....
"داستان از زبان سونیک"
بانو مارسلین یه دستشو زیر چونش گذاشت و گفت:《 پس گفتی یه دختره... تونستی چهرشو ببینی؟ 》
من سری به نشونه نه تکون دادم و گفتم:《 خیر! ماسک بنفش رنگی زده بود. فقط چشماش معلوم بود. 》
بانو مارسلین:《 بسیارخب... مشخصاتی که تو گفتی برای رز مرگه! قاتل درجه یک اون سازمان! راجبش خیلی حرفا میزنن... هیچکس ندیدتش... هرکی دیدتش مرده یا اگرم زنده باشه بعد گفتن اسمش به قتل رسیده... 》
من ادای احترام کردم و گفتم:《 بانو! اگر مایل باشید ما شبا تمام وقت برای پیدا کردن هویت قاتل کار کنیم! 》
بانو مارسلین:《 ولی اینکار خطرناکه... نمیتونیم ریسک کنیم... اونا هم شبا حمله میکنن... اگر پایگاهو پیدا کنن... 》
پریدم وسط حرفش و گفتم:《 ما تمام تلاشمونو میکنیم! 》
بانو مارسلین:《 بسیارخب... میسپرمش به خودتون.. میتونی بری! 》
ادای احترام کردم و از اتاق خارج شدم و رفتم سمت سالن که از اون طرف یهو بریم خونه پوکر خان. رفتم داخل دیدم چی میبینی! بلیز رو شونه های سیلور خوابیده و سیلور سرشو روی سر بلیز گذاشته و خوابیده. اروم گفتم:《 لعنتیا! از کی اینطورین؟؟؟ نمیدونین من سیلیزیم🥺🥺🥺 》
شدو:《 یه نیم ساعتی میشه. 》
من:《 وای خودااا! شیپمون داره به حقیقت تبدیل میشه😍😍 》
رژ:《 نظرتون چیه یه عکس بگیریم ازشون؟؟ 》
همه یک لبخند تا بنا گوش باز زدیم و دوربینامونو دراوردیم. فلشو خاموش کردیم و شروع کردیم به عکس گرفتن. تنگل و ویسپر حالاتشونو عوض میکردن و ماهم پشت سر هم عکس میگرفتیم. بعد با نیشخند گفتم:《 تنگل دور از هم بزارینشون تا شک نکنن! 》
اونم سری تکون داد و اونارو دور از هم روی مبل قرار داد. بعد من استین بالا زدم و فوری رفتم زدم پس گردن ناکلز و برگشتم سر جام. ناکلز با عصبانیت داد زد:《 کی بود؟؟؟ 》
بعد رو به شدو کرد. فکر کرد کار شدوئه😁 بعد یکی زد پشت سرش و گفت:《 دفعه اخرت باشه منو میزنی!! 》
یهو افتادن به جون هم!! خب خوب نقشم گرفت😎😎😎 سیلور و بلیز یهو بیدار شدن و دیدن اونا دارن دعوا میکنن. سیلور با قدرتش اونارو معلق کرد و گفت:《 شانس ندارم که😑 یه خوابم میخوایم بکنیم اینطوری باید بیدار بشیم-__- 》
شدو و ناکلز نیم نگاهی بهم کردن و روشونو برگردوندن. تیلز گفت:《 بیاین بریم تا بیشتر از این دردسر درست نکردین-___- 》
"۱۵ دقیقه بعد"
"در خانه شدو"
شدو داد زد:《 کیتی! لج نکن بزار این یه بهونه هم جور کنیم. 》
کیتی دم در وایستاده بود و دستشو دراز کرد و گفت:《 اول حق السکوت! 》(نویسنده:خب خیلیاتون سوال کرده بودین که چرا کیتی شبیه شدوئه! خب کیتی و شدو خواهر برادر دوقلوئن)
شدو:《 کوفت حق السکوت! مرض حق السکوت! 》
کیتی چوب بیس بالشو برداشت و داد زد:《 با خواهر دو قلوت اینطوری رفتار میکنی!!!! 》
شدو هم شات گانشو در اورد و گفت:《 رو اعصابم میری که اینارو میگم دیگه!!! 》
تا خواستن بیوفتن به جون هم اومدم از هم دورشون کردم و گفتم:《 هوی هوی هوی! یه امشبه دیگه! حق السکوتو بده هممون راحت شیم😁 》
شدو:《 حق السکوت بخوره تو فرق سرشون!! 》
بعد سی دلارو در اورد گذاشت کف دست کیتی و گفت:《 حالا راضی شدی؟؟؟ 》
کیتی:《 اری خیلی!^^ 》
بعد یهو خواهر کوچیک ترش شِیدی اومد و گفت:《 منم حق السکوت میخوام! 》
شدو:《 زر نزن بچه! 》
شیدی:《 من حق السکوت موخوام😭😭😭😭😭😭 》
من:《 چقد میخوای؟؟ 》
شیدی چشماشو عروسکی کرد و گفت:《 ۱۵ دلار! 》
شدو:《مگه من سر گنج نشستم!!! 》
شیدی:《 شدو با خواهر چهارده سالت اینطوری رفتار موکونی🥺🥺🥺 》
شدو سعی کرد چشاشو ازش بدزده. ولی نتونست طاقت بیاره. اخر سر گفت:《 جهنم! بیا اینم برای تو! 》
بعد پانزده دلار در اورد و گذاشت کف دست شیدی. شیدی بالا پایین پرید و گفت:《 ممنون داداشی! 》
بعد کیتی در اتاقشو باز کرد و رفتیم داخل اتاق. کتابامونو در اوردیم و موهامونو یکم بهم ریخته کردیم که مثلا خیلی درس خوندیم. رژم یه گریمی کرد که جنم تشخیص نمیده زیر چشممون گریمه.😁 ما از دزدا بهتر تغییر قیافه میکنیم🤣🤣🤣🤣. اخه خالم به کوچیک ترین چیزیم گیر میده. بعد هممون یه گوشه ولو شدیم و چشمامونو بستیم. بعد از نیم ساعت خالم زنگ زد به گوشیم. یه دقیقه موندم بعد گوشیو برداشتم. ویدئو کال بود. برداشتمش و با صدای خوابالود جواب دادم:《 *خمیازه* الو...؟ 》
خاله:《 کجایی؟🍳🍳 》
من:《 چتارو یه چک بکن خاله. 》
رفت چتارو چک کرد. بعد گفت:《 کل اتاقو نشونم بده🍳🍳🍳. 》
خدایا به من صبر بده🤦🏻♂️کل اتاقو نشونش دادم. بعد خالم نیم نگاهی به من کرد و گفت:《 پیشخوانی کردی دیگه؟؟ 》
من؛《 اره خاله😭 》
خاله:《 اون دختره کیه؟! 》
من:《 خاله اون کیتیه!!! خواهر دوقلوی شدو! 》
مارک از تو گوشی:《 خاله میزاری بخوابم یا نه!!! ما که میدونیم داداشم اخرسر سینگل به گور میشه😑😑😑 》
من:《 بفرما! داداشمم به این نتیجه رسید با این ماجراهامون! 》
خاله:《 خیله خب! راستی فردا شش صبح بیا برادرتو ببر مدرسه! 》
من:《 خا باشه. 》
بعدم قطع کردم و رو به بچه ها گفتم:《 حل شد بچه ها. بیدار شید! 》
همه بیدار شدن. شدو پوکر گعت:《 داستان داریم با خاله تو کلا-___- 》
فقط لبخند ضایعی زدم. بعدم رفتیم سر و رومونو شستیم و رفتیم تو حال تخت خوابیدیم.
"داستان از زبان امی"
از عصبانیت فقط به بالش مشت میزدم. اون پسرک چطوری در مقابل من وایستاده؟!؟!؟ اونم من!!!! رز مرگ!!!! کسی که هر احد و الناسی ازش میترسه! بعد این پسره ایکبیری چطور تونسته منو زمین بندازه!!! نشونش میدم مردک**** ******** ***** *** **** ****** *****. دلم میخواست همین الان میگرفتمش مغزشو داغون میکردم! حیف که باید تا ماموریت بعدی بصبرم😡😡😡😡😡😡😡. دیگه خواستم کپه مرگو بزارم که مانا جیغ ابی کشید. فوری رفتم اتاقش و داد زدم:《 ساعت ۶ صبح داری چه غلطی میکنی؟!؟!؟! 》
مانا که بالای کمد بود به گربه سفید با چشمای ابی درشت کنار مبل اشاره کرد.(این گربه یه گربه معمولیه) مانا ترس از گربه ها داره. پوکر گفتم:《 خاک تو سرت! قاتل از یه گربه میترسه-____- 》
مانا گریان گفت:《 اجی تورو خدا بندازش بیرون😭😭😭 》
من پوفی کشیدم و رفتم تو اشپز خونه. نمیتونم که با پیکو پیکو بزنمش کل خونه بهم میریزه... پس.... شاید تو اشپز خونه یه چیزی باشه. ماهیتابه روی اپن نظرمو جلب کرد. اها همین خوبه!!! برشداشتم و رفتم تو اتاق مانا و گفتم:《 بیا اینجا گربه کوچولو. 》
گربه پرید رو سرم و فرار کرد. عصبی بودم عصبی تر شدم. همینطوری میدویدم ونبالش تو خونه! اخر سر رفت تو بالکن اتاقم و پرید روی درخت کنار خونمون. اون لحظه واقعا میخواستم بکشمش!!! نمیزارم از دستم در بری گربه حروم زاده. داد زدم:《 برگرد اینجا!! 》
اون گربه هم دمشو نود درجه به معنی"فاک یو" بهم نشون داد. گربه هم اینجور کارا!! الان حالیت میکنم!!! به زور رفتم رو درخت و خودمو به شاخه ای که اون گربه روش بود رسوندم. ماهیتابه رو محکم تو دستم گرفتم و گفتم:《 الان وقت مرگته گربه کوچولو!!!😡😡😡 》
با ماهیتابه زدم به شاخه تا گربه هه تعادلشو از دست بده... ولی یهو صدای ترک خوردن چیزی اومد... خاک تو سرم!!!! شاخه داره میشکنه!!!! گربه فوری رفت پایین و من بالای درخت عین پلنگ چسبیده بودم به شاخه. شاخه از شانس بدم شکست و افتادم زمین... چشمام بسته بود... ولی مطمئن بودم رو زمینم.... ولی.... از کی تا حالا زمین انقدر نرمه؟؟؟ چشمامو باز کردم و دیدم با شاخه روی یه نفر افتادم و ماهیتابه هم درست خورده فرق سرش. ای وای بدبخت شدم🤦🏻♀️. اون کسی که روش افتادم ماهیتابه رو از سرش کنار زد و با حالت تعجبی گفت:《 مگه ماهیتابه هم از اسمون میباره؟!؟!؟! جن الخالق... 》
بعد از روش بلند شدم و برای اینکه مثلا متاسف باشم گفتم:《 ب...ب....بب...ببخ...ببخشید... منظور بدی... 》
ولی با دیدن اون پسره سکوت کردم. کسی که روش افتاده بودم یه پسر مو ابی بود و چشماش سبز کریستالی بود. یه بلوز خاکستری رنگ پوشیده بود و یه شلوار جین مشکی پوشیده بود.... پسره به عنوان یه پسر واقعا خوشتیپ و زیبا بود... اه من دارم چی بلغور میکنم😳 فوری بلند شدم و گفتم:《 ببخشید... 》
پسره دستشو رو هوا تکون داد و با لبخند گفت:《 نه نه اشکال نداره! مهم نیست😁 》
بعد ماهیتابه رو بهم داد. تازه ویندوزم بالا اومد. ماهیتابه خورده بود تو سرش. فوری ماهیتابه رو گرفتم و باز گفتم:《 ماهیتابه خورد تو سرتون؟؟ چیزیتون نشد؟؟ 》
پسره خندید و گفت:《 نه! به ماهیتابه خوردن تو سرم عادت دارم😅 》
بعد ابرو بالا انداخت و پرسید:《 ولی یه سوالی ازتون داشتم... چرا بالای درخت بودید؟؟ 》
تا خواستم جواب بدم صدای میو میو کنانی اومد. دیدم گربه روی یه موتور بی ام دبلیو هستش(پ.ن:بی ام دبلیو موورم میسازه) خواستم سمتش حمله کنم که باحرف پسره تعجب کردم:《 اوه ملوس! کجا بودی؟؟ 》
این گربه مال این پسرس؟!؟! اگه مال این پسره باشه بدون چشم داشت میکشمش. با عصبانیت پرسیدم:《 این گربه مال شماس؟؟ 》
پسره به گربه نگاه کرد و گفت:《 ملوس؟؟ نه ملوس مال من نیست😅! مال اقای جکسون بود. خدا بیامرز عاشق گربش بود. بعد مرگش همه محل ارادت خاصی بهش دارن. واسه همین گربش برامون عزیزه. 》
من فقط لبخندی زدم. خب پس بی صاحبه این ملوس خان... حالیت میکنم گربه خیابونی😈. بعد پسره گفت:《 فکر کنم مزاحمتون شده.. درسته؟ 》
من:《 مزاحم شده؟؟؟ مجبورم کرد کل خونه رو بدوئم!!! 》
پسره خندید. بعد با چشمای سبزش بهم نگاه کرد. یه حس عجیبی بهم دست داد. یه لحظه بدنم داغ داغ شد. پسره که متوجه حالتم شد پرسید:《 حالتون خوبه؟؟ 》
سرمو به چپ و راست تکوت دادم. امی تو یه قاتلی! طبیعی رفتار کن. گفتم:《 من خوبم. 》
سری تکون داد و لبخندی زد. تا خواستم خداحافظی کنم یهو یه ماهیتابه خورد تو سرش. چشمام درشت شد. پسره برگشت سمت خونه و گفت:《 خاله!!! 》
برگشتم دیدم یه خانمه با موهای ابی و یه کمربند مر از ماهیتابه جلوی دره. یا حضرت مریم😳😳😳 تو کل زندگیم یه نفرو مجهز به ماهیتابه ندیده بودم. خالش داد:《 دیشب کدوم گروی بودی؟؟؟ 》
پسره:《 خاله من دیروز خودم بهت پیام دادم گفتم بعد تموم شدن تدریسم باشگاه میرم خونه شدو که🤦🏻♂️ 》
خالش دوباره یه ماهیتابه اماده کرد و گفت:《 اگه خونه شدو بودی این دختر خانم پیشت چیکار میکنه؟؟؟ 》
بعد یهو ماهیتابه رو گذاشت کنار و گفت:《 نکنه دوست دختر داری؟؟ ای خدااااا بچه خواهرزادم خراب شد😭😭😭😭 پسره نمک به حروم😭😭😭 》
پسره پوکر گفت:《 خاله من از اون موقعی که یادم میاد دوست دختر نداشتم😑 و ندارم! در ضمن این خانم محترمو من اولین باره که میبینم. 》
منم تایید کردم و گفتم:《 درسته.. و من همسایه جدیدتونم. 》
تا اینو گفتم خالش ماهیتابه رو گذاشت تو کمربندش و با لبخند گفت:《 خوش اومدی گلم. ببخشید این پسر مایه دردسره.😁 》
این تغییر مود این خانم یعنی تو حلقم. پسره پوکر نگاهش میکرد. بعد داد زد:《 مارک!!!! بدو مدرست دیر شد!!! 》
بعد یه پسر با موهای قهوه ای اومد بیرون و گفت:《 اومدم 》
بعد تا منو دید سلامی کرد و رو به داداشش گفت:《 دادش دوست دختر داری؟؟ 》
پسره:《 نه کله پوک! 》
بعد برگشت سمت من و گفت:《 واقعا ازتون بابت رخداد پیش اومده معذرت میخوام. 》
سری تکون دادم و گفتم:《 اشکال نداره:) 》(تو ذهن امی:دقیقا اشکال داره! اگه میذاشتی اون گربه رو بی سر و صدا بکشم الان اینجا گیر نبودم😡😡😡😡 و تو سر توی لاشی هم ماهیتابه نمیخورد.😡😡😡😡) بعد پسره سوار موتور شد و رفت.
تمامید
امیدوارم خوشتون اومده باشه
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
روزتون بخیر🍨