....
"فردای ان روز"
"داستان از زبان مارک"
از اتاق اومدم بیرون و قوسی به کمرم دادم. وای چه خوابی بود! جون دادم سرش! خدا نکنه به حقیقت تبدیل بشه. در همین افکارم بودم که دیدم یه بویی میاد. بوی سوختگیه!!!!! خاک تو سرم!!! بدو بدو رفتم پایین و با ترس گفتم:《 خاله!!!! خونه اتیش گرفته؟!؟!؟!؟! چی شده؟؟؟؟ 》
خالم پوکر به من خیره شده بود. یه دختره مو صورتی که دود سر و روشو گرفته بود کنار فر وایستاده بود. به خاله گفتم:《 این خانم بیمه هست؟؟ اخه ماهیتابه هات... 》
خاله:《 خفه!!🍳🍳🍳 مگه تو کلاس نداری 》
من:《 خاله امروز یکشنبس🤕 》
خاله:《 اهان! 》
کمی به دختره دقت کردم... این همونی نبود که جلوی در با سونیک بود. با لبخند گفتم:《 سلام! من مارکم! 》
دختره:《 من امی رزم. 》
من:《 از اشنایی باهاتون خوشبختم. 》
اون فقط سری تکون داد. خالم رو به امی کرد و گفتش:《 خب! این یکم زیادی موند وگرنه خیلی خوب درستش کرده بودی! 》
امی:《 ممنون از لطفتون ولی من کلا توش افتضا... 》
خالم انگشتشو رو لب امی گذاشت و گفت:《 هیسسسس!!! 》
من:《 چی شده 》
خاله:《 داره دزد میاد! 》
من:《 خاله این وقت روز-___- 》
خاله:《 من دزدو از صد فرسخی تشخیص میدم بچه 》
بعد ماهیتابشو اماده کرد. یا خدا! یکی درو اروم باز کرد؛ همین که در باز شد خالم ماهیتابه رو پرت کرد و خورد تو فرق سرش.
پسره:《 اخ اخ اخ! 》
چشمای هممون درشت شد. خانم باز سونیکو با ماهیتابه زد. سونیک با ناله گفت:《 سرویس استقبال جدیده؟! 》
خاله:《 نه فکرکردم دزده! 》
سونیک:《 دزد؟؟ تو روز روشن؟؟؟ خاله ماهیتابه خورده تو سرت احیانا؟؟ 》
خاله با یه نگاه مفهومی به معنی اینکه"یه کلمه دیگه بگو تا پرتت کنم بیرون-___-" به سونیک رسوند که ببنده دهن مبارکو. بعد به دختره نگاه کرد و گفت:《 اوه سلام خانم امی! نمیدونستم شما هم اینجایین. 》
امی دستشو تو هوا تکون داد و گفت:《 اشکال نداره. در ضمن من با امی راحت ترم 》
سری تکون داد. بهشون نگاه کردم... خب! بهترین موقعیته که داداشمو از این وضعیت سینگل به گوری نجات بدم
از من بعدا به عنوان قهرمان یاد میشه😌 با نیشخند گفتم:《 میگم خاله! خانم امی باید با محل اشنا بشه دیگه! 》
خالم بشکنی زد و گفت:《 درسته! 》
بعد رو به سونیک کرد و گفت:《 سونیک! خانم امیو بردار داخل محله و شهرو باهاشون برو! 》
سونیک:《 اه... به روی دو چشم. 》
امی سری تکون داد و گفت:《 لازم به زحمت نیستم! 》
خالم گفت:《 نه بابا زحمتی نیست. 》
امی:《 ممنون از لطفتون. 》
بعد لباسشو عوض کرد و خواست با سونیک بره که خالم گفت:《 بچه! 》
اه. خالم انقدر گفته که وقتی داری کسیو سوار میکنی دو متر فاصله داشته باش که سونیک با کلافگی گفت:《 میدونم!!!!!! 》
"داستان از زبان امی"
خانواده عجیبین! از اینا عجیب تر تا حالا ندیدم. خاله ماهیتابه به دست و خواهر زاده های کتک خور!! خدایی نوبرشه-___- سونیک موتورشو روشن کرد؛ رو به من کرد و گفت:《 سوار شو! 》
برای اینکه مثلا خجالیتم گفتم:《 نیازی به زحمت نیست... 》
اونم فقط لبخندی زد و گفت:《 نه بابا چه زحمتی! 》
من:《 حالا که اسرار میکنی باشه. 》
سوار موتورش شدم. بی ام دبلیو ابی اسمانی رنگ داشت... سلیقه رو قربون. یه کلاه کاسکت داد بهم و گفت:《 این کلاهو سرت کن. برای احتیاط. 》
