از زبان ناشناس /:
وات د فاک ؟ اینجا چه خبره ؟ اصلأ توقع همچین چیزی رو نداشتم به مولا !
همه :((🎊🎉 سورپرایز 🎊🎉 )).
من :(( ببخشید میشه بپرسم اینجا چه خبره ؟؟؟ )).
یکی از اون افراد که یک خرگوش کرم رنگ بود آمد جلو و گفت :(( اوا رئیس شما یادتون رفته ؟)).
من :(( چی رو ؟ )).
اون خرگوش :(( واقعاً یادتون نمیاد ؟ )).
من (( میگم یادم نمیاد )).
اون خرگوش :(( مطمئنی که یادت نمیاد ؟ )).
من :(( اره دیگه )).
اون خرگوش :(( مطمئنی ؟ )).
من :(( آره )).
اون خرگوش :(( مطمئنی که مطمئنی ؟ )).
من با صدای خشمگین :(( آره دیگه باباجان )).
اون خرگوش :(( مطمئنی که مطمئنی که مطمئنی که مطمئنی که مطمئنی ؟؟؟ )).
من با صدایی که شبیه صدای اژدها بود غریدم :(( به ابوالفضل نمیدونم!!!)).
اون خرگوش :(( واقعاً نمیدونی ؟ )).
من با حالت سگیم :(( د بنال بوزینه خرگوش نما !!! )).
اون خرگوش :(( باشه بابا چرا عین سگ پارس میکنی ؟ )) .
رفت کنار بقیه وایستاد و گفت :(( امروز تولدته خواهریییییییییییییییی )).
بعد همه شروع کردن به رقصیدن و پایکوبی ، وای خدای من ! امروز تولد منه ؟؟؟ کاملاً فراموش کرده بودم .
بعد هم یک نفر یک لیوان الکل جلوم گرفت و گفت :(( بزن به بدن !)).
به صورتش نگاه کردم....... بلیز بود !
با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم :(( دمت گرم )).
بعد الکل رو ازش گرفتم و همشو سر کشیدم ، واییییییییییییی عجب فازی میده !
..... :(( ما رو قابل نمیدونید گدا گشنه ها ؟)).
اولش تعجب کردم اما بعد لبخند زدم این صدا رو هرجا باشم میشناسم .
برگشتم و گفتم :(( چه خبر منبع کرونا ؟! )).
بعد با بلیز زدیم زیر خنده.
رژ :(( د مرض بیشعورا )).
بلیز :(( آینه آینه ✋😹)).
رژ هم به سمتش حمله ور شد و گفت :(( ای زنیکه لوس )).
بعد هم شروع کردن به دعوا کردن ، هه این دوتا همیشه منو میخندونن .
بعد از چند دقیقه صدای در زدن اومد منم که دیدم کسی حواسش نیست به سمت در رفتم و بازش کردم.......تیلز بود !
با تعجب گفتم :(( تیلز ؟ تو کجا اینجا کجا ؟ خبریه ؟ )).
تیلز هم دستی به سرش کشید و گفت :(( نه رئیس همه چیز مرتبه فقط من موندم چجوری این دوتا اسکل رو از هم جدا کنم )).
بعد به سمت چپ اشاره کرد منم به اون سمت نگاه کردم....بازم شروع شد ؟ ای خدااااااااا !!!
....... :(( تو غلط میکنی ! )).
...... :(( نه خودت غلط میکنی ! )).
...... :(( وقتی میگم خودت غلط میکنی بگو میکنم ! )).
....... :(( ببند در گاراژو بی تربیت دیوث !)).
....... :(( من دیوثم ؟)).
........ :(( نه پس عمه خدا بیامرز من )).
دیگه کلافه شدم به سمتشون رفتم و گفتم :(( آقایون محترم خفهههههههههههههههههههههههههههههههه.....)).
اونا بهم نگاه کردن :(( شید )).
بعد هم ادامه دادم :(( مثل دوتا حیوان ماقبل تاریخ افتادین به جون همدیگه الاغ های نادان )).
هردوشون :(( با ما بودی رئیس ؟؟)).
من :(( پ ن پ با عمه خدا بیامرز اینم ، خب معلومه با هر دوی شمام )).
بعد رفتم نزدیک تر و گفتم :((. حالا بهم بگید که چی شده ؟)).
اون دوتا :(( این اسکل داره میگه که از من خوشتیپ تره )).
