.....
"داستانو به صورت نیمه انسانی تصور کنید"
"داستان از زبان سیلور"
$:《 امی... باور کن الان یه کاری برام پیش اومده... باید حتما خودمو برسونم! 》
امی سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:《 نه! تو باید باهام بیای فهمیدی!!! 》
سونیک دستشو کوبید به سرشو گفت:《 امی بخدا بحث مرگ و زندگیه! من باید اونجا باشم! 》
ولی امی شروع به گریه کرد و غرید:《 مگه من چیم از دخترای دیگه کمتره! از سالی کمترم! از رژ کمترم! از کی؟؟؟ 》
سونیگ:《 رژ و سالیو از کدوم مزرعه در اوردی!! رژ که دوست دختر شدوئه و با شدو میگرده! سالی هم که با یکی دیگس! 》
امی:《 ولی تو میخوای از من فرار کنی؟؟؟ تا کی؟؟؟ 》
سونیک:《 امی واقعا باید برم!!! اگه نرسم ممکنه... اون... 》
ولی اون نزاشت سونیک حرفشو ادامه بده و داد زد:《 تو همیشه دنبال بهونه ای که از دست من فرار کنی!!! چرا یه بار به من محبت نکردی!!! من بار ها اومدم کنارت و تو به بهونه کار رفتی! 》
دیگه کم کم داشتن همه دورشون جمع میشدن. شدو و بقیه هم از دور داشتم نگاشو میکردن. بلیز اومد کنار امی و گفت:《 امی راست میگه! اصلا کار تو چیه؟؟؟ جز خودن و خوابیدن و دویدن؟؟؟؟ 》
من به سونیک نگاه کردم... تا حالا انقدر عجله نداشت... از اون موقعی که بهش تلفن کردن اون یه طور دیگه شده... انگار نگرانه....
*فلش بک*
بعد اینکه اگمنو شکست دادیم سونیک یه قوسی به کمرش داد و گفت:《 اخیش!!! اینم تموم شد رفت! عجب سگ جونی بود ربانه ها 》
من در حالی که پشت سرمو ماساژ میدادم گفتم:《 واقعا عجیبی! 》
سونیکم چشمکی زد و گفت:《 واسه همینه که متفاوتم! 》
و بعد هردوتامون خندیدیم که یهو تلفن سونیک زنگ خورد. سونیک تلفنشو برداشت و جواب داد:《 بله؟؟ 》
همونطور که داشت با تلفن حرف میزد قیافش تغییر کرد... انگار اب سرد ریخته باشن رو سرش...
سونیک:《 چی؟؟؟ باشه فوری خودمو میرسونم!! 》
فوری گفت:《 من باید برم! بقیه کارارو خودت انجام بده باشه! 》
و تا خواست بره یکی یهو افتاد رو سرش.... اون امی بود. امی با لبخند گفت:《 سونیککو! بیا بریم یه سوپرایز برات دارم... 》 سونیک یکم از امی فاصله گرفت و گفت:《 الان نه امی عجله دارم! 》
امی با ناراحتی نگاهش کرد. انگار که یکی اب سرد ریخته رو سرش. دستاشو مشت کرد و داد زد:《 نه تو جایی نمیری!!! 》
*پایان فلش بک*
از قیافه سونیک معلوم بود که دیگه داشت کلافه میشد... هرچقدرم با امی بحث میکرد امی جواب منفی بهش میداد. نفس عمیقی کشید و گفت:《 ببین امی... قول میدم اومدم یهو ندوئم بر... 》
ولی باز امی غرید و زد زیر گریه:《 تو... تو هرگز به من نگاه نکردی... انگار که من برات اضافی بودم.... تو... تو مایه نحس یه قهرمانی... قولات بخوره تو سرت و جد و ابادت!!! 》
بعد این حرف هممون شکه شدیم. شدو بلاخره گفت:《 امی... تمونش کن! 》
ولی امی داد زد:《 نه!!! تمومش نمیکنم!!! 》
و بعد ادامه داد:《 ۱۳ سال... ۱۳ سال تلاش کردم تا بهت بگم دوست دارم... و هربارم تو فرار کردی!!!! هر بار با احساساتم بازی کردی!!! یهو میرفتی و بعد سه روز برمیگشتی.... ولی دیگه تمومه سونیک جوجه تیغی!!! دیگه تموم شد!!! ازت متنفرم!! 》
و یه سیلی محکم زد تو گوش سونیک. یعنی هممون تو شک بودیم. سونیک که تمام مدت حرفی نزد. بعد امی داد زد:《 تو یه هیولای بی احساسی!!!! یه موجود اضافی تو این شهری!!!! تو حتی خانوادت مشخص نیست!!!!!! تو از محبت و عشق چی میدونی؟!؟! بزار بهت بگم... هیچی!!!! سزاوار کسایی که عین توئن مرگ و عذابه!!! امیدوارم هرکسی که تو زندگیته بمیره و تو زجر کشیدنشو ببینی!!!! ارزوی مرگ برای تک تک کسایی که تو زندگیتن رو دارم!!!! 》
