فرشته سیاه پارت 2

5 سال بعد 

از زبان نویسنده /: 

حدود پنج سال از اون اتفاق میگذرد.......شبی که پسری به اسم سونیک خواهرش را در خانه و درحالی که داشت خون زیادی از دست میداد پیدا کرد .

اما...... حالا همه چیز بدتر شده ، جرم جنایت 3 برابر شده ، آدمکشی ، قاچاق مواد مخدر ، آدم‌ربایی ، فروش اسلحه ، فروش کلیه و اعضای بدن بچه‌ها و............ خلاصه اینکه همه‌ی شهر مثل آشغالدونی شده و حتی یک نفر هم حاضر نیست شب‌ها از خونه بیاد بیرون...........خب....... بجز یک نفر .

 

ساعت 58 : 22 شب /: 

دختری 14 ساله با سرعت هرچه تمام‌تر در کوچه های تاریک و ترسناک شهر میدوید اما انگار قرار نیست از دست افرادی که در حال تعقیب او هستند خلاص شود .

همینجوری میدوید ، میدوید و میدوید اما ناگهان دیگه به دویدن ادامه نداد چون به کوچه ای رسید که بن‌بست بود.

صدایی از پشت سرش شنید :(( دیگه آخر خطه خوشگله 😈)). 

دختر که داشت از ترس تعادلش را از دست میداد با صدای بلند و بغض دار گفت :(( خ....خواهش......خواهش میکنم....به.....به من صدمه نزنید )). 

یکی از اون افراد با لبخندی بزرگ و چندشی گفت :(( نگران نباش قرار نیست صدمه ببینی فقط میخوایم دو دقیقه باهات حرف بزنیم 😈)). 

اون مرد به سمت آن دختر رفت اما دختر از ترس خیلی محکم به جای حساس آن مرد لگد زد .

آن مرد فریاد بلندی کشید و گفت :(( هرزه ، چطور جرعت کردی ؟ الان نشونت میدم 👿 )). 

بعد بشکن زد و یکدفعه یک مرد هیکلی 3 متری پشت سرش ظاهر شد .

اون فرد به دختر اشاره کرد و گفت :(( این هرزه رو بکش و جسدش رو هم برام بیار )). 

اون مرد هیکلی چشمی گفت و به سمت دختر رفت .

دختر :(( نه.....خواهش میکنم منو نکش )).

اون مرد هیکلی دستش را بالا آورد تا آن دختر را له کند ، بعد با قدرت به آن دختر ضربه زد ، اما.....از یک چیزی تعجب کرد چرا خونی روی زمین و دستش نریخته ؟؟؟!!! 

دستش را بلند کرد اما اثری از دختر نبود ، همه تعجب کردند که یکدفعه یک نفر گفت :(( رئیس نگاه کن ! )). 

همه به آن سمت نگاه کردند و از چیزی که دیدن دهنشان تا کمر باز شد ، دختر بیهوش بود و یک نفر آن را محکم در بغلش گرفته بود .

اون مرد هیکلی با تعجب گفت :(( ببینم تو دیگه کی هستی ؟)).

اون فرد دختر را روی زمین گذاشت و رو به آن افراد لبخندی زد و گفت :(( کسی که قراره شما رو به جهنم بفرسته )). 

آن افراد چهره آن شخص را دیدن و با خارپشت آبی روبه رو شدن که دست به سینه و با لبخندی با نمک به آنها خیره شده بود .

چند لحظه همینجوری بود تا اینکه همه‌ی افراد اونجا شروع به خندیدن کردن و آن خارپشت آبی را مسخره کردن .

مرد هیکلی که داشت از خنده جر میخورد با صدایی وحشتناک گفت :(( تو موجود واقعاً بامزه ای هستی یک جورایی منو یاد دلقکای سیرک میندازی 😈)). 

اون خارپشت آبی :(( خفه شو......)). 

اون مرد هیکلی ساکت شد و اون خارپشت ادامه داد :(( بهتره بدونی که........تو حتی.......سگ منم نیستی )). 

سکوت وحشتناکی حکم فرما شد و بعد آن فرد هیکلی با فریاد گفت :(( چچچچچچطططططووووورررررر ججججججرررررععععععتتتتتت ککککککککرررررردددددییییییی ؟؟؟؟؟؟!!!!!! )).

بعد به سمت آن خارپشت حمله کرد و میخواست با تمام قدرت آن خارپشت آبی را له کند اما همینکه میخواست آن خارپشت را له کند خارپشت آبی با خنده گفت :(( خداحافظ )). 