هردوتاشون :(( پشمام همزمان ؟ ایول )).
من :(( سیلور ، شدو.....)).
اونا :(( بله رئیس ؟)).
من :(( میشه خفه شید و دست از این کارا بردارید ؟ عین موجودات دوره اولیه شدید ! )).
اونا :(( اما رئیس.....)).
من :(( کوفت !)).
اونا :(( چشم )).
بعد هم گوش هر دوتاشون رو گرفتم و گفتم :(( بیاید بریم همه منتظرن )).
اونا هم هی جیغ و داد میزدن و التماس میکردن تیلز هم از خنده داشت عین لاستیک جر میخورد .
در آن طرف شهر /:
از زبان سونیک /:
با صدای زنگ ساعتم بیدار شدم از رو تخت بلند شدم و به اطراف نگاه کردم ، انگار صبح شده .
از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم ، یخچال رو باز کردم و یک سیب برداشتم و خوردم ، به سمت حال خونه رفتم رو مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم ، داشت اخبار نشون میداد .
مجری :(( با اخبار شبکه 1 خدمت شما اومدیم ، در چند ماه اخیر اتفاقات زیادی رخ داده ، آمار جنایت در شهر به شدت کم شده و خلافکاران زیادی هم ناپدید شدن ، پلیس هم در یک مصاحبه به خبرنگاران گفته است همهی این اتفاقات در یک چشم به هم زدن رخ داد و تازه ما هم از این آمار شگفت زده شدیم و نمیدونیم به چه دلیل این اتفاقات رخ داده است و چرا آمار جنایت فقط در دو ماه کم شده است ، اما ما خوشحالیم که مردم در امنیت کامل به سر میبرند )).
از شنیدن این حرف ها ذوق کردم و احساس خفن بودن بهم دست داد :(( من یک اسطوره هستم 😎)).
تو حال خودم بود که یکدفعه مجری گفت :(( بینندگان عزیز به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید..... )).
با تعجب به تلویزیون نگاه کردم .
مجری ادامه داد :(( حدود چند دقیقه پیش یک موجود عجیب غریب وارد شهر شد و داره خرابی های زیادی به بار میاره )).
بعد تصویر یک موجود به شدت زشت پخش شد که داشت عین سگ همه جا رو داغون میکرد .
با خودم گفتم :(( ای بابا دوباره ؟! )).
چند ساعت قبل /:
از زبان ناشناس /:
به سمت آزمایشگاه حرکت کردم و بعد به سمت اون موجود رفتم ، خیلی فوقالعاده بود !
یکدفعه یک نفر اومد و گفت :(( رئیس همه چیز کاملاً آماده ست )).
من :(( خوبه ، راستی به به اونا هم گفتی بیان ؟ )).
اون :(( بله قربان الان تو راه اینجا هستند )).
من :(( خوبه ، مرخصی )).
اون هم چشمی گفت و از اونجا رفت .
چند دقیقه بعد /:
بلاخره اومدن ، همشون جلوی در آزمایشگاه ایستاده بودن و به هم پچ پچ میکردن ، بعد از اینکه منو دیدن گفتن :(( رئیس ؟))
سیلور :(( مریض )).
همه :(( 😳🤨)).
بعد هم شدو یکی زد تو سرش و گفت :(( چی میگی اسکل ؟ )).
سیلور :(( فقط برای قافیه بود جون ننم )).
همه :(( 🤦)).
من هم برای پایان دادن به این بحث گفتم :(( خب حالا بسه دیگه )).
بعد ادامه دادم :(( امروز شما رو به اینجا دعوت کردم تا شاهد بزرگترین ، بی رحم ترین ، وحشی ترین و هوشمندانه ترین موجود تاریخ باشید )).
همه سکوت کردند .
سیلور :(( منظورت شدو هه ؟ )).
همه :(( 😳)).
شدو :(( ببند بوزینه )).
من :(( ای بابا بس کنید دیگه ، فقط بیاین تو )).
بعد هم همه اومدن تو و تا اون موجود رو دیدن از ترس خشکشون زد .
شدو و سیلور :(( وات د فاک ؟!!! )).
من :(( این موجودی که میبینید حاصل دستاوردهای منه کلی روی این موجود کار کردم تا به اندازه یک غول قوی بشه ، حالا اون کل پلیس های شهر رو شکست میده)).
سیلور :(( خب بعدش چی ؟)).
