Paranoia🖤part4🖤

....

 

 

 

 

"داستان از زبان امی"

 

 

 

 

وایییی خیلی خرید کردیم!!!! دستمون شکست!!! هیچکس نیست که از ساعت ۹ صبح بره خرید تاااااااااا ۴ بعد از ظهر!!!!(نویسنده:یه نفر هست: رژ خفاش🤣🤣🤣🤣) انقدر خریدامون زیاد بود زنگ زدیم اقای اسمیت یه سریاشو نگه داره... اخه برای مامانمم یه سری خریدا کردم. عادتمه وقتی میرم بیرون برای اعضای خانوادمم خرید کنم. کریمم برای مادر و چاوُ اش یه سری وسایل خرید. اقای اسمیت با تردید گفت:《 خانم کوچولو! دیگه وقتشه برگردیم خونه. 》

من:《 چقدر زود.... 》

کریم:《 ما از ساعت ۹ تا الان اینجاییم امی○~○ 》

من:《 اری😁😁😁😁 》

و برگشتیم سمت ماشین! یه سری از وسایلو گذاشتیم صندوق عقب! یه سریاشونم گذاشتیم تو صندلی جلو! باقی هم کنار خودمون تو صندلی عقب. اقای اسمیت نشست پشت فرمون و با لبخند گفت:《 مبارکتون باشه خانم رز و خانم رَبیت! 》

من و کریم:《 ممنون اقای اسمیت! 》

کریم:《 واقعا ممنون امی. و ببخشید تو زحمت افتادی... 》

من:《 نه بابا چه زحمتی! من عاشق بیرون رفتن با توام☺ 》

بعد همو بغل کردیم... کریم تنها دوست دوران بچگیمه... کسی که واقعا فقط بخاطر خودم کنارم بود نه بخاطر پول و مال... هی... این روزا پیدا کردن دوست سخته... حداقل تا قبل اون من یه پشتیبان داشتم.... من داداشمو داشتم... (نویسنده:*زمزمه کنان*:حداقل من کادرنا و رژو خواهرمو دارم.... هییی) موقعایی که احساس تنهایی میکردم همیشه کنارم بود....

 

 

 

 

 

"فلش بک"(کادرنا:این فلش بک گریه دار نیست که؟؟/نویسنده:من؟؟ گریه؟؟/کادرنا:سابقه همه نویسنده ها خرابه از جمله تو-___-/نویسنده:بابا این داستانای من ۳ نظر بیشتر نمیگیرن😑😑کامنتای پارتای قبلی داستانایی که دادم جدیدا رو یه نگاه بکن!/کادرنا:برای من دنده چپ بازی در نیار😡😡😡/نویسنده:نزار همین اول کاری بیوفتم به جونت😡😡😡😡/رژ:دوست داری بری ادامه داستانو بنویسی؟؟؟ تا کی باید شما دوتارو جمع کنم!!!/نویسنده:اگه کادری بزاره/کادرنا:درد کادری!!)

 

 

 

 

 

یه گوشه نشسته بودم... لباس پرنسسیم تو تنم یه جلوه خاصی داشت... داداشم اومد سمتم. لپمو کشید و گفت:《 برای چی اینجا نشستی؟؟ 》

من پوفی کردم و جواب دادم:《 بن... خوشم نمیاد! 》

بن:《 از چی؟؟؟ 》

من:《 از تظاهر! 》

بن:《 اخه خواهر من کی اینجا تظاهر میکنه؟! 》

من:《 اونا... 》

و اشاره کردم به اون دخترایی که کنار دیوار داشتن میخندیدن... بعد ادامه دادم:《 اونا فقط بخاطر پول ما کنارمونن وگرنه اگه ما پول نداشتیم مارو رو زمین له میکردن! 》

بن:《 اجی جون غصه نخور! بلاخره یکی پیدا میشه تورو همونجور که هستی میخواد! 》

بعدم اومد روبه‌روم واستاد و گفت:《 تا اون موقع تو منو داری! 》

منم فقط لبخندی بهش زدم. بعد با طعنه گفتم:《 ولی همه دخترا نگاهشون به توئه آ!!! برای چشای سبزت فوسفریت ادم میکشن!

بن خندید. بعد دستشو پشت موهای قهوه ایش برد و گفت:《 دیگه ابجی جون داشتن یک داداش خوشتیپ داشتنم این دردسرا رو داره😎😎😎 》

من:《 اری تو راست میگویی😏 》

بن شونه بالا انداخت. بعد رفت سمت سالن و گفت:《 ابجی چند دقیقه بعد کیکو میارن!! زود بیا چون مردم معطل تو نیستن 》

من:《 رو راست باش بگو گشنته بدبخت شکم زلیل😑😑😑 》

بن:《 مزه نپرون بچه! زود بیا! 》

من:《 مسابقه بدیم؟؟ 》

بن:《 خودت میدونی کی همیشه میبره😀 》

و بدو بدو دویدیم سمت سالن

 

 

 

 

 

 

 

*پایان فلش بک*

 

 

 

 

 

 

 

هیی.... جوونی... خیلی زود گذشت... کریمو رسوندیم خونش. ده دقیقه فقط همو بغل کردیم. اقای اسمیت به زور سرفه کردن زیاد جدامون کرد🤣 وقتی رسیدیم خونه صدای داد و بیداد پدرم میومد... وا... چی شده؟!(نویسنده:شوهر ایندت زده رو دست پدر زن🤣🤣🤣) وقتی رفتم داخل بابام پوستش عین گچ سفید شده بود و مامانم اب قند دستش بود... بدو بدو رفتم کنارش و پرسیدم:《 بابا!! چی شده؟! چرا قیافت عین گچ سفیده؟!؟! کسی اذیتت کرده بابایی؟؟ 》

مامانم با ناراحتی گفت:《 تمام سالنا تا سه روز تعطیلن.... از جنله سالنی که پدرت قرار بود توش اجرا کنه... 》

من:《 بله؟!؟! مگه تو تقویم تعطیلی زده؟!؟! 》

بابا:《 من نمیدونم!!!! این همه تلاش کردم اخرسرم نتیجش بشه این!!!! 》

کنار بابام نشستم.... بیچاره خیلی برای این موضوع تلاش کرده بود... با لبخند گفتم:《 بیخیال بابا! دنیا دو روزه... خب دیرتر میشه ولی کنسل که نمیشه😉 》

بابا:《 ولی... 》

من:《 ولی بی ولی!!! تو بابای گوگولی خودمی🥺 نمیخوام اشکتو ببینم🥺🥺 》

بابام با تعجب نگاهم میکرد... بعد یهو بغلم کرد و گفت:《 تو بهترین دخمل رو زمینی!!! 》

مامان:《 خب من تربیتش کردم دیگه😌 》

من:《 صد البته😁 》

بعد هممون همو بغل کردیم...

 

 

 

 

 

 

 

"داستان از زبان سونیک"

 

 

 

 

 

 

 

سیلور:《 حاجییییییی!!!! تو قول دادی!!! 》

شدو:《 درد!! گوشم کر شد!😑😑 》

سیلور:《 خب داره دیر میشه!! 》

ناکلز:《 خواستگاری میتونه صبر کنه سیلور این موضوع نمیتونه😐 》

سیلور:《 مگه شما به من قول دادین؟!؟! 》

بعد رو به من کرد و گفت:《 سونیک!! قول دادی یه نقشه توپ برام بکشی🥺 یادت رفته🥺 》

در حالی که پیشونیمو ماساژ میدادم گفتم:《 سیلور... رو قولی که دادم هستم... بزار این موضوع تموم بشه حتی اگه وسط نقشه هم باشیم کار تورو حل میکنم... 》

سیلور:《 بگو نقشه رو داری خیالم راحت شه🥺🥺 》

من:《 دارم سیلور😐 》

سیلور:《 اخیشششش!!!! خیالم راحت شد🙂 》

من:《 😐 》

ناکلز:《 😐🤦🏻‍♀️ 》

شدو:《 😑😑😑😑😑 》

تیلز:《 😶😶 》

ناکلز:《 خا دیگه با اجازه بریم کارای پشت صحنه رو راست و ریست کنیم 》

تیلز:《 برای مرتب کردن نقشه ها کمک نمیخوای سونیک؟! 》

من:《 نه... خیلی زود تموم میشن... 》

تیلز:《 اوکی... خدافظ رفیق ! 》(پ.ن:تیلز تنها کسیه که سونیکو همجا رفیق صدا میزنه)

و بعد از اتاق رفتن بیرون... به صندلی تکیه دادم و چشامو بستم... باید این نقشه مو به مو انجام بشه... وگرنه برای ههمون بد میشه.... اون یه نفر از ما هم زنده نمیزاره.... اون حتی به همخون خودشم رحم نمیکنه...  نمیخوام هیچکدومشون تو این راه صدمه ببینن... تو همین فکرا بودم که یهو بلیز اومد تو... رو‌به‌روم ایستاد و گفت:《 همچی برای چهارشنبه امادس! 》

