....
"داستان از زبان امی"
منو دقیقا جلوی خونه پیاده کرد. از رو موتورش پایین اومدم و گفتم:《 خیلی ممنون که شهرو نشونم دادی 》
سونیک:《 خواهش میکنم! انجام وظیفه بود بانو^^ 》
فقط سر تکون دادم و رفتم توی مغازه. خالش در حال تمیزکاری گندی بود که من زده بودم. سلام کردم و اونم جواب سلاممو داد. بعد با لبخند گفت:《 خوش برگشتی عزیزم! 》
من:《 ممنون. بابت گندی که به بار اوردم... 》
خواستم حرفمو ادامه بدم ولی پرید وسط حرفم:《 این چه حرفیه! تو عین دختر نداشتمی😊 》
یه لبخند فیک زدم... میخواستم به معنی تمام عوق بزنم
چرا مردم انقدر تعارفی شدن😑 الیا اومد سمتم و گفت:《 میخوای بعد از ظهر شروع کن! حتما صبح خسته بودی😊 》
منم از خدا خواسته خداحافظی کردم و رفتم... خب... حالا وقت جر دادن مانا😈....
"۱۵ دقیقه بعد"
مانا:《 اجی غلط کردم!! جان من نکن! 》
من:《 تا نکشمت دست بردار نیستم!!!!!! 》
بعد با چوب درخت بلوط دوییدم دنبالش! مانا دیگه به گریه افتاده بود و التماس میکرد. بعد از اینکه عین سگ زدمش از روش بلند شدم و گفتم:《 تا تو باشی دیگه منو با یه کسی که تازه دیدم شیپ نکنی!!! 》
مانا:《 خب بهم میاین^^ 》
من:《 نه تو ادم بشو نیستی-___- 》
مانا:《 باشه بابا غلط کردم/= 》
از روش بلند شدم و پوکر نگاش کردم. مانا بلند شد... ولی بعد از چند ثانیه با تردید گفت:《 خب! چطوریه؟؟؟ 》
من:《 مانا😡 》
مانا:《 بابا محل کارتو میگم😑 》
من:《 خب... خیلی شاده 》
مانا:《 چه خوب😍 》
من:《 با این حال من خون و خونریزی رو ترجیح میدم😑 》
بعد ادامه دادم:《 یه زنه به اسم اِلیا رییسمه😏 زنه واقعا عجیبه! کلا خانوادگی عجیبن!!! زنه خاله پسرس و مجهز به ماهیتابس 》
مانا:《 ماهیتابه؟!؟!؟!؟ 》
من:《 اره. 》
مانا:《 جن الخالق😶 این عجیب بود... 》
من فقط سری تکون دادم. بعد با لبخند گفتم:《 ولی حیف... ممکنه بدست من بمیرن😈 》
مانا:《 واقعا امان از دست تو😶 》
چشم قره ای بهش رفتم... بدون توجه به غر غراش لباس صورتی مسخره رو دراوردم... امشب ماموریت داریم.... و این یعنی امشب دوتا جنازه داریم... یکی اون زنس... یکیم بلو هچهاگ....
"ساعت ۱ شب"
"از زبان سونیک"
سیلور از پشت گوشی داد زد:《 اخه ساعت یک شبم ماموریت😭😭😭😭😭 》
من:《 اره! مثلا اون رز مرگو باید بگیریما-___- 》
سیلور:《 چی میشد اصلا وجود نداشت؟؟ 》
ناکلز:《 خدا از دهنت بشنوه 》
تنگل:《 شاید دیگه کتک نمیخوردیم😁 》
ویسپر:《 فعلا که هست شهر در خطره... 》
سیلور:《 شهر همیشه در خطره جون ما هم با... 》
من:《 یه بار دیگه فقط اسم ماهیتابه رو بیار ببین چیکارت میکنم😡😡😡😡😡 》
شدو:《 اقا رو عشقش غیرتی شد😏 》
من:《 شما هم رو شاتگانت غیرتی پس حرف نزن😑😑😑 》
شدو:《 اونش به تو نیومده😑😑😑 》
در حالی که از پشت بوم ساختمونا میپریدم با اونا هم جر و بحث میکردم. ولی خدایی ساعت یک شب مگسم پر نمیزنه که ما بیداریم😑
ناکلز:《 من یه شعر در وصف خودمون گفتم بخونم😁 》
بلیز:《 یعنی زمانبندیتون تو حلقم😑 》
من:《 فقط طولانی نباشه.. 》
ناکلز:《 بسیار خب. اوهوم اوهوم! شبا که همه میخوابن مقاومت بیداره! شیرینا فاسد شد خاله الیا دنبال سونیکه! شدو خیلی پوکره خوب به خواهراش باج میده! همه باهم بدبختیم یه عالمم کار داریم! تیلز هم نابغس ولی یه پا تلمبس!*خوندن بقیه شعر* و تمام!! 》
من:《 واقعا الان جای این شعر بود حاجی😑😑😑 در ضمن بار اخرت باشه خاله منو مسخره میکنی😡😡😡😡😡😡😡 》
تنگل:《 لزبین جد و ابادته بیتربیت😡😡😡😡 》
ویسپر:《 دستم بهت برسه کشتمت ناکلز😡😡😡😡 》(پ.ن:تو شعرش گفته تنگل و ویسپر لزبینن و همو دوست دارن🤣🤣🤣🤣 و خب اینجا ویسپر و تنگل هردوتاشون یه شخصیو دوست دارن)
شدو:《 باج دادن من به خواهرام به توی نخود مغز ربطی نداره😡😡😡😡😡 》
سیلور:《 این شعر اقا پلیسه نبود؟؟؟🤔 》
تیلز:《 همونه😑 》
رژ:《 دوست داشتن من به جواهرات به توی گوجه چه ربطی داره😡😡😡😡😡 》
بلیز:《 بار اخرت باشه منو به اژدها تشبیه میکنی😡😡😡 》
دیگه کلافه شدم... داد زدم:《 میشه از بحث خارج بشیم!!!!!! مثلا یه قاتل زنجیره ای این بیرونه😡😡😡😡 یکم عقل داشته باشین😡😡😡😡 》
ناکلز:《 ببخشید حاجی. 》
من:《 به گشت ادامه میدیم! 》
همه:《 اطاعت! 》
بعد هرکدوممون به راهمون ادامه دادیم... همینطور که از پشت بوم خونه ها میپریدم متوجه سایه یک نفر شدم... یه نفر که یه سلاح بزرگ دستش بود... شبیه چکش بود... یهو اومد طرفم و خواست با چکش لهم کنه که من جا خالی دادم... خودش بود... رز مرگ... چکششو از سقف خونه دراورد و دوباره حمله کرد. منم متقابلا حمله کردم... ایندفعه با چکشش پشت سر هم حمله میکرد... واسه همین جبور شدم چوب دستیمو دربیارم و با اون از خودم دفاع کنم... وقتی چکششو اورد بالا فوری با اسپید دشم دو متر به عقب پرتش کردم... یهو بلند شد و با خشم چکششو به طرفم پرتاب کرد. یا خده! این قاتل زنجیره ای هم رد کرده!!!! فوری جاخالی دادم و چوب دستیو گذاشتم کنار... نمیشه به کسی که بیسلاحه با سلاح حمله کرد... دیگه رفتیم سراغ روش فیزیکی با دست و پا! هی حالا اون بزن من بزن! تمام شبیه بادمجون شده بودیم... اخر سر دیگه یه لگد زدم انداختمش زمین! تا خواستم دستگیرش کنم فوری یه چیزی زد زمین... لعنتی! بمب دود زا زده بود... وقتی دود محو شد... اون رفته بود...لعنتی!!!!! تو مشتم بود!!!!! اعصابم داغون بود... یهو تیلز زنگ زد:《 فرمانده! اوضاع چطوره؟! 》
من:《 رز مرگ از دستم در رفت... چی شده؟ 》
تیلز:《 خبرای خوبی براتون دارم... یکی از اعضاشونو حین ارتکاب جرم گرفتیم!!! 》
من:《 الان میام اونجا... 》
تمامید😁
خدایی من گروه سونیک و بقیه رو به امی و بقیه ترجیح میدم😁 خیلی شاد و خنده داره زیاد بحثای امی و بقیه برام جذاب نیست😁
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه💎
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
روزتون بخیر🍨