من :(( کل شهر مال ما میشه )).
همه با شنیدن حرف من خندشون تا بناگوش باز شد.
رژ :(( ایول بلاخره میتونم کل طلا و جواهرات این شهر رو به دست بیارم )).
بلیز :(( منم میتونم کل فروشگاه های زنجیره ای رو بگردونم )).
کریم :(( ایول بلاخره میتونم تمام حیوانات خانگی مردم رو بردارم )).
بلیز :(( حیوون میخوای چیکار ؟)).
کریم :(( بماند )).
تیلز :(( منم میتونم دستاوردهای علمی دانشمندان رو به دست بیارم خیلی هیجان زدم )).
شدو :(( منم تمامی اسلحه های موجود تو اداره پلیس رو میخوام )).
سیلور :(( ایول منم میتونم........ )).
من :(( بابا بسه دیگه )).
سیلور :(( بابا نوبت منه )).
من :(( بی خیال شو لطفاً )).
سیلور :(( حله اوکی )).
بعد هم داد زدم :(( آزادش کنید ! )).
وقتی اون موجود آزاد شد به طرف من اومد و گفت :(( تو کی هستی ؟)).
حرف میزنه ؟ جلل خالق !
من :(( تو حرف میزنی ؟ )).
سیلور :(( یا موسی کاظم (ع) حرف زد ؟ )).
اون موجود به سیلور نگاه کرد و گفت :(( ببند دهنتو )).
سیلور هم لال شد
من :(( خب گوش کن ببین چی میگم )).
اون موجود :(( من از تو دستور نمیگیرم )).
من :(( اتفاقاً میگیری چون یک بمب در بدنت کار گذاشتیم و تنها راهی که میتونی جون خودت رو نجات بدی اینه که به دستورات من عمل کنی اوکی ؟ )).
اون هم که داشت از عصبانیت میمرد گفت :(( چ......چشم خانم )).
منم گفتم :(( خوبه )).
زمان حال /:
با دوربینی که داخل چشم های اون موجود کار گذاشته بودیم میتونستیم همون چیزی که اون میبینه رو ببینیم .
من :(( همه چیز داره طبق نقشه پیش میره )).
سیلور :(( چه خفنه و البته کمی هم وحشی و بی ادبه )).
شدو :(( مثل خودته )).
سیلور :(( 😐)).
اون موجود داشت همینجور همه چیز رو نابود میکرد بلاخره تونستم شهر رو بگیرم حالا کل شهر مال منه.
توی همین فکرا بودم که یکدفعه صدایی از توی مانیتور پخش شد :(( ببخشید جناب......)).
بعد با تعجب به مانیتور نگاه کردم ، یک نفر جلوی اون موجود ایستاده بود با یک لباس عجیب غریب .
رژ :(( این دیگه کیه ؟)).
شدو :(( یک آدمه ( حیوانه ) ؟)).
من :(( آروم باشید احتمالا یک اسکلی چیزیه )).
بعد از طریق میکروفون به اون موجود گفتم :(( داری چیکار میکنی ؟ بکشش !)).
اون موجود به اون شخص ناشناس نگاه کرد و گفت :(( عجب موجود ریزه میزه ای هستی برای من تو فقط یک چوب کبریتی )).
اون شخص :(( ببخشید من زبون هیولا ها رو نمیفهمم میشه تکرار کنی ؟ )).
اون موجود خشمگین شد و وقتی میخواست یک مشت بهش بزنه اون شخص دستشو مشت کرد و گفت:(( بای بای )).
بعد هم ارتباط با اون موجود قطع شد .
سیلور :(( چی ؟ چی شد ؟ )).
من :(( نمیدونم !)).
یک نفر داد زد :(( رئیس هیچ اثری از اون موجود نیست نمیتونیم ردیابی اش کنیم !)).
من :(( چ...... چطور ؟ چه اتفاقی افتاد ؟)).
در آن طرف شهر /:
از زبان سونیک /:
میخواست یک مشت بهم بزنه اما قبل از اینکه این کار رو بکنه دستمو مشت کردم و گفتم :(( بای بای )).
بعد با یک مشت بهش ضربه زدم و تمامی تیکه های بدنش افتادن روی زمین .
من :(( عجب )).
این یکی هم فقط با یک مشت تموم کرد واقعاً که.
اینم اون موجود
ادامه دارد........
امیدوارم لذت برده باشید❤️