برادران سرعت:"شروعی دوباره" پارت پانزدهم

.....

 

 

 

"داستان از زبان شدو"

 

 

 

 

سونیک:《 سیلور!! چرا قش کردی پسر؟؟ 》

بلیز:《 سیلور؟! 》

من:《 ابله! ما اومدیم که تو عشقتو اعتراف کنی که از توی ترشیده راحت شیم جنازت موند رو دستمون-____- 》

اه! اینم از زندگی فلاکت بار من😑😑 این بشر از شدت خوشحالی قش کرده و ماهم داریم بیدارش میکنیم. از شدت عصبانیت نفهمیدم کی کنارم واستاده... سرمو چرخوندم تا برم... که من و رژ باهم چشم تو چشم شدیم.... قلبم شروع کرد به تند تند زدن... چرا هوای دورم گرمه؟؟؟ یا خدا! الان چیکار کنم؟؟ (نویسنده:طرفو یه ماچ گنده بده😌/کادرنا:-___-) یکم فاصله گرفتم ازش و نفس عمیقی کشیدم. همون لحظه تلفن رژ زنگ خورد:《 بله؟ 》

؟؟؟:《 رژ! جلسه داریم زود بیاین. سونیک کو هم من پیدا نکردم سر رات بگو بهش بیاد. 》

رژ:《 الانم جلسه اخه امی! خیله خب هانی تو راهیم. 》

من:《 چی شده؟ 》

رژ:《 جلسه داریم. 》

سیلور که تازه بهوش اومده بود پرسید:《 چی شده؟؟ 》

سونیک:《 ساعت خواب سیلور! 》

سیلور:《 اتفاقا سونیک خواب دیدم منو انداختین تو قوطی سیرترشی تا از بلیز خواستگاری کنم و بلیز اره رو داد😍... 》

من و سونیک پوکر همو نگاه کردیم. سونیک با همون حالت پوکر گفت:《 حاجی یه دقیقه دورتو نگاه کن بعد بیا بگو خواب دیدی😑 》

دور و برشو با تعجب نگاه کرد. یعنی خدا این همه ادم عَلَل به خصوص من باید با این دوتا مغز فندقی نسبت خونیه برادریه چیه داشته باشم🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️. رژ دستی زد و گفت:《 بسه دیگه! باید بریم مقاومت اقایون! 》

سیلور:《 قراره نذری بدن😃 》

من:《 نه جانم کله تورو میزارن سر سفره😑 》

سونیک:《 دوست دارین عین ادم بریم که دیر نکنیم😑 》

من:《 اگر این احمق لود بشه بله😑 》

 

 

 

"بیست دقیقه بعد"

 

 

 

سونیک:《 بفرما دیر رسیدیم! 》

رژ:《 هرکه دیرتر اید عزیزتر گردد 》

من:《 اگه چکش امی نباشد-___- 》

سیلور:《 نگو اونو که مو به تنم سیخ میشه 》

سونیک:《 حاجی فعلا تو توی ظرف سیرترشی بودی خیسی موهات سیخ نشده🤣😁 》

من:《 چه گیری کردم با شما🤦🏻‍♀️ 》

رژ:《 اقایون! 》

بلیز:《 ساکت باشین. 》

سیلور:《 چشم. 》

من:《 سگ پیرو صاحبشه دیگه-_____- 》

سونیک:《 شدو😑😑 》

وقتی وارد شدیم همه بودن با یه پسره مو مشکی. این بشر دیگه از کجا اومد؟؟ امی پوکر نگاهمون کرد و گفت:《 دیر کردین! 》

سونیک:《 برای یه موضوع خیر دیر شد. 》

امی:《 اوکی سونیک کو😊 》

بعد رو به هممون کرد و گفت:《 بریم سر جلسه اشنایی... ایشون اقای مایک هستن! عضو جدید مقاومت! 》

اون پسره که اسمش مایک بود رو بهش کرد و با لبخند گفت:《 ممنون خانم امی. 》

امی هم یکم سرخ شد. بله؟!؟! طرف داره شیپ سونامی رو خراب میکنه😶(نویسنده:شدو سونامی و سیلیز شیپره سونیک شدرژ و سیلیز سیلورم سونامی و شدرژ) هممون به جز سونیک تعجب کرده بودیم. مایک دونه دونه رفت سمت همه.

مایک:《 واو! شما باید ناکلز باشین😍 مشتای قویتون تو کل شهر ما پیچیده. 》

ناکلزم که فودی خر شد:《 بله هر کسی ندارتشون😌 》

مایک:《 شما هم باید تیلز باشین😍 مخترع نابغه مقاومت درسته؟؟ 》

تیلز:《 بله و لطف دارین😊 》

مایک:《 شما باید زوج تنگل و ویسپر باشین😍 فقط چرا چشای خانوم ویسپر بستس؟؟ 》

ویسپر:《 به دلایل خصوصی... 》

تنگل:《 ممنون حاجی! 》

و باهاش با دمش زد قدش. مایک اومد سمت رژ و دستشو بوسید... بهم شلیک میکردی خون نمیومد😡😡😡 خدا چرا من به هرکسی یه چس مسغال حس پیدا میکنم یکی عین چی میاد وسط😡😡😡😡 مایک با یه لبخند از نظر من چندش اور گفت:《 باعث افتخاره با شما ملاقات میکنم خانم رژ~ 》(تو ذهن شدو:بخوره تو فرق سرت مطرب بیشعور-____-)

رژ:《 لطف دارین♡ 》(تو ذن شدو:فقط این بشر بهت نزدیک بشه جرش میدم😡😡😡😡😡😡😡😡😡)

بعد رفت طرف بلیز ولی بلیز فقط گفت:《 اوهوم اوکی. 》

بعد اومد طرف ما و باهامون دست داد. بعد با هیجان گفت:《 واو! من چند بار جنگ سه نفرتونو دیدم! شما واقعا خیلی باحالین! 》

سیلور لبخند گرمی زد ولی سونیک فقط سر تکون داد. بعد تا خواست باهامون دست بده سونیک یه عطسه کرد و گفت:《 ببخشید! فکر کنم به بوی ادکلنت حساسیت دارم... 》

مایک:《 اشکال نداره. مهم نیست. 》

بعد همینطوری رفت تا اخر... سیلور اومد دقیقا کنارم واستاد و گفت:《 حاجی! سونیک به ادکلن حساسیت داره؟ 》

من:《 به ادکلن نه... به یه چی دیگه حساسیت داره... 》

سیلور:《 به چی؟... 》

من سرمو انداختم پایین و گفتم:《 دردسر... 》


تمامید😁

میدونم بسی چرت بود😅

ولی امیدوارم خوشتون اومده باشه☺

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌

شبتون بخیر🍨

[ سه شنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۰ ] [ 23:30 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب