ساعت دو نصف شب داستان از زبان نویسنده:/
درسته که ساعت دوشبه ولی دخترا تا الان توی شهر بازی بودن و با کلی جایزه از شهر بازی برگشته بودن
حالا میپرسید اون جایزه برای چیه؟
امی و ماریا و بلیز تپی پنج تا بازی شانسی شرکت کردن و تو همشون برنده شدن و گلی عروسک و اسباب بازی دیگه برنده شدن!
امی:واقعا خوش گذشت
بلیز:اره همینطوره...ببینم اخرین باری که با هم دیگه خوش گذروندیم کی بوده؟
امی:فکر کنم قبل از اینکه از هم جدا بشیم
کریم:ولی الان باهمیم^^
ماریا:اره درسته^^
بلیز:خوب دیگه..باید بریم خونه دیر وقته...اینجا راهمون از هم جدا میشه
کریم:اخ اره درسته
بعد از خداحافظی هرکدوم رفتن سمت خونه هاشون
امی وماریا سوار ماشین شدن
امی:ماریا...
ماریا:جان؟
امی:فردا صبحونه رو من اماده میکنم حرف اضافه هم ممنوع•-•
ماریا:...باشه....@_@
داستان از زبان شدو
نتونسته بودم بخوابم
روی مبل نشسته بودم و داشتم با گوشیم کار میکردم
همون موقع یه پیام از پایگاه دریافت کردم که میگفت یه ماموریت دارم
این وقت شب؟...
حتما اتفاق مهمی افتاده
رفتم طبقه ی بالا و بعد از برداشتم سوئیچ و لباس مخصوص سازمان رفتم بیرون
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم
15 دقیقه بعد
رسیدم به پایگاه مقاومت
سریع پیاده شدم و رفتم داخل
رفتم پیش فرمانده ی گروهم
من:قربان چه اتفاقی افتاده؟
فرمانده:...اره توی قبرستون یه اتفاقی افتاده...
من:چه اتفاقی؟
فرمانده:قبر یه دختر به اسم مانیا...قبر رو سوراخ کردن و جسد رو بردن...اژراف قبر هم مایه ی سیاهی پیچیده بود.. از تو میخوام که اونجا رو برسی کنی
شکه شدم...
چی؟...
مانیا؟....
مانیا که همون...
فرمانده:حواست کجاس؟
من:ب_بله قربان!من اونجارو برسی میکنم...اگر چیزی فهمیدم حتما بهتون اطلاع میدم
فرمانده:خوبه...
با سرعت از پایگاه خارج شدم و رفتم به سمت قبرستون
چطور ممکنه یه قبر خود به خود سوراخ بشه؟...
15 دقیقه بعد
رسیدم دم در ورودی قبرستون
سریع ماشین رو قفل کردم و دویدم سمت مکانی که مانیا دفن شده بود
.
.
.
.
.
.
......
چطور ممکنه؟...
اطراف سوراخ پر از یه مایه عجیب سیاه رنگ بود...و اثری از جسد نبود...
عجیبه...
چه اتفاقی افتاده.....
پایان
ادامه در قسمت بعد