سونیک سرش پایین بود و موهاش روی صورتش ریخته بودن... اصلا صورتش دیده نمیشد... ولی مشخص بود یه بغض سنگینی داره. خیلی اروم لبخندی زد و گفت:《 ممنونم... که بهم یاداوری کردی... که هیچ ارزشی تو این زندگی ندارم... 》
با بغض به سونیک که با سرعت اون مکانو ترک میکرد نگاه کردم.... واقعا برای دلم براش سوخت.... برای منی که تمام اون مدت شاهد اون ماجرا بودم... غم سونیک برام دردناک بود... بلیز شونه های امی رو ماساژ میداد.... ناکلز تچی کرد و گفت:《 اون جوجه تیغی مغرورو ولش کنید... حقش بود... 》
دیگه تحمل نکردم... داد زدم:《 خجالت بکشید!!! بدون اینکه ماجرا رو بدونید اونو مقصر دونستید!!! قبل اینکه تو لشتو بیاری بهش تلفن کردن که اون بیاد!!! شکستن غرور یه نفر انقدر برات راحته!!! 》
بلیز داد زد:《 تو چی میدونی؟؟؟؟ از اینکه هربار اومده فرار کرده.... رفتار اون غیر قابل.... 》
نزاشتم ادامه بده و داد زدم:《 اگه کسی به منم عین کنه میچسبید معلومه که فرار میکردم!!! اون این همه مدت تورو نجات داد!!! سعی کرد باهات بره بیرون!!! سعی کرد دوست داشته باشه!!! مگه تقصیر اونه که این همه دشمن داره!!! مگه تقصیر اونه که هر وقت یه وقت خالی پیدا میکنه یکی دیگه میاد و باهاش میجنگه!!! تو خودتو عاشقش میدونی... تو که میگی هرچی بشه از سونیک دست نمیکشم... اگه اینکارو میکنی.... پس تو واقعا یه نفهمی نه اون!!! 》
بلیز و بقیه یه طوری منو نگاه میکردن انگار جن دیدن. منم از لحن صحبتم یه جورایی تعجب کردم... ولی من از اولم دنبال عدالت بودم.... هرگز نمیتونم تحمل کنم که کسی اینطوری عذاب بکشه... ناکلز با عصبانیت گفت"《 دهنتو بب... 》
ولی یهو یکی داد زد:《 خفه شید!!! 》
اون شدو بود. بعد ادامه داد:《 حق با سیلوره!!!! من با اون خیلی مشکل دارم و ریختشم نمیخوام ببینم! ولی این حرفایی که تو زدی حتی برای منم قابل قبول نیست!!! 》
و بعد که داشت از ما دور میشد رو به من کرد و گفت:《 لش بیار بریم دنبال سونیک!!! د دست بجنبون سیلور!!! 》
منم تند تند رفتم دنبالش... پشت سرمونم رژ اومد و گفت:《 من از بالا اسمون دنبالش میگردم تو هر موقعیتی دیدمش بهتون میگم. 》
شدو سری تکون داد و رفتیم دنبال سونیک...
"داستان از زبان سونیک"
همینطور به اون سمت میدویدم... همه صداهاشون تو مغزم اکو میشد... ولی بدون توجه به اونا سعی کردم هرچه سریع تر به اونجا برسم... کیاس المرد سبزمو برداشتم و بلند داد زدم:《 کیاسسسس کنترلللللل!!!! 》
و بعد وسط هال ظاهر شدم. سربازا اول نیزه هاشون سمت من بود... ولی بعد از شناساییم فوری ادای احترام کردن. من بدون توجه به اونا رفتم سمت اتاقی که پدرم توش بود. مانیک و سونیا تا منو دیدم اومدن سمتم. مانیک گفت:《 سونیک!!! این چه ریختیه؟؟؟ 》
من:《 ریخت منو ولش!!! بابا حالش چطوره؟؟؟ 》
سونیا در حالی که گریه میکرد گفت:《 هنوز تو... ا.. اتاقه! دک...دکترا راه درمانی... براش پیدا... پیدا نکردن... 》
من که اون لحظه مخم بدجور ارور داده بود داد زدم:《 یعنی چی راهی نیست؟؟؟؟؟ 》
مانیک گفت:《 مامان تمام تلاششو کرد... از دکترا و پزشکای مختلفی کمک خواست... از موبوترو پلیس... موبیوس... ونسا... از هرجایی که فکرشو بکنی... ولی هیچکس راه درمانی برای اون زهر پیدا نکرد... 》
مردمک چشمام از شدت تعجب و ترس کوچیک شد... زهر... یعنی چی؟؟؟ یهو حرفای امی تو سرم اکو شد:《 "امیدوارم هرکسی که تو زندگیته بمیره و تو زجر کشیدنشو ببینی!!!!" 》
داشتم خل میشدم.... نه... نه نه نه نه نه!! اون نمیمیره... ما... ما تازه بعد از ۱۰ سال همو پیدا کردیم... من... من نمیتونم... نمیتونم از دستش بدم...(سونیک اینجا تو سن ۷ سالگی خانوادشو گم کرده و تو سن ۱۷ سالگی بابا و مامانشو پیدا کرده یعنی تا قبل اون فقط مانیک و سونیا رو پیدا کرده بوده) سرم پایین بود تا اینکه دستی رو شونه هام حس کردم.... فوری سرمو بالا اوردم... اون مادرم بود... غم خاصی تو چشاش بود... اونقدر گریه کرده بود نای حرف زدن نداشت... تنها کلمه ای که از زبونش بیرون اومد این بود:《 پدرت... میخواد... میخواد تورو ببینه... 》
و منو به سمت اتاقش راهنمایی کرد... بابا روی تختش دراز کشیده بود و چشماش نیمه باز بود. تا منو دید... لبخندی زد و با خنده گفت:《 سونیک!... هه..هه... چقدر... خوشحالم که... میبینمت پسرم... 》
و بعد خواست بلند شه... من فوری رفتم کنار تختشو اروم خوابوندمش و گفتم:《 بلند نشو... 》
اون فقط لبخند کم جونی زد... دور گردنش یه مایه سیاه رنگی پوشیده شده بود و تقریبا کل بدنشو گرفته بود.... دستمو اروم گرفت و گفت:《 پسرم... من عمر زیادی برام... برام باقی نمونده... ازت میخوام... در...در نبود من... از... از کشور مراقبت کنی... 》
من سرمو به چپ و راست تکون دادم و داد زدم:《 نه!!!! تو... تو... تو زنده میمونی... باید یه راهی باشه!!!!!!! 》
بعد طرمو چرخوندم سمت دکتر و گفتم:《 شما یه چیزی بگین!!!! بگین که راه نجاتی هست!!!!! دِ چرا ساکتین؟؟؟؟؟ 》
دکتر تنها سرشو انداخت پایین و گفت:《 متاسفم شاهزاده... ولی راهی وجود نداره... هنه راهارو امتحان کردیم.... ولی... 》
تو گریه داد زدم:《 ولی چی؟؟؟؟ 》
مامانم اروم گریه میکرد و این منو بیشتر عصبانی میکرد.... بابام دستشو گذاشت رو سرم و گفت:《 اشکال نداره... *سرفه سرفه* من... تقدیرمو میپذیرم... پسرم... تنها نصیحت من.... بهت... بهت اینه...اینکه که شجاع باشی.... قلبتو با مهربونی.... با مهربونی پر کنی.... و هرگز نزاری... هرگز نزاری کسی دلتو از سیاهی پر کنه... بهم قول بده... 》
بعد با تاکید بیشتری روش گفت:《 قول بده!!! 》
من با بغض نگاش میکردم... از اون طرفم اون صداها دوباره تو سرم اکو میشد... "تو از محبت و عشق چی میدونی؟!؟! بزار بهت بگم... هیچی!!!!" "اصلا کار تو چیه؟؟؟ جز خودن و خوابیدن و دویدن؟؟؟؟ " "تو مایه نحس یه قهرمانی" "امیدوارم هرکسی که تو زندگیته بمیره و تو زجر کشیدنشو ببینی!!!! ارزوی مرگ برای تک تک کسایی که تو زندگیتن رو دارم!!!!" "ازت متنفرم!!" .... با بغض گفتم:《 قول... قول میدم... 》
بابام لبخندی زد و گفت:《 خوشحالم... که... اینو... م...م...میشنوم.... 》
و ادامه داد:《 دو... دوس...دوس...دوس...تو...تو ... تون... دا..دارم.... 》
و بعد دستش سرد شد و افتاد و همزمان چشماشم بسته شد.... مامانم دیگه طاقت نیاورد و شروع کرد به جیغ زدن و اشک ریختن... مانیک و سونیا هم بیرون گریه میکردن... من فقط با بهت به بدن بیجون پدرم نگاه میکردم.... دستمو ارون به سمت ملحفه سفید کشیدم و اروم روی پدرم انداختم... تنها کلماتی که میتونست از دهنم خارج بشه این بود:《 در بلندی اسمان جاودان و اس...اسوده باشی.... بابا.... 》
تمامید
کادرنا:خاک تو سرت!! اینجا هم پارت غم!
من:چاره چیه! من تو نوشتن پارت شاد خوب نیستم در ضمن حس میکنم چرت شده
خب ببینید به کجا رسیدم که پسرمم که گریه انداختم😭😭😭😭😭😭😭
خدا از سر تقصیراتم بگذره
خب لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید
روزتون بخیر