.....
*نکته:شخصیتای داستان در کل نیمه انسانی هستن!*
"داستان از زبان سونیک"
با پرونده ای که دستم بود از اتاق بانو مارسلین اومدم بیرون و رفتم سالن استراحت. بچه ها با دیدن من دورم جمع شدن. ناکلز پرسید:《 بازم پرونده؟!؟! ایندفعه ماموریت چیه؟؟ 》
من:《 گیر انداختن یه قاتل زنجیره ای! 》
ویسپر:《 دوباره؟؟ 》
من:《 اره. 》
تیلز:《 پس واسه همین صدات کرده بودن. 》
بلیز:《 راستی شدو کجاست؟ 》
رژ:《 رفته سالن تیر اندازی! میشناسینش که. 》
سیلور:《 خیلی زیاد-___- 》
من:《 بهتره که روی ماموریتمون تمرکز کنیم.😁 》
تنگل:《 نمیخوام جوو متشنج کنم ولی.... امشب به چه بهونه ای برگردیم خونه؟ 》
تا تنگل اینو گفت من یاد ماهیتابه خالم افتادم. وای خدا!!! به کل خالمو فراموش کرده بودم🤯🤯🤯🤯🤯. خالم منو میکشه!!! با ترس گفتم:《 یا خدا خالم!!! خالمو چطور گول بزنم؟!؟!؟!؟! 》
ناکلز:《 حاجی خدا بیامرزتت! 》
بلیز:《 حتما یه بهونه ای هست... 》
تیلز:《 میتونیم بگیم که برای پژوهش میریم 》
ویسپر:《 دانشگاه به دلیل بمب گذاریای مداومی که شده بود سال پیش هنوز در حال تعمیرن و تا تابستون امسالم ساختش تموم نمیشه. 》
من دستمو زیر چونم گذاشتم و به فکر فرو رفتم.... اهان! شدو!! با هیجان گفتم:《 بچه ها یه ایده دارم! 》
همه برگشتن سمتم. من ادامه دادم:《 به بهونه درس خوندن میریم خونه شدو!!! 》
همه:《 چییی؟؟؟ 》
سیلور:《 حاجی میخوای بمیری؟؟؟ 》
بلیز:《 خونه شدو... فکر بدی هم نیست... 》
ناکلز:《 جانم؟؟؟ پدر مادرش چی؟؟؟ نمیگن این زالوها کین اینجا پلاسن؟!؟!؟! 》
رژ:《 لیدیز اند جنتلمِن! پدر و مادر شدو که مامور مخفی هستند برای مدتی به تگزاس رفتند و حالا حالاها هم برنمیگردند. 》
تنگل:《 خبرگذاری صدا و سیمای رژ! اتاق خبر🤣🤣🤣 》
من:《 پس تصویب شد! 》
بعد با صدای ارومی گفتم:《 نباید شدو بفهمه.. 》
همه سرشونو به علامت باشه تکون دادن. گوشیامونو در اوردیم و به خانوادمون پیام دادیم:
*شروع چت*(پ.ن: علامت-...- برای چته)
من:-سلام خاله! امشب با بچه ها میریم خونه شدو درس بخونیم-
خاله:-بچه ها کین؟؟؟😡
من:-خاله والا موندم من تو سربازیم یا گرین ویل😑-
خاله:-با من بحث نکن بچه! بعد خدا و والدینت باید به من جواب پس بدی😎 این بچه ها کین؟-
من:-سیلور همونی که از مبل افتاد! ناکلز همون نیمه اچیندا قرمزه! رژ همون دختر نیمه خفاش با موهای سفید! بلیز نیمه گربه با موهای بنفش! کریم همونی که چیزو داره! تیلزم که رفیق شفیقمه! تنگلم که همون دم کمندس! ویسپر همون دختر ارومه! شدو که موهاش مشکیه و رگه های قرمز داره و همیشه پوکره و در نهایت خودم که خواهر زادتم.-
خاله:-خونش کجاست؟-
من:-خاله شدو فقط ۳ خونه با ما فاصله داره!
-
خاله:-اهان🍳🍳🍳-
من:-خاله-
خاله:-جانم-
من:-چرا استیکر ماهیتابه فرستادی؟-
خاله:-الان دم دستم نیستی که با ماهیتابه بزنمت اخه گفتم مجازی وارد عمل بشم
حالا تو فکر کن الان ماهیتابه خورد تو سرت
-
من:-خدایا این چه زندگیه من دارم
-
خاله:-خفه!🍳🍳🍳🍳-

(عکس خاله سونیک:اِلیا)
*پایان چت*
گوشیمو گذاشتم توی جیبم. بعد از چند دقیقه شدو هم به ما ملحق شد و گفت:《 فیکر! جول همین الان گفت باید بریم پیشش. 》
من در حالی که داشتیم حرکت میکردیم پوکر و کلافه گفتم:《 اخه کجای من شبیه تویه اخه😑 》
شدو:《 حرف نباشه! 》
"در اتاق جول"
جول داد زد:《 یا خدااااا!!!! کوش؟؟؟ کجاس؟؟؟؟ چرا نیستتتتتتتتتتتت؟؟؟؟؟ الان چه کاه گلی بمالم به سرم!!!!! کوش کوش کوشششششش!!!!!!😭😭😭😭😭😭😭😭 》
جول همینطوری که داشت دنبال پوشه مقتولا میگشت داشت غر میزد. هممونم پوکر بهش خیره شدیم. ناکلز:《 شش ماهه به دنیا اومده😑 》
تیلز:《 زشته ناکلز! 》
یهو جول با یه پوشه ۴۰۰ صفحه ای اومد بیرون. بله؟؟؟؟؟ این همه صفحه رو کی حال داره بخونه؟؟؟؟؟ دهنمون تا زیر زمین باز بود از تعجب. بعد جول اونو گذاشت رو کامپیوتر و کامپیوترم شروع کرد به اسکن کردنش. بعد کل اطلاعاتشونو برامون اورد. یه نفس راحت کشیدیم. واقعا اون همه رو میخوندیم هلاک میشدیم. خدا جولو برامون نگه داره خدایی. جول که داشت نفس نفس میزد گفت:《 بفر..مایید! 》
من:《 دستت درد نکنه جول! 》
جول:《 کاری داشتید بگین. 》
بعدم رفت. تیلز رفت سمت کامپیوترو به عکس و اطلاعات افراد خیره شد. بعد با جدیت گفت:《 مقتولا بیشترشون افراد مشهورین.... البته ۰/۰۰۰۱ درصدشون نگهبانان که تعداد اونا هم زیاده. بیشترشون هم خونه هاشون سوخته و جواهراشون با خاک یکسان شده. 》
رژ:《 دلشون میاد جواهرای به اون گران قیمتیو بزنن لت و پار کنن 》
شدو:《 اخه باید از شما اجازه میگرفتن میدونی-___- 》
من:《 بس کنید! 》
بعد رو به تیلز کردم و گفتم:《 حدس میزنی سلاحی که باهاش این افرادو به قتل رسوندن چیه؟؟؟ 》
تیلز:《 نمیدونم... احتمالا یه وسیله ناشناختس.... چون سرشون به کل پودر شده... این کارم حتی با رد شدن یه تریلی از روشونم ممکن نیست... احتمال میره با چکش کشته باشنشون ولی تا الان همچین چکشی ساخته نشده!!! 》
بلیز:《 پس تنها چیزی که داریم اینه که اون بیشتر دنبال افراد مشهوره ولی دنبال پول و جواهرات نیست... 》
شدو:《 این قاتل قطعا مال همون سازمان لعنتیه! 》
سیلور:《 سوال اینجاست که اون کیه؟؟ 》
من در حالی که به عکسا نگاه میکردم ادامه سوال سیلورو گفتم:《 و هدف بعدیش کیه؟؟ 》
بعد فوری برگشتم سمتشونو گفتم:《 حواستون به خانه های افراد مشهور باشه! هرجایی که باشن! نباید بزاریم برای هدف بعدیش پیروز میدون باشه! 》
همشون داد زدن:《 اطاعت! 》
"ساعت ۳ شب"
"داستان از زبان امی رز"
داد زدم:《 مانا! بیا بریم! 》
پتوی مانارو از دورش کشیدم. ولی باز مقاومت کرد و ناله کرد:《 اجی بزار بخوابم دیگه!!! 》
من:《 امشب ماموریت داریم بچه-__- بیدار شو! 》
بعد پیکو پیکومو ظاهر کردم و گفتم:《 یا بلند میشی یا با پیکو پیکوم میزنمت! 》
اونم یهو بلند شد و در حالی که تند تند از ترس پیکو پیکوم حاضر میشد گفت:《 به خدا که تو مسیحی نیستی امی! 》(برگرفته از فیلم نیسان ابی جگله رضا:"به خدا تو مسلمون نیستی کریم!")