بعد یک مشت به آن فرد هیکلی زد ، و آن فرد هیکلی تکه تکه شد و تمام خون و دل و روده اش روی زمین ریخت .

همه‌ی افراد اونجا از ترس جیغ و فریاد کشیدند و پا به فرار گذاشتند .

آن خارپشت آبی هم بر روی زمین نشست و با خودش گفت :(( چ.....چرا ؟ چرا دوباره ؟ دوباره فقط با یک مشت......با یک مشت تموم شد ! ل.....لللللللعععععععععننننننننتتتتتتتیییی)) .

 

چند ساعت بعد /: 

آن خارپشت به خانه برگشت ، و مثل همیشه از پنجره وارد اتاق شد چون نمی‌خواست خواهر کوچکترش را بیدار کند .

لباس هایش را درآورد و با صدای آروم گفت :(( آه.....دیگه خسته شدم )). 

و بعد به سمت تخت خواب رفت و چشمانش را بست.

 

در مرکز شهر و مرکز مافیا و خلافکاران همه‌ی خلافکاران بزرگ دور همدیگر جمع شده بودند و با همدیگه صحبت میکردند 

یک نفر گفت :(( همگی ساکت بشید )). 

بعد از آن همگی ساکت شدند و بعد ادامه داد :(( رئیس وارد میشود )). 

بعد در اتاق باز شد و خطرناکترین و بی رحم ترین قاتل دنیا وارد شد . روی صندلی خودش نشست .

همه‌ی افراد اونجا از ترس نفسشون بند آمده بود و داشتن شلوارشان را خیس میکردند .

رئیس :(( چتونه ؟ چرا اینجوری بهم نگاه میکنید ؟)). 

اما هیچ کسی جواب نداد ، خشمگین شد و گفت :(( د بنالین دیگه !!!)). 

همه‌ی افراد میخواستن فرار کنن اما نمیتونستن حرکت کنند ، بلاخره یک نفر گفت :(( ر.... رئیس.....شمایید ؟)). 

رئیس :(( نه پس عمته ، خب خودمم دیگه منگل )). 

اون فرد :(( ب..... ببخشید رئیس )). 

رئیس آهی کشید و گفت :(( ایندفعه رو می‌گذرم اما دفعه بعد عمرا بگذرم !!!)). 

اون فرد هم تشکر کرد و ساکت شد ، رئیس بلند شد و گفت :(( خب بگید ببینم چه خبر ؟ )).

یکی دیگر بلند شد و گفت :(( رئیس..... همه‌ چیز داره طبق برنامه ریزی شما پیش میره و احتمال میدیم که مهندسین ما بتونن اون سلاح رو بسازن )). 

رئیس لبخندی زد و گفت :(( خوبه ، پس بهتره همینجور که شما میگید باشه وگرنه...... )). 

اون فرد :(( ما رو میکشید ؟؟؟!!! )). 

رئیس :(( نه.....میخواستم بگم حقوقتون رو کم میکنم ولی به هر حال بهتره همه چیز خوب پیش بره و اگه از برنامه عقب بمونیم چیکارتون میکنم ؟ )). 

یکی دیگه از اون افراد :(( ما رو میکشید ؟ )). 

رئیس :(( نه اسکل اخراج میشید ، حالا همگی برید سر کارتون)). 

همه :(( چشم رئیس )). 

بعد همه از اتاق خارج شدند .

 

چند دقیقه بعد /: 

رئیس داشت از پله‌ها پایین می‌آمد تا به سمت آزمایشگاه برود جایی که سلاح قدرتمندی در آن است .

رئیس وارد آزمایشگاه شد و به موجودی که روبه روش بود نگاهی انداخت .

رئیس :(( خیلی باشکوهه ، این موجود میتونه کل مردم شهر رو به درک واصل کنه )). 

بعد هم از آنجا خارج شد و به سمت اتاقش رفت .

جلوی در اتاقش بود ، در را حل داد و در باز شد اتاق کاملا تاریک بود و نمیشد جایی را دید .

رئیس :(( وا ! یعنی چی ؟)). 

بعد وارد اتاق شد نمیدونست که اتفاقی افتاده اما همین که در حال فکر کردن بود یکدفعه چراغها روشن شدند و با یک صحنه عجیب مواجه شد : (( سورپرایز 🎊🎉 !!!! )). 

 

لباس سونیک 👆

 

خب امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

 

[ شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 15:48 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب