چنده!!! چه برسه طرفو یادم بمونه!!! 》
ولی سونیک با یه لحن جدی گفت:《 خیله خب.... 》
دنیا رو سرم خراب شد! خیله خب؟!؟! جلو روت بهت گفتم گم شو میگی خیله خب؟!؟! گرچه یکمم عصبیه... اون قیافه جدی و مصمم که با دقت به نامه تو دستش نگاه میکنه... وای خداااااا♡♡♡ خیلی زیباس!!!! من الان باید برم اون دنیا!!! از این فکرا در اومدم که دیدم شدو با یه تاسفی نگام میکنه. ابرو نذاشتی برا خودت امی🥲 خاک تو سرت🥲 بعد چند دقیقه سیلور با بلیز و رژ و ناکلز و ویسپر اومدن... من و بلیز سمت هم دویدیم و همو بغل کردیم و زدیم زیر گریه. اون کم گریه میکرد ولی من زار زار گریه میکردم.... سیلور رفت سمت سونیک و پرسید:《 چیزی از سیاهپوشه گیرتون اومد؟؟ 》
سونیک:《 نه. 》
و بعد با قیافه ای مصمم گفت:《 ولی حس میکنم اونقدرا هم دور نیست.... حس میکنم اونقدر مشخصه که راحت قابل تشخصیه.... ولی... ما نمیتونیم بشناسیمش... 》
تیلز:《 نامه ای که داده توش نوشته من با هر نفس به شما نزدیکتر میشم... 》
من:《 هر نفس؟؟ 》
سونیک:《 البته مشخصه که طرف حسابش با شماس. 》
و یه نگاه سرد بهم انداخت... خب دیگه زحمت ۱۳ سالم به چخ رفت🥲 تنگل برای اینکه قضیه رو جمع کنه گفت:《 خب نزدیک بشه! ما همیشه برای پذیرایی اماده ایم! 》
شدو:《 باید بدونیم کیه دیگه😐 》
مایک:《 شاید بهتره خانم امی رو یه جایی نگه داریم که عقل جنم بهش نرسه! 》
سونیک:《 اون با من! ادمشو سراغ دارم... 》
رژ:《 پس خداحافظ همگی! 》
و بعد همه اروم اروم مقاومتو ترک کردن... طوری که فقط من و سونیک اونجا موندیم... سونیک گفت:《 بهتره حرکت کنیم!... 》
من:《 تو از من عصبانیی؟ 》
سونیک:《 من نگرانم! عصبی نیستم. 》
من:《 پس چرا به من گفتی شما؟؟ 》
سونیک:《 ببخشید اکسیژن به مغزم نرسید! 》
من:《 هی حرف منو تکرار نکن! 》
سونیک:《 برای صلاح خودته! 》
من 《 من میتونم از خودم مراقبت کنم سونیک! 》
سونیک:《 مثل یه روز پیش دیگه! از تو خاک درت اوردیم دختر!! طرف روانیه! میخواد بکشتت! اگه متوجهش نشدی بگو برات هجیش کنم!! ب-ک-ش-ت-ت! 》
من:《 به هر حال دلیل نمیشه ازم عصبانی باشی!! 》
سونیک که دیگه به ته عصبانیت رسیده بود داد زد:《 من از خودم عصبانیم امی!!!! از خودم که چرا اونقدری که باید مواظبت نبودم!!!!! 》
با تعجب نگاش کردم... تا حالا اونو انقدر عصبی ندیده بودم... اونم از لحنش تعجب کرد... نفسشو فوت داد بیرون و اروم گفت:《 ببخشید سرت داد زدم... 》
و به سمت در رفت... بدون اینکه سرشو برگردونه گفت:《 امشب اماده باش... قراره برای یه مدت مکان خونتو عوض کنیم... 》
و اروم از سالن رفت....
"داستان از زبان نویسنده"
از توی گوی بر انها خیره شده بود.... خشم و عصبانیت در او همچون دریایی خروشان موج میزد! لعنتی!!! بازم از سونیک دِ هچهاگ شکست خورد!! بازم نتوانست معشوقش را مال خود کند.... هِه... چقدر شرم اور.... اما با این حال... لبخندی بر لب داشت... لبخندی شیطانی... با چشمان بنفشش به امی نگاه کرد و گفت:《 نگران نباش زر عزیزم..... حالا که من یک قدمی توئم... سونیک نمیتونه تورو ازم بگیره.... 》
پس از ان حرف به سمت چکشی مخوف رفت... دست بر روی ان کشید.... ان چکش را قرار است به عنوان هدیه تولد به امی بدهد... چه جالب... سونیک قرار بود براش چکش بخره... ولی مثل اینکه او.... *giggle* مایک دِ هچهاگ قراره که اون چکش را به امی بدهد.... با لحن شیطانی گفت:《 بازی شروع شده سونیک.... ولی قرار نیست همیشه چیزای خوب مال تو باشه.... 》
تمامید😁
وای دستم شکست🥲
خب... شخصیت سیاه پوشمون لو رفت
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
شبتون بخیر🍨