من:《 خفه! نمیخوام لیدی چلمنگ زودتر از ما برسه! 》
خلاصه که مانا لباسشو پوشید. چرخی زد و گفت:《 حاضرم!! 》

(لباس مانا عین لباس امیه فقط اون سرمه ایه)
من توجهی نکردم و با کیاس المرد سیاه تو دستم تلپورت کردم به شعبه دوم سازمانمونو وسط هالش ظاهر شدیم. یه جوجه تیغی ظاهرا ترسناک وسط هال منتظرمون بود. کمی بهش دقت گردم... این همون مرده توی عکس نبود. مرده اومد جلو و با پوزخند گفت:《 خوش اومدین! 》
بعد ادامه داد:《 من راکار هستم! خیلی خوشوقتم که بانوی کریستال و رز مرگ رو ملاقات میکنم. 》
من با بی حسی تمام گفتم:《 لطفا برید سر اصل مطلب. 》
در همون لحظه لیدی هم پیداش شد. ایششش! الهی تصادف میکرد وسط راه و تیکه تیکه میشد ولی نمیومد که ریخت نحسشو ببینم. راکار عکس یه مردکو روی صفحه نشون داد و با جدیت گفت:《 اصل مطلب اینکه.... شما باید جانسون رجیستار رو بکشین! یکی از میلیاردرای شهر.... البته چون تو این شهر تازه واردین ممکنه راهو بلد نباشین... بخاطر همین یک نفرو همراهتون میفرستم... 》
بعد داد زد:《 میرای!!! میرای!!!! 》
بعد یه نیمه جوجه تیغی با چشمای سبز و موهای مشکی اومد پیشمون. راکار گفت:《 این میرایه! معروف به پویزن کیلر! ایشون میتونن در این راه همراهیتون کنن. 》
بعد میرای لبخندی زد و با هیجان گفت:《 وای! تو رز مرگی؟؟؟ اسمت غوغا بپا کرده!!! 》

(عکس میرای)
بعد دستشو دراز کرد و گفت:《 از اشنایی باهاتون خوشبختم! 》
بعد رو به لیدی کرد و گفت:《 ابجی؟؟؟ تو کجا اینجا کجا؟؟ 》
جانم؟؟؟؟ اینا خواهرن؟؟؟ خداوندا🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️. لیدی چشمکی زد و گفت:《 فکرشم نمیکردم اینجا ببینمت ابجی کوچولو. 》
من فقط سری تکون دادم و گفتم:《 خاله زنک بازیاتون تموم شد بیاین بریم-___-. 》
بعدم به سمت تونل حرکت کردیم. تونل پر از ادمایی بود که کشته بودن. بوی خون همه جارو گرفته بود. یه نفس عمیق کشیدم... عاشق بوی خونم... مخصوصا خون مونده مرده ها!(کادرنا:اینو باید بدیم به سونیک توی عضو ترسناک مافیا خدایی! فقط باید به سونیک اون داستان بگیم یه ذره خون مرده هم براش نگه داره/من:گل گفتی)بعد از چند دقیقه میرای گفت:《 رسیدیم! اماده باشید! 》
من پیکو پیکومو حاضر کردم. لیدی هم توپ نیزه دارشو... البته بهش میگه سویاکو(ترکیب سوییت و سایکو=swyacho) از جونشم بیشتر دوسش داره. میرای یه مایه سبز رنگو مالید به سقفو و کمی رفت عقب. بعد لیدی با سویاکوش زد همون نقطه و اونجا سوراخ بزرگی ایجاد شد. بعد میرای بمب مه زا رو انداخت بالا؛ وقتی صدای ترکیدن بمبو شنیدیم فوری پریدیم بالا! خدمتکارا فرار میکردن. لیدی و میرای و مانا سرشون با خدمتکارا و نگهبانا گرم بود... منم رفتم پیش اقا جانسونمون. درشو با پیکو پیکوم شکوندم. تچ! مردک زیر تختش قایم شده بود. فکر کرده نمیفهمم😏. با پیکو پیکوم زدم تختشو انداختم گوشه اتاق. مرده ترسیده بود... حیف که اینم بدون هیجان تموم میشه. مرده با التماس و ترس گفت:《 منو نکش!!! هرچی میخوای بهت میدم!!!! فقط... فقط بزار من برم!! 》
اه بازم حرفای تکراری! خیلی از اینا شنیدم😏. تا اومدم با پیکو پیکوم کارشو تموم کنم یه چیزی محکم خورد بهم و منو پرت کرد سمت دیوار. با عصبانیت بهش نگاه کردم. یه پسره تو لباس قرمز بود و یه ماسک با ارم R زده بود. چشماشم سبز بود و موهای ابی داشت.(پسرم وارد میشود😍) اهان! پس این فرمانده همون تیم مسخرس... هه! داره جالب میشه. به سمتش با سرعت حمله ور شدم... ولی اون همه حمله هامو دفع کرد! عین فرفره حرکت میکرد. پیکو پیکومو با عصبانیت پرتاب کردم سمتش... ولی اون سریع جا خالی داد و بعد سریع حمله کرد. تچ! لعنتی چقدر سریعه! تا خواستم یه مشت محکم به گلوش بزنم دستمو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار.(با پسر من در افتادن نتیجش میشه این😎) خون جلو چشمامو گرفته بود.... تا خواستم یکی بزنم داغونش کنم دیدم مانا دستمو گرفته و داریم فرار میکنیم. پسره سریع دوید دنبالمون. فقط یه سانت مکنده بود بهمون برسه که فوری رفتیم داخل تونل و درش با سم میرای بسته شد. رو زمین ولو شدن. من فقط با قدمای تند سمت خونه حرکت کردم. دستمو اونقدر سفت مشت کرده بودم که کم کم داشت کبود میشد... ولی بهش اهمیت ندادم و در حالی که راه میرفتم فریاد زدم:《 من این پسره رو زنده نمیزارم!!!!!!!!!!!! کاری میکنم زندگی براش عین جهنم بشه!!!! نابودش میکنم!!!!!!! 》
"داستان از زبون سونیک"
لعنتی!! از دستم فرار کرد! فقط یه سانت مونده بودا! به هر حال مرده زندس خوبیش به همینه. شدو و رژ و سیلور و بلیز نگهبانا رو از تو کریستالا درمیاوردن. تیلز و ناکلز و تنگل و ویسپر و کریمم خدمتکارا رو پانسمان میکردن تا امبولانس بیاد. بعد از نیم ساعت امبولانس اومد و هممون فوری رفتیم مقاومت. شدو در حین راه پرسید:《 تونستی بگیریش؟؟ 》
من:《 نه! دختره خیلی فرز بود! 》
ناکلز:《 قاتل یه دختره؟؟؟ چه جالب! 》
رژ:《 جامعه زن سالار شده ناکی جون! 》
بلیز:《 تمومش میکنید! 》
سیلور:《 خب بعد مقاومت میریم خونه شدو دیگه؟ 》
خاک تو سرمون شد! شدو فوری ترمز کرد و طلبکارانه پرسید:《 واستا ببینم!!! خونه من چیکار دارین؟؟؟ 》
ناکلز یکی زد تو سر سیلور به معنی "خاک تو سرت سیلور بازم گند زدی!". بلیز و تنگل و ویسپر خودشونو زدن به اون راه. کریم با چیز داشت بازی میکرد. تیلزم که هوا رو نگاه میکرد. اخر سر رژ گفت:《 خب از اونجایی که بهونه دیگه ای برای پیچوندن خانواده نداشتیم درس خوندنو تو خونه تو بهونه کردیم. 》
شدو پوکر نگامون کرد. بعد یکی محکم زد پس گردنم. داد زدم:《 مگه مرض داری؟؟؟ 》
شدو:《 همه اینا از گور تو بلند میشه!!!! 》
من:《 اخه حتی لو هم ندادیم! 》
شدو:《 چون تو یکیو خوب میشناسم-___- 》
بعد گفت:《 به جهنم! امشب لش بیارین ولی دفعه بعد رو من حساب نکنید نمیکنم! 》
هممون خوشحال شدیم و با خوشحالی چشمی گفتیم!
تمامید
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
شبتون بخیر🍨