من:《 خوبه. 》

بعد از جام بلند شدم.. رفتم سمت پنجره و گفتم:《 و بابت کمکاتون ممنون. 》

بلیز:《 و 》

من:《 و چی؟ 》

بلیز به سمت من که روبه‌روی پنجره ایستاده بودم اومد و گفت:《 به بقیشم فکر کردی دیگه؟!؟! اگه یهو طبق برنامه پیش نرفت چی میشه؟ 》

من:《 اوهوم! 》

بلیز:《 انقدر مطمئنی؟! 》

من:《 برای این موقع سالها تقشه چیدیم... بایدم مطمئن باشیم... 》

بعد رفتم سمت میز و یکی از برگه هارو تو دستم گرفتم... بلیز کمی تن صداشو بالا برد و گفت:《 بایدم باشی... چون به طور مداوم داری کارارو راست و ریز میکنی... دیگه کم مونده تورو ببریم دکتر بهت سرم قهوه بزنن تا بیدار بمونی!! تو اصلا خوابیدی این چند روز؟! 》

من:《 اره... دیروز خوابیدم. 》

بلیز:《 دو ساعت خواب نیست مشنگ خان😐 چُرته اسمش😐 》

من:《 خودت خوب میدونی اگه لو بریم چی میشه... 》

بلیز:《 کله شقی نکن!! بلند شو برو استراحت! 》

من:《 منو گول نزن بلیز😐 تابلوئه تو و بقیه نقشه کشیدین منو ببرین اتاق و خودتونو بندازین تو دردسر😐 》

بعد با نیشخند پوکری گفتم:《 ممنون! ولی لازم نیست. 》

بلیز که دیگه به اخرش رسیده بود یهو یه اتیش نزدیک مهمترین برگم اورد

من:《 هی!!!! 》

بلیز:《 یا لشتو میبری استراحت یا منتظر باش از خاکسترای برگه هات ققنوس بیرون بیاد😌 》

من:《 بلیز برگه رو بده!! 》

بلیز:《 لش میبری استراحت یا نه؟! 》

دیگه به اینجام رسیده!!!! داد زدم:《 خیله خب باشه میرم!! فقط اون برگه اصلیه رو بده! 》

بلیز که قانع شد برگه رو گذاشت سر جاش.

بلیز:《 من نماینده خوبی برای بقیم که تورو راضی کنه😌 》(بلیز خودی نشون میدهد😎)

من:《 به شخصه دارم میبینم😐😑 》

بلیز با پوزخند منو نگاه میکرد... اگه نمیشناختمشون فکر میکردم قصد جونمو دارن😑(کادرنا:مگه ندارن؟؟/نویسنده:نوچ!! شوخیاشون با سونیکه/کادرنا:°__°) بلند شدم و رفتم سمت در.. تا درو باز کردم همشون رو یهو افتادن رو هم جلوی پاهام...

من:《 پای گوش واستادناتون تموم شده برگردین سرکار!! 》

شدو که عین ادمیزاد اون دور واستاده بود پوکر گفت:《 منو جزو اینا حساب نکن😑 》

تیلز:《 از اینکه یکم به خودت استراحت میدی خوشحالیم رفیق🥺 》

من:《 فقط تا چهارشنبس... 》

رژ:《 پس الان کارا رو به کی گزارش بدیم؟؟ 》

یه نگاه به بلیز انداختم... هوممممم.... هِه! یه فکری دارم... با پوزخند گفتم:《 بدین به بلیز😈 》

بلیز:《 چچچیییی؟!؟! 》

من:《 همین که همگیتون شنیدین!!! این دو روز کار با بلیزه... مطمئنم که از اینکارا خوشش میاد😏 》(پ.ن:بلیز از اینکارا متنفره)

بلیز:《 گه گاهی خیلی رو مخ میشی سونیک!!! 》

من:《 مشکل من نیست!! 》

بعد با جدیت رو به همشون گفتم:《 به جای نگاه کردن به من برین کاراتونو انجام بدین!! 》

بعد اروم از کنارشون رد شدم و رفتم سمت اتاقم... ولی از دور صدای شادیشون میومد..


تمامید!😁

بمیلم برای پسرم هلاک شد🥺🥺 کادرنا به فدات🥺

کادرنا:رژ(منطق) هم هستش خودتم که لش داری چرا من بمیرم

من:پس کی برای پسرم مادری کنه🥺

کادرنا:😑😑خدا عقل بده😑😑

من:ببند دهن مبارکو کادری

امیدوارم خوشتون اومده باشه💎

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌

روزتون بخیر🍨

موضوعات: داستان  Paranoia
[ سه شنبه نهم فروردین ۱۴۰۱ ] [ 21:11 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب