.....
"داستان از زبان امی"
برگشتم سمتش. یه پسر تقریبا ۲۳ ساله با موهای مشکی و چشمای بنفش روبهروم بود. یه ژاکت مشکی و شلوار چرمم روش پوشیده بود. ابرو بالا انداختم و پرسیدم:《 ما همیدیگه رو میشناسیم؟؟ 》
پسره لبخندی زد و گفت:《 نه! ولی من برای یک کار دیگر مزاحم شدم. 》
ابرو انداختم بلا. یعنی چه کاری؟ پرسیدم:《 مشکلی پیش اومده؟؟ 》
گفت:《 راستش... اوم.... چطور بگم... 》
خانم وانیلا کریمو با خودش بیرون برد تا ما تنها باشیم. پسره تو چشمام نگاه کرد و گفت:《 من مایک هستم! و قبلا برای مصاحبه برای استخدام شدن تو تیم مقاومت اومده بودم. 》
خاک تو سرم!!! کلا ایشونو فراموش کرده بودم!!! با شرمندگی گفتم:《 وای خاک تو سرم!! ببخشید اقای مایک! بخاطر این همه دیرکرد معذرت میخوام🤕 》
بعدم برگه ای که قبلا امضاش کردم ولی یادم رفته بود بهش بدم رو دادم و گفتم:《 اینم برگتون! امروز ساعت ۲ بیاین مقاومت! 》
اونم برگه رو گرفت و تو چشمام نگاه کرد و گفت:《 ممنونم.... خانم امی.... 》
تو چشمای بنفش براقش زل زدم... دلم نمیخواست اصلا چشم ازشون بردارم... حس کردم شبیه لبو شدم... بدنم داغ بود... با صدای یه نفر به خودم اومدم:《 امی؟؟ 》
فوری نگاش کردیم... خاک تو سرم!!! سونیک درست روبهرومون بود. مایک فوری دستمو ول کرد و با لحنی هیجان زده گفت:《 وای! شما باید سونیک باشین!! من ارزوی دیدار با شمارو داشتم😍 》
سونیک با جدیت نگاش کرد و گفت:《 ممنون اقای... 》
مایک:《 مایک جوجه تیغی هستم! 》
سونیک:《 خوشبختم. 》
من برای اینکه سوء تفاهم نشه فوری گفتم:《 مایک یه چند روزی هستش که برای عضویت تو مقاومت درخواست داده. من حواس پرتم برگه استخدامو امضا زدم ولی یادم رفت بهشون بدم😅 》
سونیک فقط سری تکون داد. انگار قانع شده. خاک توسرم!!! حالا چیکار کنم؟!؟!؟! اگه سونیک فکر کنه من نسبت به عشق ۱۱ سالم پایبند نبودم چه گلی بمالم به سرم!!!(نویسنده:پسرم عاشق شده امی خانم ^ع^ا^ش^ق^) مایک با لبخند گفت:《 خوشحال شدم که دیدمتون. خدانگهدار! 》
و رفت. سونیک تک نگاهی به من انداخت و گفت:《 اونو میشناسی؟؟ 》
من:《 نه... برای چی میپرسی؟؟ 》
سونیک:《 قیافت طوری نبود که انگار نمیشناسیشا ایمز😑 》(نویسنده:پسرم حسودیش شد🥺🥺🥺🥺)
من:《 سونیک بدبین نباش دیگه! 》
سونیک دستشو به نشونه تسلیمم بالا اورد. بعدم اومد نزدیکم و گفت:《 امی! میگم... بلیز اعتراف کرده که عاشق سیلوره؟؟ 》
من:《 نه! چطور مگه! 》
سونیک:《 میخوایم بلاخره سیلورو دیگه زن بدیم. 》(نویسنده: پارت بعدی خواستگاری سیلور😁)
من:《 او.... به رژ میگم ازش حرف در بیاره. 》
سونیک:《 خوبه! 》
بعدم چشمکی زد و گفت:《 بعدا میبینمت! 》
منم سرخ شدم و گفتم:《 ب..بعدا میبینمت... 》
و عین لبو اب شدم.
"داستان از زبان سونیک"
بدو بدو رفتم پیش شدو. داد زدم:《 یو شدز! 》
شدو:《 درد شدز! 》
من:《 ممنون از احوال پرسی گرمت! 》
شدو:《 چی شد حالا! 》
من:《 امی سپرده به همسر ایندت که کارو راه بندازن! 》
شدو:《 سونیک😡😡😡 》
من:《 چیزی غیر از اینه اقا😉 》
شدو:《 خب حالا چیا میخوایم بخریم؟؟ 》
من:《 یه بلندگو! یه چند تا جعبه بزرگ! کاغذ کادو! و در نهایت حلقه که اونم سیلور داره نیاز نیست تهیه کنیم. 》
شدو:《 خب انیشتین اینا به چه دردی میخوره-____-
من:《 شدو. 》
شدو:《 ها؟؟ 》
من:《 تا حالا ترشی خوردی؟ 》
شدو:《 اره. 》
من:《 حالا سیلور چیه؟ 》
شدو:《 ترشیده! ولی ترشی چه ربطی به سیلور داره؟ 》
من:《 خب میخوایم ترشی بفروشیم😁 》
شدو چشمای نیمه بازش کامل باز شد و داد زد:《 چییییی؟؟؟؟؟ ترشی؟؟؟ احمق دیویث مشنگ ما قراره سیلورو زن بدیم نه اینکه ترشی بفروشیم! 》
من:《 خب سیلور ترشیدس! و هر ترشیم به جز سیر ترشی زیاد بمونه میگنده. سیلورم نقره ایه هم رنگ سیره پس میشه سیر ترشی. سیر ترشیم الان وقت فروششه. 》
شدو:《 خاک تو سرت با این فکرات-____- 》
من:《 تو راه بهتری بلدی؟؟ 》
شدو پوکر تر نگام کرد و گفت:《 اه حالا هرچی! 》
من:《 پس بزن بریم! 》
تمامید
خب پارت بعد سیلیزیا اماده باشن که سیلور بلاخره بلیزو میگیره
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
روزتون بخیر🍨