...
"ساعت ۸ صبح"
"داستان از زبان امی"
به سمت سالن جلسه حرکت کردم. هنوز بوی خون اون مردک که کشته بودم نرفته بود و همین باعث میشد همه کسایی که پشت سرم داشتن میومدن بترسن. به سالن جلسه رسیدم و درو باز کردم. سالن به کل مشکی بود و پارچه های بنفش رنگ رو دیوار کشیده بودن و عکس برجسته ترین قاتلای این سازمان رو دیوار بود که بالاترینش بابای من و یه اقای دیگه هم بود. ادای احترام به پدرم کردم و کنار مانا نشستم. مانا اروم دم گوشم گفت:《 ابجی با حموم اشنایی داری دیگه احیانا؟؟؟ 》
من:《 زر نزن بچه! 》
بابا تا شروع به صحبت کرد همه ساکت شدن:《 خب اقایون و خانما! امروز اینجایین تا راجب مسئله مهمی صحبت کنیم! امروز بهتون ماموریتاتون داده میشه. پس خوب گوش کنید!!! 》
ماموریت؟؟ هه! باز چه ماموریت چرتی قراره بهم بدن؟ در ادامه بابا ماموریت همه رو گفت و بعد ادامه داد:《 امی و مانا و لیدی اینجا بمونن! بقیتون مرخصید! 》
لیدی؟؟؟ اون هرزه کثیف؟؟ برای چی؟؟ کدوم خری تقسیم ماموریت میکنه؟؟ لیدی یه چشم قره بهم زد و منم متقابلا زیر میز انگشت وسطمو بالا اوردم و براش فاک یو نشون دادم.(بخدا ببخشید تو داستان اینا فحش زیاد به کار میبرن) وقتی سالن به کل خالی شد... بابا یه تصویر از یه گروه نشون داد که لباسای قرمز پوشیدن و یه ماسک با ارم R که به صورت طلایی روش حک شده رو بهمون نشون داد. بعد رو به ما کرد و گفت:《 شما به پایگاه ما در گرین ویل منتقل میشین! از این به بعد اونجا فعالیت میکنین و ماموریتتون اونجا به شما گفته میشه! 》
و بعد رو به تابلو کرد و ادامه داد:《 این گروه مقاومته! دشمن چندین ساله ما.... بیشتر نقشه های مارو همین گروه خراب کرده و تا الان هیچ اطلاعاتی از این گروه نداریم! نه اسمشون... نه ادرس خونشون... اونا با زبون اشاره باهم حرف میزنن تا شناسایی نشن و... 》
و بعد رو اون پسره که موهای ابی داشت نگاه کرد و ادامه داد:《 و فرماندشون.... لقبش بلو هچهاگه! اون و گروهش به اسم ازادی معروفن... هیچکس نتونسته شکستشون بده... حتی قویترین فرمانده های ماهم برای شکست دادنشون کافی نبودن... حواستون خیلی بهشون باشه!!! ما این ماموریتو به هرکسی نمیدیم. 》
من به بابا مفلیس همینطور که ادامه میداد توجهی نداشتم و فقط به عکس فرماندشون زوم کردم... هه... پس شما قویترینین؟؟؟ ببینیم و تعریف کنیم... بلو هچهاگ!
بلو هچهاگ و با لحن طعنه تو ذهنم گفتم. بعد از اینکه صحبتای بابا تموم شد ادای احترام کردیم و خارج شدیم. لیدی با لحن تمسخر امیزی گفت:《 خب خب خب! بازم قراره صورت نحستو ببینم رز😏!!! چقدر رغت انگیز!!! 》
بعد یکم بوم کرد و گفت:《 اِیوووو! یادم باشه یه تور حموم برات بزارم😏. 》
منم با لحن تمسخر امیزی گفتم:《 حداقل من بوی خون میدم... نه بوی #/£#٪£# مردای تو کلابو!😏 》(کادرنا:خاک دو عالم تو سرت!!! اینجا هم جای اینجور چیزاس؟؟ مگه اینارو نباید ۱۸ سالگی یاد بگیرین؟؟/من:بخدا نمیدونم واسه همین سانسور کردم شما خواننده ها روحمو شاد کنین)
لیدی چشمقره ای رفت و گفت:《 دارم برات... امی رز! 》
و از پیشمون رفت. من و مانا هم رفتیم تو اتاقامونو و وسایلمونو جمع کردیم....
"روز بعد"
"ساعت ۱۳ بعد از ظهر"
"گرین ویل"
کامیون اساس کشی بعد از تخلیه بار ها و چیدمان وسایل رفت. خب خونمون تو یه محله به اسم ویکی پلاس هستش. بیشترشونم همو میشناسن و صمیمین. و خونه من درست بقل یه خونه دوبلکسه. طبقه اول شیرینی یه مغازس. اه کسل کنندس.... خوشبختانه لیدی رفته یه محله دیگه و از شرش تا شب خلاص شدم. مانا که بالا پایین میپرید و هیجان زده بود. بلند داد زدم:《 یادت نره برای چی اینجاییم! 》
مانا:《 میشه یه بارم تو زندگیت ضد حال نباشی ابجی-___- 》
من:《 خیر!!-_____- 》
مانا دستشو گذاشت رو شونمو گفت:《 بیخیال ابجی! علاوه بر کار اصلیمون میتونیم یکمم شاد باشیم. تازشم مردم اینجا خیلی مهربون به نظر میان. 》
من دستشو پس زدم و گفتم:《 یادت نره که ما یه قاتلیم... نه یه مشت احمق که دنبال زندگی بی هدف و بی معنی خودشونن. 》
و تا خواستم برم تو اتاقم صدای زنگ درو اومد. مانا پرسید:《 یعنی کیه؟؟ 》
من:《 مگه من ارشمیدوسم! 》
رفتم درو باز کردم و با یه دختر با موهای مشکی کوتاه که یه تیکه از موهاش قرمز بود مواجه شدم. دختره یه خارپشت بود و یه تیشرت بنفش تیره تنش بود و شلوار جین مشکی که طرح پاره پوره داشت پوشیده بود که داشت ادامس میجوید. با لبخند گفت:《 سلام! شما باید همسایه های جدید باشین مگه نه؟؟ 》
من:《 اره. شما کی باشین؟؟ 》
دختره:《 من کِیتی هستم. کیتی خارپشت! اسم شما چیه ابجی؟ 》

(کِیتی خانم)
من:《 امی رز... از اشنایی باهات خوشبختم 》
کِیتی:《 همچنین. 》
من:《 خب امرتون همین بود؟؟ 》
کِیتی:《 نه! راستش تو این محله غریبین و اینجا هم ما خیلی مهمون نوازیم. واسه همین اومدم که اگه اشکالی نداره کل محلو بهتون نشون بدم. 》
عجب!! راستش دختره برا اولین بار زیاد صمیمی شده ولی به نظر اشنایی به این محله زیادم بد نیست... مخصوصا اگه یکیو بخوایم تو این محل بکشیم... (نویسنده:هاذا ماذا؟؟؟) واسه همین گفتم:《 باشه چرا که نه. 》
کِیتی:《 خوبه! 》
بعد مانا یهو پرید وسط و گفت:《 سلام! من مانا هستم. خواهر امی! 》
کِیتی لبخندی زد و گفت:《 خوشبختم 》
بعد برامون دست تکون میداد و میرفت گفت:《 خونه ما دو خونه بعد شماس! کاری داشتین من اونجام! 》
سری در جواب حرفش تکون دادم و درو بستم...
تمامید
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
شبتون بخیر🍨