....
"داستان از زبان سیلور"
دردسر؟! بابا طرف به این مودبی چه دردسری؟؟؟ گه گاهی این دوتا میتونن خیلییی عجیب باشن. امی رفت کنار مایک و گفت:《 خب دیگه میتونین برین و مایک اگه بخوای میتونم کار تو مقاومتو بهت یاد بدم. 》
همه به کل خشک شدیم... طوری که ناکلز تو گوش تیلز گفت:《 این تا حالا بجز سونیک به هیچ احد و الناسی نگاه نکرده... بعد به اون میخواد کار با مقاومتو یاد بده؟؟؟ 》
تیلز:《 ناکلز! خب تازه کاره. 》
به سونیک نگاه کردم... کاملا اروم بود... ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه که اگه یکم بیشتر بمونه جرش میده اونم از وسط😶 خلاصه هممون از مقاومت اومدیم بیرون. من رفتم روبهروی سونیک واستادم و گفتم:《 سونیک! تو به دردسر حساسیت داری؟؟ 》
سونیک:《 بله اونم شدید.. 》
من:《 ولی اون پسره گناه داره. 》
سونیک:《 من از اون پسره خوشم نمیاد! 》
شدو:《 نمیخوام حسم متقابل باشه😑😑😑 》
پوفی کردم و به شدو نگاه کردم... ما اصلا برای شدو برنامه چیدیم؟؟ از تعجب یهو پریدم هوا و گفتم:《 وای خدا!!!! 》
سونیک:《 چی شده؟!؟!؟! 》
من:《 برای خواستگاری شدو برنامه نچیدیم😭😭😭 》
شدو:《 دِ پدرسگ نگرانیت برا اینه😡😡😡😡😡 》
من:《 خو من رسیدم تو نرسیدی؟؟؟ 》
شدو:《 مگه من ترشیدم؟!؟! 》
سونیک یکم رو شدو زوم کرد و گفت:《 اوم.... نه حاجی تو دیگه از اون لواشک فاسدایی🤣🤣🤣🤣🤣🤣 》
شدو:《 سونیییییککککککککککککک😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡 》
سونیک:《 خو راست میگم حاجی! 》
بعد چشمکی زد و گفت:《 ولی نگران نباش! پروسه تو از سیلور بیشتر طول نمیکشه! 》
من:《 من اینجا ناشنوا نیستما.__. 》
سونیک تا خواست حرف بزنه یهو شکه شد و گفت:《 هدیه امی!!!!! یادم رفت بخرمش!!!!! 》
شدو:《 اوه اوه! تو بد دوست پسری میشی 》
سونیک:《 منو امی دوست پسر دوست دخار نیستیم!!! 》
من:《 ولی تو مقاومت اونطوری نشون نمیدادا😅 》
سونیک:《 خدایا هیچ بنده ای رو گیر اینا ننداز! مرغ امین برسونش به دست خدا!!! 》
شدو:《 من این دعا کردم که تو بمیری هنوز مرغ امین نرسیده بهش😑😑😑 》
سونیک:《 مگه هرکسی تو سرعت به پای من میرسه😎😎😎 》
من:《 خیله خب اقایون دیگه بای.... 》
تا خواستم جملمو کامل بگم یهو زمین شروع به لرزش کرد. زیر پامونو نگاه کردیم... زمین داشت ترک میخورد و اروم از هم جدا میشد... امی و مایک هم بدو بدو اومدن بیرون تا ببین چی شده. تا خواستیم حرکتی انجام بدیم زیر پای هممون خالی شد و افتادیم...
"چند دقیقه بعد"
"داستان از زبان سونیک"
اخ سرم... باز چی شده؟؟؟ با زور چشمامو باز کردم.... نور خورشید اذیت میکرد چشامو. خواستم از جام بلند شم... ولی انگار یه چیز سنگینی رومه. داد زدم:《 همگی حالتون خوبه؟؟؟؟؟ 》
یهو شدو گفت:《 اگه تو تن لشتو از روی من بلند کنی بسیار خرسند میشم. 》
من:《 یکی رو منه حاجی! 》
یهو صدای سیلور از بالا سرم اومد:《 زمین نرم شده؟؟؟ 》
سونیک:《 نه عزیزم تو تشک افتادی! 》
سیلور:《 چه جالب😍 》
من:《 میخوای بگم برات چایی هم بیارن حاجی😶 》
سیلور:《 اگه بشه... 》
شدو:《 یعنی خاک تو سر معیوبت سیلور!!!!!! از روی ما بلند شو!!!!!!!!!!!!!!! 》
تا فهمید قضیه از چه خبره فوری از رو ما بلند شد. منم از رو شدو. یهو یه چیزی فوری از گردنم اویزون شد. برگشتم دیدم امی بود که با نگرانی نگام میکرد... پرسیدم:《 حالت خوبه امی؟؟؟ 》
امی با گریه:《 سونیک!! خداروشکر که سالمی!🥺 》
موهاشو اروم نوازش دادم. داد زدم:《 همگی سالمین!!!! 》
تیلز:《 ا..اره! 》
ناکلز:《 کونم درد میکنه!!! 》(نویسنده:ناکلز رو کونش فرود اومده😅🤣🤣🤣 》
رژ:《 ما خوبیم! 》
مایک:《 منم خوبم! 》
بلیز:《 خوبیم! 》
کریم:《 تقریبا! 》
چیز:《 چوچو! 》
تنگل و ویسپر:《ما هم خوبیم. 》
وقتی از سلامتی هم مطمئن شدیم به اطراف نگاه کردیم. ناکلز پرسید:《 ما کجاییم؟؟؟ 》
؟؟؟؟:《 سوال خوبیه دوست من!!! 》
تا اون صدای غربیه اومد یه دفعه جلومون یه هزارتو سبز شد. امی بلند داد زد:《 تو کی هستی؟؟؟ 》
؟؟؟؟:《 اه امی عزیزم! بلاخره تونستم ببینمت! 》
هممون تو حالت اماده باش ایستادیم.... دستم بهت برسه سیاه پوش خودم میکشمت!!! داد زدم:《 اقا موشه کی میخوای خودتو نشون بدی!!!! 》
؟؟؟؟:《 اه سونیک! دفعه قبلم گفتم... عجله کار بدیه! خب شمارو به فاز دوم بازی دعوت میکنم 》
سیلور:《 لینا شمارا به ادامه فوتبال دعوت میکند🤣🤣🤣🤣🤣🤣 》
شدو:《 😑😑😑 بعد من میگم این خله تو میگی نه!😑😑😑 》
؟؟؟؟:《 اوهوم... بگذریم! این یه هزارتوئه! شما باید از این هزارتو رد بشین تا به من برسین! 》
تیلز:《 این غیر منطقیه! 》
؟؟؟؟:《 از دید من که منطقیه دم زرد جون 》
رژ:《 بعد من که میتونم پرواز کنم! 》
؟؟؟؟:《 ام... به اینجاش فکر نکرده بودم... 》
همه :《 خسته نباشی😑😑😑 》
؟؟؟؟:《 سلامت باشین! 》
تنگل:《 حاجی چیزی که میزنیو خریدارم😶 》
؟؟؟؟:《 اه بسه دیگه! همینی که من گفتم! 》
بعد با صدای گنگی گفت:《 بهتره بجنبین! داره دیر میشه.... 》
تمامید😁
میدونم مرض تموم کردن در جای حساسو دارم🤣
به بزرگیتون ببخشین💎
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
شبتون بخیر🍨