فرشته سیاه پارت 1

از زبان نویسنده /: 

خون........خون اولین چیزی که اون ازش ترسید......و نفسش بند آمد........شادی از بین رفته و به همراه.........خون.

از زبان سونیک /: 

همینجوری داشتم می‌دویدیم........احساس میکردم پاهام دارن از جا کنده میشن........اما باید سریع تر برم!!!!!!

توی بغلم گرفته بودمش و ولش نمیکردم........هنوز نفس میکشه.......خدایا........چرا......چرا اینجوری شد ؟ 

با صدای بلند گفتم :(( سونیا ؟ صدام رو میشنوی ؟ خواهش میکنم.....چشماتو باز کن......خواهش میکنم !!!!!!)).

اما اون هیچ جوابی نداد کم کم داشتم ناامید میشدم.....اما... اما نمیتونم بزارم خواهرم بمیره!!!!

با صدای بلندتری گفت :(( سونیا...... داداش بزرگت حتماً نجاتت میده......قول میدم )). 

 

چند ساعت قبل /: 

داشتم با کنسول ps5 جدیدم بازی میکردم عجب فازی میده!

همینجوری مشغول بازی بودم تا اینکه یک صدایی اومد :(( سلام داداشییییییی 😍)) .

به پشت سرم نگاه کردم ، هه همیشه از دیدن چهرش لذت میبردم .

من :(( سونیا ، مگه نگفتم که مزاحمم نشو ؟ 😑)) .

سونیا هم اخمی کرد و گفت :(( آخه برادر کم هوش و بی عقل من الان حدود 4 ساعته که نشستی داری بازی میکنی پاشو یکم اون کونت رو تکون بده بیا بیرون از این اتاق بی صاحاب دیگه )) .

من هم رو بهش گفتم :(( هر وقت که خودم خواستم میام بیرون ، اوکی ؟)). 

سونیا دست به سینه شد و گفت :(( نچ همین الان بلند شو )).

دیگه کلافه شدم و گفتم :(( به درک باشه بابا !)). 

اما همین که از روی صندلی بلند شدم هیچ جای بدنم رو حس نمیکردم !!!

داد زدم :(( واییییییییییییی سونیاااااااااا )) .

سونیا :(( چی شد داداش ؟؟؟؟)).

من :(( ک...کو.....کونم رو حس نمیکننننننننننننممممم !!!!!!!!)).

سونیا اخمی کرد و گفت :(( ااااااااااااا چرا اینقدر چرت و پرت میگی ؟ میگم بلند شو بوزینه !!!!)).

دیگه زدم به سیم آخر و عربده کشیدم :(( بابا ریدم به این زندگی!!!! میگم کونم و همه جای بدنم بی حس شده دختر!!!))

سونیا :(( حداقل که میتونی بری و از سوپرمارکت خرید کنی)).

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :(( چی میگی ؟؟؟؟ ما تو حومه شهر زندگی میکنیم تا من برم و برگردم 1 قرن گذشته حداقل 30 کیلومتر راهه !!!!)).

سونیا :(( با سرعتی که تو داری حداکثر تا 10 دقیقه دیگه جلوی سوپرمارکتی و داری خرید میکنی پس برو )). 

من :(( نه )). 

سونیا :(( لطفاً )). 

من :(( نه )) .

سونیا :(( لطفاً )). 

من :(( نه )) .

سونیا :(( لطفاً )). 

من :(( نهههههههههههه )). 

سونیا :(( لطفااااااااااااااااااااااااااا)). 

من :(( بس کن سونیا باور کن که حوصله ندارم )) .

سونیا :(( خواهش میکنم سونیک........ لطفاً بخاطر من )). 

بعد چشماش رو خیلی ناز کرد ، واییییییییییییی اون میدونه که این نقطه ضعف منه !

من :(( باشه بابا به درک میرم 😒)). 

سونیا با شنیدن این جمله من لبخندی زد و گفت :(( ممنونم داداشی تو بهترینی )) .

منم بی اختیار لبخندی روی لبم اومد و بغلش کردم .

بعد از بغل همدیگه در اومدیم و بعد به سونیا گفتم :(( میرم حاضر شم )) .

اونم سری تکون داد و رفت طبقه پایین ، خیلی شیرینه از وقتی که پدر مرده همیشه پیشم بوده و باهام همدردی میکرده.

 

چند دقیقه بعد /: 

لباسام رو عوض کردم و بعد از خونه رفتم بیرون ، همینکه خواستم حرکت کنم سونیا اومد کنارم و گفت :(( زود برگردی ها وگرنه من میدونم و تو )) .

منم خندیدم و گفتم :(( چشم قول میدم زود برگردم )). 

بعد با سرعت هرچه تمام تر از اونجا دور شدم و برای آخرین بار به سونیا نگاه کردم که داشت از پشت بهم دست تکون میداد.

خب باید عجله کنم و بعد با تمام سرعتم به سمت نزدیک ترین سوپرمارکت حرکت کردم .

 

چند دقیقه بعد /: 

فروشنده داشت خریدا رو حساب میکرد و منم منتظر بودم ، همینجوری منتظر بودم تا اینکه دیدم تلویزیون داره اخبار فوری رو اعلام میکنه .

مجری :(( خبر فوری گروه مافیا رز خاکستری دوباره دست به یک قتل دیگه زد !!! حدود ساعت 22 شب بود که دوربین های امنیتی یک مغازه تصویری از این باند مخوف ضبط کرد)).

بعد یک ویدیو پخش شد که داشت یک خیابون رو نشون میداد و چند نفر داشتن با چاقو به یک دختر حمله میکردن.

تصاویر وحشتناکی بود برای همین هم دیگه تماشا نکردم ، وقتی فروشنده خریدا رو حساب کرد تشکر کردم و به سرعت به سمت خونه حرکت کردم.

چند دقیقه بعد /: 

داشتم به خونه نزدیک میشدم و تقریباً داشتم از راه دور میدیدمش ، اما......یک چیزی درست نیست ! 

در خونه بازه ! 

به سرعت به سمت خونه رفتم وارد شدم و با وحشتناک ترین صحنه زندگیم مواجه شدم.

سونیا افتاده بود روی زمین و کلی خون رو زمین پخش شده بود.

از شدت ترس فریاد کشیدم :(( سوووووونننننییییاااااااا !!!!)).

رفتم کنارش و دیدم که بیهوشه ، وایسا ببینم داره.....داره نفس میکشه !!!!

کمی نور امید در دلم روشن شد اما هنوز زخمی بود باید از اینجا ببرمش !

سریع سونیا رو بغل کردم و بعد به سمت شهر حرکت کردم.

 

زمان حال /: 

بلاخره به بیمارستان رسیدم ، سونیا رو بردن به بخش مراقبت های ویژه ، دلشتم از نگرانی دق میکردم ، اگه اتفاقی براش بیفته چی ؟ 

توی همین فکرا بودم که یکدفعه صدایی شنیدم :(( اقای سونیک خارپشت )) .

به سمت راستم نگاه کردم یک نفر که ظاهراً یک پلیس بود کنارم ایستاده بود .

اون :(( باید باهاتون حرف بزنم )) .

من :(( ا...البته....باشه حتما )). 

چند دقیقه بعد /: 

داخل یک کافی شاپ نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم.

من :(( و این تمام ماجرا بود )). 

اون :(( که اینطور ، خب حال خواهرت چطوره ؟)). 

من :(( خب......دکترا میگن باید یک مدتی بستری بشه تا حالش بهتر بشه ، اما...... آخه چرا این اتفاق افتاد ؟)). 

اون :(( خب ما متوجه چندین سرنخ شدیم که در خونه شما پیدا شده.......و با اطمینان میتونم بگم که کار ، کار همون باند خطرناک مافیاست ، گروه رز خاکستری !)). 

شکه شدم این اسم رو قبلاً توی تلویزیون شنیده بودم ! 

کم کم داشت گریم میگرفت .

اون :(( ببین سونیک........از نظر من همینکه خواهرت زنده مونده خودش یک معجزست.......برای همین هم بهتره که دیگه این اتفاق رو فراموش کنی و بزاری ما اون باند رو دستگیر کنیم باشه ؟ )). 

یعنی چی ؟ یعنی بی خیالش بشم ؟ خواهر کوچیکم نزدیک بود بمیره و من عمرا با این قضیه کنار بیام.

اشک تو چشام جمع شد و گفتم :(( اگه......اگه فقط چند دقیقه زودتر رسیده بودم میتونستم.......نجاتش بدم )). 

اون با تعجب بهم نگاه کرد اما بعد نگاهش بی حس شد و گفت :(( فکر میکنی اگه زودتر میرسیدی شانسی برای نجات خواهرت داشتی ؟)). 

سرم رو بلند کردم و گفتم :(( چی ؟)). 

اون :(( گروه رز خاکستری خطرناکترین باند مافیا در کل جهانه اونا ادم های زیادی رو کشتن و تازه آدم های قویتر از تو هم کشتن )) .

بعد بلند شد و ادامه داد :(( حتی اگه به موقع میرسیدی بازم شانسی در برابر اونا نداشتی....... میدونی چرا ؟......چون ضعیفی !!!)). 

تعجب کردم و بعد کمی فکر کردم اون راست میگه ، من ضعیفم ، پس.......پس باید قویتر بشم ! 

میخواستم به اون پلیس چیزی بگم اما اون رفته بود ! 

تعجب کردم اما بعد بلند شدم و گفتم :(( من قوی میشم ! قوی ترین مرد جهان ، جوری که هیچ کسی نتونه جلوم رو بگیره )).

بعد هم از کافه خارج شدم .

خواهر کوچولو ، مطمئن باش که همه‌ی اون لعنتی ها رو میکشم ! 

 

ادامه دارد........

خب امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

 

[ پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 0:36 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب