بعد تو امدی قسمت هشتم

ساعت دو نصف شب داستان از زبان نویسنده:/

 

درسته که ساعت دوشبه ولی دخترا تا الان توی شهر بازی بودن و با کلی جایزه از شهر بازی برگشته بودن

 

حالا میپرسید اون جایزه برای چیه؟

 

امی و ماریا و بلیز تپی پنج تا بازی شانسی شرکت کردن و تو همشون برنده شدن و گلی عروسک و اسباب بازی دیگه برنده شدن!

 

امی:واقعا خوش گذشت

 

بلیز:اره همینطوره...ببینم اخرین باری که با هم دیگه خوش گذروندیم کی بوده؟

امی:فکر کنم قبل از اینکه از هم جدا بشیم

کریم:ولی الان باهمیم^^

ماریا:اره درسته^^

بلیز:خوب دیگه..باید بریم خونه دیر وقته...اینجا راهمون از هم جدا میشه

کریم:اخ اره درسته

بعد از خداحافظی هرکدوم رفتن سمت خونه هاشون

امی وماریا سوار ماشین شدن

امی:ماریا...

ماریا:جان؟

امی:فردا صبحونه رو من اماده میکنم حرف اضافه هم ممنوع•-•

ماریا:...باشه....@_@ 

داستان از زبان شدو

نتونسته بودم بخوابم

روی مبل نشسته بودم و داشتم با گوشیم کار میکردم

همون موقع یه پیام از پایگاه دریافت کردم که میگفت یه ماموریت دارم

این وقت شب؟...

حتما اتفاق مهمی افتاده

رفتم طبقه ی بالا و بعد از برداشتم سوئیچ و لباس مخصوص سازمان رفتم بیرون

ماشین رو روشن کردم و راه افتادم

15 دقیقه بعد

رسیدم به پایگاه مقاومت

سریع پیاده شدم و رفتم داخل

رفتم پیش فرمانده ی گروهم

من:قربان چه اتفاقی افتاده؟

فرمانده:...اره توی قبرستون یه اتفاقی افتاده...

من:چه اتفاقی؟

فرمانده:قبر یه دختر به اسم مانیا...قبر رو سوراخ کردن و جسد رو بردن...اژراف قبر هم مایه ی سیاهی پیچیده بود.. از تو میخوام که اونجا رو برسی کنی

شکه شدم...

چی؟...

مانیا؟....

مانیا که همون...

فرمانده:حواست کجاس؟

من:ب_بله قربان!من اونجارو برسی میکنم...اگر چیزی فهمیدم حتما بهتون اطلاع میدم

فرمانده:خوبه...

با سرعت از پایگاه خارج شدم و رفتم به سمت قبرستون

چطور ممکنه یه قبر خود به خود سوراخ بشه؟... 

 

15 دقیقه بعد

رسیدم دم در ورودی قبرستون

سریع ماشین رو قفل کردم و دویدم سمت مکانی که مانیا دفن شده بود

.

.

.

.

.

.

......

چطور ممکنه؟...

اطراف سوراخ پر از یه مایه عجیب سیاه رنگ بود...و اثری از جسد نبود... 

عجیبه... 

چه اتفاقی افتاده.....  

پایان

ادامه در قسمت بعد

 

 

[ دوشنبه بیستم دی ۱۴۰۰ ] [ 23:2 ] [ ꜱᴏɴɪᴀ ᴋᴀɪꜱᴇʀ ] [ ]
آخرین مطالب