عشق سیاه 🖤 پارت 13 ( فوق طنز )

از زبان امی /: 

 هنوز هم در حال چک کردن دوربین های مداربسته کل شهر بودم اما هیچ اثری از آن خارپشت آبی نبود .

امی :(( ای بابا ، حتی جن هم اینجوری غیب نمیشه که این یارو شد ، هیچ ردپایی هم ازش نیست ، ناموسا سگم بود حداقل یک تیکه مدفوع با ادرار به جا میزاشت ، اما انگار این یارو حتی یک تار مو هم به جا نگذاشته )). 

توی این فکرا بودم که دوباره یک صدایی از پشت سرم شنیدم :(( حاجییییییییییییییییییییی 😱)). 

من هم از ترس جیغی زدم که انگار روح دیدم و تا ارتفاع 5 متری پریدم هوا :(( اههههههههههههههههه 😱)). 

بعد هم به پشت سرم نگاه کردم و با کمال تعجب ناکلز رو دیدم که داشت از دست سیلور فرار میکرد .

ناکلز :(( سیلور تو رو به جون اصحاب کهف بی خیال 😰)) .

سیلور که انگار آتشفشان شده بود و داشت از شدت عصبانیت منفجر میشد گفت :(( وایسا.....ازت شکایت میکنم......میکشمت جسدتم جوری میسزونم که سگم نتونه پیداش کنه 😠)) .

بعد با تبری که دستش بود رفت سمت ناکلز......وایسا ببینم!

تبر از کجا اورده ؟ یا جد جک نیکلسون باید جلوشون رو بگیرم تا اینجا تبدیل به صحنه جرم نشده .

رفتم سمتشون سیلور بالای سر ناکلز بود و میخواست با تبر تیکه تیکه اش کنه اما من رفتم کنارشون و غرید :(( دارید چه غلطی میکنید ؟!!!!!!!!!!😠😠😠)) .

اون دوتا خشکشون زد و بعد به من نگاه کردن.

من :(( گفتم دارید چه گهی میخورین ؟ 😠)) .

ناکلز از روی زمین بلند شد و گفت :(( رئیس این بشر میخواد بیخودی منو بکشه )). 

سیلور با عصبانیت تمام :(( بیخودی ؟.......تو گفتی بیخودی ؟😠)). 

بعد دوباره تبرش رو برد بالای سر ناکلز و میخواست مثل نارگیل نصفش کنه.

من هم اربده زدم :(( بس کنید دیوانه ها )). 

بازم به من نگاه کردن ، ادامه دادم :(( بهم بگید قضیه چیه ؟ چرا مثل غارنشینان افتادین به جون هم ؟)) .

سیلور نفس عمیقی کشید و گفت :(( این دیوث بدون اجازه رفته تو اتاق من و رفته توی دستشویی )).

من با تعجب گفتم :(( خب این چه مشکلی داره ؟ منم بعضی وقتا از دستشویی کریم استفاده میکنم )) .

سیلور :(( نه.... مشکل یک چیز دیگست )). 

من :(( خب بنال ببینم چی شده ؟)). 

سیلور :(( اقا رفته جوری توی توالت من مدفوع کرده که هرچقدر سیفون رو میزنم نمیره پایین )) .

با شنیدن این حرف سیلور نزدیک بود منم شکوفایی کنم روی زمین :((اییییییییییییییییییییییییی حالم به هم خورد 🤢🤮)). 

بعد ادامه دادم :(( میدونی چیه سیلور اصلا هرچقدر میخوای تیکه تیکه اش کن راحت باش )). 

سیلور خندید و گفت :(( چشم قربان )). 

بعد هم دوباره به سمت ناکلز هجوم برد و ناکلز هم شروع کرد به فرار کردن .

منم دوباره رفتم سمت کامپیوتر و زیر لب گفتم :(( دیوونه خونست )). 

بعد دوباره مشغول جست و جو شدم .

 

چند دقیقه ساعت /: 

ناموسا هرچقدر میگردم اثری ازش پیدا نمیکنم ، اصلأ میدونی چیه بیخیال میشم ، من تسلیمم .

از پایگاه اومدم بیرون و تصمیم گرفتم که یکمی توی شهر قدم بزنم .

من :(( آه خدایا تو رو به قرآن قسم اگه کمکم کنی اون خارپشت آبی رو پیدا کنم صد کیلو شیرینی خیرات میکنم )). 

همینجوری که داشتم با خدا حرف میزدم یهو یک صدایی از پشت سرم شنیدم :((میدونستی یک دختر خوشگل مثل تو نباید این موقع شب اینجا باشه 😈)) .

به سرعت به پشت سرم نگاه کردم اما هیچ کسی اونجا نبود ، فکر کنم خیالاتی شدم ، تصمیم گرفتم که به راهم ادامه بدم اما همین که به جلوم خیره شدم یک نفر با مشت زد توی صورتم و افتادم روی زمین .

از درد جیغ کوچی زدم و به اون شخص جلوم نگاه کردم یک لباس سیاه تنش بود و داشت با لبخندی بزرگ بهم نگاه میکرد.

من :(( تو کی هستی ؟)). 

اون خندش رو بیشتر کرد و گفت :(( اخرین کسی که توی زندگیت میبینی 😈)). 

بعد هم دستش رو برد توی جیبش و یک خنجر از جیبش در آورد .

اون :(( سال هاست که منتظر این لحظم ، بلاخره انتقام میگیرم 😈 )). 

بعد به سمتم حمله ور شد ، منم از روی زمین بلند شدم و گارد گرفتم ، پیکو پیکو رو در اوردم و به سمت اون یارو حمله ور شدم.

اما اون جاخالی داد و با یک حرکت از زیر پاهام رد شد و پشتم ظاهر شد .

میخواستم با چکشم بزنم تو سرش اما با دستش چکشمو نگه داشت و با دست دیگش چاقوش رو توی شکمم فرو کرد ، از درد جیغ بلندی زدم و چکشم از دستم افتاد ، خودمم روی زمین افتادم و دستم رو روی شکمم گذاشتم .

اون شخص هم اومد بالای سرم اما بخاطر نقابی که زده بود فقط میتونستم دهنشو ببینم .

اون اومد کنارم زانو زد و گفت :(( نگران نباش قول میدم بدون درد بمیری 😈)) .

بعد چاقوش رو بالا برد و میخواست کار رو تموم کنه ، اما من خیلی سریع با لگد زدم توی شکمش و اون ناله کنان روی زمین افتاد .

از روی زمین بلند شدم و تصمیم گرفتم فرار کنم اخه زخمی شدم و نمیتونم به مبارزه ادامه بدم .

یک صدایی از پشت سرم شنیدم :(( نمیتونی فرار کنی هرجا بری پیدات میکنم 😈)). 

اون داشت دنبالم میومد باید هرچه سریعتر مخفی بشم.

به دور و برم نگاهی انداختم اما هیچ جایی برای مخفی شدن پیدا نکردم.

همینطور که داشتم به دور و برم نگاه میکردم یکدفعه نوری از بالای سرم تابید به چشمم.

به بالای سرم نگاه کردم یک پنجره بود و ظاهراً بازه! 

با تمام نیرویی که برام باقی مونده بود یک پرش جانانه کردم و درست رفتم توی پنجره ، انگار وارد یک خونه شدم .

توی همین فکرا بودم که صدای اون شخص رو شنیدم :(( کجایی صورتی ؟ بیا بیرون ، حالا که اینطور شد با درد و زجر فراوان میکشمت 👿)) .

از لابه لای پنجره به بیرون نگاه کردم ظاهراً رفته .

منم میخواستم از اونجا برم اما کلی خون از دست داده بودم دیگه نفهمیدم چی شد و بیهوش شدم اما قبل از اینکه بیهوش بشم یک صدایی شنیدم :(( یا موسی بن جعفر این صدای چی بود ؟)) .

تاریکی...........

 

چند ساعت قبل /: 

از زبان سونیک /: 

به خونه رسیدیم و من روی مبل ولو شدم و گفتم :(( اخخخخخخخخخخخخخخ جوووووووووووووووووووووون بلاخره کمی آرامش و سکوت )). 

همینجوری روی مبل دراز کشیده بودم تا اینکه صدایی شنیدم :(( اهم اهم )) .

به بالای سرم نگاه کردم و با دو چشم قرمز مثل خون روبه رو شدم .

من :(( یا ایزد منان 😱)). 

بعد از روی مبل افتادم روی زمین و گفتم :(( اخخخخ کمر لعنتیم شکست )). 

اون صدا دوباره گفت :(( جناب قهرمان میخواهند دو دقیقه به حرف های من گوش بدهند ؟)) .

به بالای سرم نگاه کردم این بشر اخر سر منو میکشه 😒

از روی زمین بلند شدم و گفتم : (( چته دیوونه ؟)) .

شدو :(( من چمه ؟ خودت چته ؟ آقا دارم کلی بهت میگم تو باید برگردی به جهنم تا منم برم پی زندگیم اما انگار دارم با یک میمون حرف میزنم یک میمون ابی خیلی خیلی احمق )). 

من :(( ای بابا ، خب چرا خودت منو بر نمیگردونی به جهنم ؟)) .

شدو :(( نمیتونم ، چون تمام قدرت های جادویی من درون بال هام بود و حالا که خدا بال هام رو ازم گرفته نمیتونم کاری بکنم )). 

من اول بی تفاوت بهش نگاه کردم و بعد با خنده ریزی گفتم :(( آخی شدو بیچاره مثل یک حیوان خانگی بی آزار و ضعیف شده 😂)). 

شدو که انگار داشت از عصبانیت منفجر میشد گفت :(( ای بی پدر و مادر 😠)) .

بعد اومد سمتم و دستاش رو گذاشت روی گردنم و فشار داد .

شدو :(( الان خفت میکنم )) .

من :(( داداش من یک شیطانم تو نمیتونی منو خفه کنی یا بکشی 😏)). 

شدو اول هنگید بعد ادامه داد :(( اوکی حداقل جیگرم حال میاد )). 

همینجوری داشت خفم میکرد اما همینجور که داشت خفم میکرد یهو یک صدایی از طبقه بالا اومد .

شدو گردن منو ول کرد و گفت :(( یا موسی بن جعفر این صدای چی بود ؟)). 

منم تعجب کردم و بعد گفتم (( نمیدونم )) .

رفتیم کنار پله ها و به بالا نگاه کردیم .

من :(( شاید دزد باشه )) .

شدو :(( تو خودت از صدتا دزد و قاتل بدتری )). 

من :(( گمشو بابا 😒 )). 

بعد هم رفتم سمت آشپزخونه و یک چاقو برداسبر و دوباره رفتم کنار پله ها و به شدو گفتم :(( اماده باش )) .

شدو :(( آماده برای چی ؟ )). 

من :(( حملللللللللللللللللللللللللهههههههههههههههههههه )).

بعد از اینکه رسیدم طبقه بالا در رو باز کردم و با چیزی که دیدم خشکم زد......

 

ادامه دارد.........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ ] [ 15:39 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب