....
"داستان از زبان امی"
بعد صبحونه دوییدم تو اتاقم. گوشیمو برداشتم و فوری شماره کریمو تلفن زدم. بعد چندتا بوق برداشت:《 الو! 》
من:《 کریییمممم! چطوری؟♡ 》
کریم:《 سلام امی♡ من خوبم تو خوبی 》
خاک تو سرم! بازم یادم رفت سلام بگم🤦🏻♀️ چرا هروقت هیجانی میشم دست و پامو گم میکنم🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️ خنده ضایعی کردم و گفتم:《 اوپس. سلام! 》
کریم:《 علیک سلام☺ 》
من:《 کریم! یه خبر دارم برات دست اول! 》
کریم:《 خبر خوبیه؟؟ 》
من:《 اره! 》
کریم:《 قراره سر لیدیو بکنی تو اب؟؟ 》
من:《 ان شا الله و به قول قوه الهی به اون روزم میرسیم! 》
کریم:《 حتما مچشو با دوست پسراش گرفتی؟؟ 》
من:《 نه! 》
کریم:《 حتما دفعه قبلی پاشو شکوندی؟؟ 》
من:《 اصلا بحث راجب اون نجس که بوی گند مردا رو میده نیست😑 》
کریم کمی فکر کرد و بعد با هیجان گفت:《 بابات میخواد پروژشو عملی کنه؟؟؟ 》
من:《 ارههههه😍😍😍😍😍 》
کریم:《 اخ جونننننن😍😍😍😍😍😍😍😍 》
من:《 بزن بر طبل شادانه!!!!😍😍😍 》
کریم:《 خب ساعت چنده بگو منم بیام! 》
من:《 هشت شب به وقت واشنگتن دی سی😉! 》
کریم:《 *خندیدن* پس تا امشب فعلا😅😍🤗 》
من:《 واستا! 》
کریم:《 چیه؟؟ 》
من:《 اون نجسم اونجاست😭 》
کریم:《 خب باشه. 》
من:《 چی چیو باشه کریم!! اون جنده اجق وجق قراره با من یه جا بشینه😭😭😭 》
کریم:《 نگران نباش! نمیزارم پیشت بشینه😊 》
من:《 دستت طلا کریم جونم😘 》
کریم:《 کاری نکردم😊 》
من:《 خب کریم حاضری بریم یکم خرید کنیم؟؟؟ 》
کریم:《 ارههه😍 الان میام! 》
من:《 پس بدو گلم♡ 》
تلفنو همزمان قطع کردیم. شاد و خندان رفتم سمت کمدم. لباس صورتی گلبهیمو با کتونی سفیدم پوشیدم و بدو بدو رفتم سمت در. مامانم یهو منو دید و پرسید:《 دخترکم! کجا میری؟ 》
من در حالی که از در میرفتم بیرون گفتم:《 با کریم میرم خرید! 》
مامان:《 خوشبگذره^^ 》
بوس هوایی به معنای ممنون فرستادم و فوری رفتم سمت ماشین. اقای اسمیت که راننده شخصیم بود گفت:《 کجا میرین خانم رز؟ 》
برای یه لحظه شاخ در اوردم. اقای اسمیت همیشه منو رز کوچولو صدا میزد... چرا الان به من میگه خانم رز؟! حتما حالش خوب نیست... پرسیدم:《 من دیگه رز کوچولوتون نیستم؟؟ 》
اقای اسمیت:《 نه رز کوچولو! فقط امروز به فکر خوب پیش رفتن مراسمم. 》
من:《 پس بریم سمت خونه کریم لطفا 》
اقای اسمیت:《 حتما رز کوچولو! 》
بعد گازشو گرفت و رفتیم سمت خونه کریم. کریم تنها دوست منه. خانوادم اسرار دارن با لیدی که دختر یکی از شریکاس دوست بشم. ولی من عمرا با اون افریته برم بیرون و بیام
! نمیخوام روزمو با اسم اون افریته خراب کنم. وقتی رسیدیم کریم دم در منتظرم بود. اومد سوار ماشین شد و سلام کرد. ماهم جواب سلام دادیم. اومد تو ماشین و همو سفت بغل کردیم. با خوشحالی گفتیم:《 پیش به سوی خرییییدددددد♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ 》
و به سرعت به سمت اونجا حرکت کردیم.
"سه ساعت بعد"
کریم با چشمای ذوق زده به یه لباس نگاه کرد و گفت:《 امی! اینو ببین! خیلی نازه😍 》
به لباس نگاه کردم. سفید بود... اوم... رنگش خوشگله ولی مدل لباس نه. به هر حال رفتیم داخل مغازه. یه دختره روبهروم بود. با دیدن من یهو بلند شد و گفت:《 خوش اومدین! 》
من و کریم:《 همچنین! 》
بعد از چکد لحظه گفتم:《 خانم من یه لباس خاص برای امشب میخوام! لباسی که عینش تا الان وجود نداشته! 》
خانمه چشمکی زد و گفت:《 خوب جایی اومدین! اتفاقا من یه لباس تک و خاص دارم! 》
چشمامون از خوشحالی برق زد. خانمه مارو سمت یه لباس راهنمایی کرد و ماه هم عین بچه اردک پشت سرش رفتیم...
*داستان از زبان راوی همیشه محوتون😁*
؟؟؟:《 ممکن نیست!!! مگه سه روز دیگه افتتاحیه نبود؟!؟!؟! 》
شخصی که لباس استین بلند مشکی با شلوار مشکی راسته پوشیده بود در حالی که دستانش را مشت میکرد این حرف را زد. پیغام رسان با ترس و لرز گفت:《 ب...بخدا... من... من ف..فقط یه... یه پیکم... نه چیز دیگه ای... 》
بعد رو به مردی که بر پشت میز کاری اش نشسته بود... گفت:《 گفتن... راس ساعت هشت ام..امشب مرا..مراسم برگذار میشه.. ف..فقط همینو میدونم.. ر.. رییس... 》
مردی که با کت سفید و لشواری طوسی روبهروی شخص بلوز مشکی نشسته بود گفت:《 خیله خب... میتونی بری. 》
پیغام رسان چشمی گفت و خارج شد. رییس گروه از سر جایش بلند شد و لباس سفیدش را صاف کرد. سپس رو به انها کرد و گفت:《 خیله خب اقایون! راه میوفتیم. 》
؟؟؟:《 کجا؟ 》
؟؟؟؟؟:《 واسه چی؟؟ 》
رییسشون در حالی که لبخند به لب داشت... با لحنی که انگار اتفاق خاصی نیوفتاده... پاسخ داد:《 قرار نیست که بزاریم یه پیرمرد نقشه هامونو بر باد بده... مگه نه؟؟؟ 》
شخص مشکی پوش دست به سینه شد و گفت:《 چی تو سرته؟ 》
رییس نیشخندی زد و گفت:《 یه نقشه توپ! 》
تمامید!
میدونم ادم خیلیییی دیر پارت بده ای هستم
به امید خدا برادران سرعتم بنویسم بعد یه شرور عاشق بعد زندان پرماجرا بعد از اونم پارانویا
اگه همت کنم😁
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
شبتون بخیر🍨