منم سرم کردم. اصلا شبیه تصوراتی که از پسرا داشتم نبود! پسرا معمولا متلک میندازن، با صد نفر هستن، اهل خراب بازین و از اینجور چیزا! ولی این پسره کلا بر خلاف تصوراتم بود.(نویسنده:چون من تعلیمش دادم. پسرم به من رفته^^) از قدیم ندیما گفتن پسر عجیب، خانواده عجیبتر! حرکت کردیم. مانا از توی پنجره داشت با یه لبخند پر مفهوم مارو نظاره میکرد.___. دستم بهش برسه با پیکو پیکوم لهش میکنم. اه ارامش خودتو حفظ کن امی... یه روزم میرسه که باید اینارو بکشم.(نویسنده:-_____-/کادرنا:حرفی ندارم-___-/رژ:زبان قاصر از هرگونه سخنیست-___-)
"نیم ساعت بعد"
این همه مکانو چطوری حفظ میکنه؟!؟! من خیابونای یونیک سیتی رو بعد ۷ سال یاد گرفتم. سونیک سر اخرین مکان توقف کرد و گفت:《 اینجا هم میدان گرین هستش. میدون قشنگیه. بیشتر مردم برای عکس گرفتن میان اینجا... ولی تاریخ خیلی بلندی داره. اخه الکساندرا همپیلتون در این مکان دشمنشو شکست داد(نویسنده:همچین چیزی نیست ولی شما اینطوری تصور کنین). 》
من:《 هوم... کسل کنندس. 》
سونیک:《 واقعا؟ 》
من پوکر نگاهش کردم و گفتم:《 من از تاریخ خوشم نمیاد. مخصوصا معلماش. خیلی رومخن -____- 》
سونیک:《 دست شما درد نکنه دیگه. رو ماهیتابه خالم دارم یادگاری مینویسم. 》
من:《 حالا چرا به خودت گرفتی؟ 》
سونیک:《 من رشتم مربوط تاریخه😅😅 》
با چشمای باز بهش نگاه کردم. این؟! تاریخ؟! مغزم هنگ کرد. یهو به سرم زد اذیتش کنم. خواستم یکم خجالت بکشه گفتم:《 تو؟! تاریخ؟! بگو ببینم ماهیتابه خالت چندسال قدمت داره.
》
سونیک خندید. خدایی خنده داره؟! اصولا باید پوکر نگام میکردش... این دیگه کیه؟؟ با خنده گفت:《 وای دختر تو خیلی بامزه ای!🤣🤣🤣 》
من:《 خب راست میگم-___- شبیه کسایی نیستی که بخوان تاریخ بخونن. شبیه لات و لوتایی 》
سونیک:《 خیلی رکی. 》
منم با افتخار گفتم:《 ممنون از تعریفت😎 》
خندید. بعد تا خواست منو برسونه خونه یکی داد زد:《 سونیک!!! 》
برگشتیم سمتش. یه چقندر سفید رنگ دست یه ذغالو گرفته بود داشت میاورد. بعد پرید رو سونیک و باعث شد از موتورش بیوفته. با تعجب نگاشون میکردم. اون چقندر سفیده گفت:《 حاجی! تو که گفتی دوست دختر نداری!! پس این کیه!؟!؟! 》
سونیک:《 سیلور این همسایه جدیدمه عقل کل! 》
تا اینو شنید یارو از روش بلند شد و معذرت خواهی کرد. ذغاله گفت:《 حالا منو از اون سر دنیا برداشتی این سر دنیا که همینو بشنویم؟؟؟ 》
سیلور:《 حیاتی بودT~T 》
شدو:《 موندم مادرت سر حاملگی تو چی زده بوده-___- 》
سونیک:《 یعنی من باید یه قلاده بندازم گردنم بگم دارم به همسایم محلو نشون میدم-____- 》
من:《 اوهوم. 》
همشون برگشتن سمت من. سونیک لبخندی زد و گفت:《 ببخشیدامی! اینا دوستامن. سیلور و شدو! اقایون ایشونم امی هستن 》
شدو:《 بابت دلقک بازی این احمق ببخشید. 》
من:《 اشکال نداره. 》(در ذهن امی:چون به هیچ جام نیست.__. )
سیلور:《 ببخشید بابت رفتار عجیبم😅 》
من:《 اشکال نداره. پسرا اینطورین اخه چه میشه کرد. 》
شدو:《 خیلی رکی! 》
من:《 چند دقیقه پیش از دوستتون شنیدم😌 》
سیلور:《 واو! 》
سونیک:《 خب اقایون اگه اجازه بدین امیو برسونم خونشون تا خالم تکه پارم نکرده و کسی فکر بد نکرده. 》
شدو:《 اوکی! 》
سیلور:《 خدافظ! 》
تند تند خداحافظی کردیم و رفتیم.
تمامید😁
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه😌
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
روزتون بخیر🍨