....
*پ.ن:شخصیتای داستان به صورت نیمه انسانی(انسانن ولی قدرتاشونو دارن و گوشاشون روی سرشونه و دو تیغ پشت و دم) هستند*
"داستان از زبان..."
نور از لای پرده سفید رنگم زد بیرون و باریکه کوتاهی از اتاقمو روشن میکرد. یه باریکه نور خورشید خود به چشمامو کمی اذیتم کرد. چشمامو اروم باز کردم. ساعت ۹ صبح بود. بلند شدم و خودمو کش دادم. اخیشششش♡ چه خواب خوبی بود. حیف که زود تموم شد🥺 از روی تخت پرنسسیم بلند شدم و پرده رو کامل کشیدم. نور خورشید تو کل اتاق صورتی رنگم افتاد و همه جارو روشن کرد. هوای افتابی خیلی قشنگه. عاشق هوای افتابیم♡ رفتم سمت میز ارایش سفیدم. شونمو برداشتم و موهای بلند لختمو شونه کردم و دم اسبی. لباس قرمز رنگمو پوشیدم و رفتم سمت میز صبحونه. نانسی اومد کنارم و گفت:《 صبح بخیر خانم! 》
چشم غره ای رفتم و گفتم:《 صدبار گفتم منو خانم صدا نکن🙃 》
اونم سرشو به چب و راست تکون داد و گفت:《 ببخشید خانم. 》
اه این دختر عوض بشو نیست که نیست-___-. نانسی یه نیمه گربس که از بچگی باهمیم ولی هیچوقت منو امی خالی صدا نزده🤕. رفتم تو سالن غدا خوری... پدرم یه روزنامه دستش بود و داشت روزنامه میخوند. مامانمم درحال خوردن صبحونه بود. پر انرژی گفتم:《 سلام بر پدر مادر گل😍😁 》
مادرم لبخندی زد و گفت:《 سلام گل باغچه من! صبحونه حاضره😊 》
نشستم سر سفره. مامانم یه لگد زد به پای بابام که حواسش فقط تو روزنامه خوندن بود و متوجه من نشد. اخی گفت و به من نگاه کرد. بعد لبخندی زد و گفت:《 اه دخترم اینجایی! صبحت بخیر💕 》
من:《 صبح شما هم بخیر!😁 》
بعد هممون شروع کردیم به خوردن. پدرم با هیجان سرشو بالا اورد و گفت:《 راستی! امروز قراره امروز پروژه چندین سالمونو رو کنیم!! 》
مامان:《 مبارک باشه عزیزم☺》
من:《 بابا ساعت چنده بگو منم بیام😁 》
بابا:《 ساعت ۸! 》
من:《 پس حتما میام! 》
بابام لبخندی زد و دستشو روی موهام کشید. اوه خدا🤦🏻♀️🤦🏻♀️ باز یادم رفت خودمو معرفی کنم. من امی رزم! دختر یکی از بهترین خانواده های دنیا♡ پدرم صاحب یکی از شرکتای مد و لباس که خیلی هم رو بورسه😍 مامان منم یه مدل معروفه. خودمم که هنوز در حال تحصیلم و دانشگاه هنوز ثبت نام دقیقو به ما نگفته. من بچه دوم خانوادم هستم و یه داداش داشتم.... ولی داداشم به طرز عجیبی مرد... بگذریم... امشب شب مهمیه😍. قراره بابا پروژه چندین ساله ای که همیشه ارزوشو داشته رو پس از ۱۰ سال عملی کنه😍 به کریم بگم بال در میاره😍😍😍 تند تند غذامو خوردم و پریدم بابامو یه ماچ گنده دادم و گفتم:《 موفق باشی😍😍😍 》
بابام لبخندی زد. مامانم ابرو بالا انداخت و گفت:《 مامانو یه بوس نومودی🥺؟! 》
بعد که فهمیدم سوتی بزرگی بود پریدم تو بغل مامانم و گفتم:《 مگه موتونم از تو دل بکنم مامی🥺 》
و اونم یه ماچ گنده دادم....
"داستان از زبان نویسنده"
در حالی که امی و خانوادش گرم صحبت و عشق ورزی به هم بودند... شخصی از طریق دوربین مدار بسته به انها خیره شده بود... او کد را در کیبوردش وارد کرد تا بتوتند صحبتای انها را گوش کند. پس از ان به شخصی خیره شد و گفت:《 همچی امادس... فوری به رییس خبر بدین! 》
.
.
.
چه اتفاقی در قسمت بعدی میوفتد؟؟ انها قرار است چیکار کنند؟؟ چرا از طریق دوربین خانواده امی را رصد میکردند؟؟؟ ماجرا از چه قراره....؟
تمامید😁
میدونم اولش یکم که نه خیلیییی چرته ولی باقی قسمتاش یکم خوبن(وی کلا از داستان هایش به جز شخصیت خاله سونیک در یه شرور عاشق متنفر است و فکر میکند همشون بد شدن)
امیدوارم خوشتون اومده باشه😉
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
روزتون بخیر🍨