برادران سرعت:"شروعی دوباره"پارت هجدهم

.....

 

 

 

 

"داستان از زبان امی"

 

 

 

یهو یه سلول با دیوار شیشه ای افتاد رو سرمون. من و بلیز با تعجب همو نگاه میکردیم! معطل نکردم و پیکو پیکومو برداشتم و محکم کوبیدمش به شیشه... ولی نشکست!!! اخه چطور!!!! بلیز با جدیت گفت:《 برو عقب! 》

منم حرفشو گوش کردم و رفتم عقب. اون با گلوله های اتیش به شیشه ضربه زد ولی اونا نشکستن.... از اون سیاهی... یه نفر اومد بیرون... یه نفر با شنل مشکی... فکر کنم همون مرد سیاه پوش باشه که سونیک تعریفشو میکرد... کمی بهش دقت کردم... چشاش برق میزد... میخواستم نگاهمو ازش بگیرم ولی نمیشد... انگار صاف وایستاده بودم... شنل پوشه اومد جلوتر و جلوتر... و من هر لحظه بدنم ضعیف و ضعیفتر میشد... خدایا... ا...اینجا... چ..چخبره... ؟؟؟ وقتی فقط ده سانت مونده بود تا به سلولمون برسه چشاش تو چشای من قفل شد... یه کلمه رو زمزمه کرد.... و من بعد اون هیچی نفهمیدم....

شنل پوش:《 تو مال منی.... امی رز.... 》

 

 

 

 

"داستان از زبان سیلور"

 

 

 

 

یا ابوالفضل!!!!!!!!!!!!!!!! خدا این چه زندگیه؟؟؟؟ الان من را در حال تلاش برای خورده نشدن توسط گربه غول اسا میبینید!!!! اخه زندگی!! پلیز تل می وای ای هو تو استِی هیِر!!! شدو هم سعی میکرد خودشو ازاد کنه... که زد به سیم اخرو با شات گانش همشونو زد کشت! 

من:《 افری....اااااییییییَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَیَ 》

و شاراق خوردم زمین... شدو یکی بلندم کرد و زد تو فرق سرم و با پوکری گفت:《 خاک تو سرت!!! 》

من:《 اخ اخ اخ! 》

بعد سرمو ماساژ دادم... روبه‌رومو نگاه کردم... یه نور دیدم... یا خدا!!! ازرائیل چرا زود اومد!!!! یعنی من میمیرم!!!! اونم سینگل!!! پریدم تو بغل شدو و گفتم:《 شدو اون نوره ازراییلهههههه!!!!!!! 》

شدو روبه‌رو نگاه کرد. بعد منو انداخت زمین و گفت:《 ابله اون نور خروجیه!!!!-_____- 》

من:《 اوه... حیحی😅 》

شدو:《 مرض😑😑 》

بعد با جدیت گفت:《 راه بیوفت بریم کله پوک! 》

بلند شدم و خاک روی لباسمو تکون دادم... سونیک و شدو کلا دو قطب برعکس همن! جالب اینجاس طبق قانون فیزیک قطب ناهمسان همو جذب میکنن ولی این دوتا دفع میکنن😶(نویسنده:مثال زیبایی بود پسرم👏🏻👏🏻👏🏻) به هر حال از خروجی همزمان با بقیه اومدیم بیرون. هممون زخم و زیلی بودیم البته بیشتر سونیک و مایک زخمی بودن.

سونیک:《 وای غول مرحله اخر سخت جون بود😅 》

ناکلز:《 واقعا این خنده داره؟؟؟ 》

شدو:《 حالا فکر کن من با این بشر و بشر احمق کنار دستم زیر یک سقفیم! 》

تیلز:《 دوستان.... کسی میدونه امی و بلیز کجان؟؟؟ 》

تا اینو گفت همه همو نگاه کردیم... تنگل گفت:《 شاید... شاید راهش طولانی بوده🙂 》

من:《 بلیز قبلا به من زنگ زد و گفت که اونا زودتر رسیدن... 》

سونیک:《 پس یعنی.... اون سگ توله کدوم گوریه؟!؟!؟!؟! 》

ویسپر ماسکشو زد و از دوربین تفنگش اطرافو انالیز کرد... بعد گفت:《 یه اتاق پشت اون دیواره! 》

و به دیوار روبه‌رومون اشاره کرد. سونیک و شدو از اسپید دش استفاده کردن تا دیوار خورد کنن. منم با زیرو گرویتیم یه محافظ درست کردم تا سنگ پنگی نخوره تو سرمون. وقتی دیوار کامل تخریب شد... دیدیم یه اتاق فرمان روبه‌رومونه... که روی میزش یه نوشته بود... سونیک نوشته رو برداشت و خوندش... کم مونده بود از عصبانیت نامه رو پرت کنه بندازه دور... رژ پرسید:《 سونیک.... تو اون نامه چی نوشته..؟؟؟؟.... 》

سونیک با عصبانیت خوندش:《 ممنون که با پای خودتون افتادین تو تله! یا بهتره بگم... تکه دوم بازی! تکه دوم بر این اساسه که... شما فقط سه روز رو فرصت دارین امی و بلیز رو پیدا کنین... البته بهتره زود پیداشون کنین... ولی خب از اونجایی که یکم کار براتون راحت تر باشه یه معما برای پیدا کردنشون بهتون میگم... کسی که آن را می‌سازد احتیاجی به آن ندارد. کسی که آن را می‌خرد از آن استفاده نمی‌نماید و کسی که از آن استفاده می‌نماید اصلا نمی‌داند که در حال استفاده از آن است... شخص مصرف کننده همچون افتاب گردان است با این تفاوت که به غروب خیره میشود... چشمانش در هنگام بسته شدن به جای سیاه قهوه ای میبیند... اه ژولیت! سرنوشتت با خوردن دارو مقرر شد... مکانش همانجاست که مقرر شده بود به انجا بروی... بجنبین مقاومت!!! 》

هممون تو شُک بودیم... پس... بلیزم برده... اخه چرا... تازه... تازه امروز دست همو گرفتیم... تازه همش چند دقیقه به هم عشق ورزیدیم... تازه تونستم دستاشو بگیرم... اخه چرا..... سونیک با کمی مکث سکوتو شکست:《 تیلز... تو از این معما سر در میاری؟؟؟؟ 》

تیلز سرشو انداخت پایین و دستاشو مشت کرد و با لحنی غمگین گفت:《 سونیک... ام... این اولین باره که.... که من... یه معمارو... نمیدونم... 》

همه تعجب کردن... من دیگه دارم دیوونه میشم... با تن بلندی گفتم:《 ی... یعنی چی؟؟؟ ت.. تو از هممون عاقلتری.... باید... باید پیداش کنی... باید بتونی....

رژ:《 بهتره زودتر بریم دنبال جواب معما.... 》

شدو:《 موافقم.... با داد زدن هیچی حل نمیشه... 》

مایک:《 اگه بخواین منم میتونم یه جست و جو بکنم... 》

سونیک براش سری به نشونه باشه تکون داد و گفت:《 از هرکسی که میشناسین بپرسین... باید بجنبیم... 》


تمامید💎

خب این پارتو زود دادم چون بعدا ممکنه وقت نکنم....

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌

ممنون از نظر شما🍨

[ شنبه ششم فروردین ۱۴۰۱ ] [ 0:7 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب