یک شرور عاشق پارت دوم

....

 

"داستان از زبان راوی"

 

 

همچیز طبق چیزی که ما میخوایم پیش نمیره... همچیز دست ما نیست... همه فکر میکنن سرنوشت رو خودمون مینویسیم... ولی اونا هستن که تغییر بزرگی در سرنوشت ایجاد کردند... پستی... حقارت... نفرت... حسادت... جامعه یاد نگرفته که تصمیم گیرنده زندگی دیگران نیست... ولی این اتفاق برای امی رز افتاد... کسی نفهمید خانوادش چطور مردن... پزشک قانونی به اجبار دلیل مرگ را سکته قلبی نوشتند... هیچ شاهدی وجود نداشت... جز یک نفر... تنها یک نفر ان موضوع را میدانست ولی سکوت کرد... سکوت کرد تا حقیقت خودش فاش بشود... هیییی.... ۲۰ سال از اون موضوع گذشت... بیچاره دختربچه چهارماهه... اون از زندگی گذشتش همچنان بیخبره... و اما یک سوال همیشه ذهن مردم یونیک سیتی را درگیر کرده است... چه بر سر دختربچه بیچاره امد...؟؟؟

 

 

"داستان از زبان ؟؟؟"

 

 

اروم اروم راه میرفتم درحالی که اون مرده تند تند میدوید و فرار میکرد! هه.. خیال کرده میتونه با دویدن از دستم فرار کنه... اشتب کردی اقا... در یک ان دویدم و بهش رسیدم. مرده تعجب و ترس از چشاش میبارید... با خنده گفتم:《 دالی اقا موشه! 》

و پاشو با یک حرکت شکوندم و اونو انداختمش زمین.

_:《 نکن.... نکن....الت...التماست میک..کنم... من... زن و بچه دارم... لط.. 》

نزاشتم ادامه بده... سرشو با پیکو پیکوم له کردم و همینطور وقتی بلند بلند میخندیدم پشت سر هم میزدمش!!! خونش روی تمام لباسم ریخته شده بود... مغزش مثل شن روان از دماغش به بیرون میریخت. تچ... مردک بی ارزه... زندگی انقدر ارزش التماس کردنو نداره. بطری بنزینو برداشتم و بنزینو روی مرده ریختم... خب.. وقت اتیش بازیه... فندکمو برداشتم و درحالی که مینداختمش پایین گفتم:《 سفر بخیر! 》و پس از اون بدن اون مردک اتیش گرفت و همینطور میسوخت... با لذت نگاش میکردم... اوهی... یادم رفت خودمو معرفی کنم... من امی رزم! مقلب به رز مرگ!!! ۲۰ سالمه... البته مواظب پشتت باش... چون هرکی اسم منو شنیده... رفته اون دنیا.... بپا تو یکی هم نکشم... (نویسنده: اَمی کلاه بُجُر تر/ترجمه از گیلکی به فارسی: چشمم روشن)(من گیلکم اگه یهو دیدین کلامات گیلکی استفاده کردم و جاییشو نفهمیدین بهم بگین) بگذریم... بعد از اینکه کامل سوخت... گل رزو کنارش گذاشتم. ماسکمو زدم و از اون خونه دور شدم... تا رفتم پلیسا سر رسیدن... تچ... همیشه دیر میکنن. با الماس مشکی داخل دستم تلپورت کردم به سازمان ماه سیاه... وسط سالن ظاهر شدم و از قضا.. مفلیس روبه‌روم وایستاده بود... با لبخند گفتم:《 سلام پدر... 》

مفلیس:《 سلام امی! مثل اینکه این ماموریتم به درستی انجام دادی. 》

خندیدم و گفتم:《 خب... از پدرم به ارث بردم♡ 》

مفلیس پدرمه(اره جان عمت😑)... اون تنها کسیه که من دارم و البته مانا که خواهرمه(هرسه:وات!!!!). به لطف اونه که من عضو این سازمان شدم... هرگز روشو زمین نمیندازم. میشه گفت فقط برای بابام خودمو ناز میکنم... بعد پدر گفت:《 ساعت شش صبحه... ساعت هشت جلسس. تو این مدت اماده باش. 》

چشمی گفتم و به سمت اتاقم رفتم تو راهرو

یکی داد زد:《 فرار کنید!!! رز مرگ اومده!!! 》

و همه جیغ کشان رفتند تو اتاقشون... هه... هرکی منو میدید جیغ میکشید و میدویید تو اتاقش... از این منظره همیشه لذت میبرم... تاحالا کسی نبوده که با دیدن من سکته نکرده و از شنیدن اسمم به وحشت نیوفتاده باشه... مطمئنم کسی هم نیست این وضعو تغییر بده...

 

 

 

 

 

"داستان از زبان؟؟؟؟؟"

 

 

 

 

 

پشت مبل پنهان شدیم... این عملیات باید کامل انجام بشه. مارک که کنارم نشسته بود برگه عملیاتو با دقت میخوند... خب وقتشه. مارک گفت:《 عملیات شماره ۲۰۵... شروع شد... 》

گفتم:《 نقشه اینه گروهبان! من از چپ میرم... تو از راست! وقتی محاصرش کردیم حمله میکنیم و در مقر تو مستقر میشیم 》

مارک چشمی گفت و من از چپ و اون از راست میزو محاصره کردیم... اروم گفتم:《 با شمارش من حمله میکنیم... سه... دو... یک... حالا!!! 》

و حمله کردیم سمت میز و سوژه مورد نظرو برداشتم و بدو بدو رفتیم تو اتاق مارک. پوفی کردیم. مارک گفت:《 بخیر گذشت... ممنون داداش! 》

من:《 قربانت... خب... این تیکه کیک مال من.. 》(خواننده ها:چیییی!/نویسنده:خب بله عملیات خوردن کیک بود😁)

مارک هم گفت:《 پس این تیکه برای من! 》

وقتی اونو کامل خوردیم... در با شدت باز شد. اوه اوه! بدبخت شدیم! خالم با ماهیتابه روبه‌رومون بود و با عصبانیت نگامون میکرد... تیکه اخر کیکو از ترس قورت دادیم. بدبخت شدیم رفت. خالم با خشم گفت:《 چه گوهی(با عرض پوزش از خواننده های گرامی) ساعت شش صبح خوردین... 》

من:《 ب...بخد...بخدا هیچی... خ..خاله 》

خاله با ماهیتابه دوبار منو زد و یه بار مارکو. داد زدم:《 هی! چرا منو دوبار زدی! 》

خاله:《 سونیک! تو راس ساعت ۱۱ و ۴۵ دقیقه و ۳۰ ثانیه شب کجا بودی؟؟؟ 》

من:《 مگه اینجا پادگان نظامیه! 》

خاله:《 پرسیدم کجا بودی! 》

من:《 با شدو و سیلور بیرون بودیم 》

خاله:《 شدو و سیلور کدوم چقندرایین؟؟ 》

من:《 خاله شدو و سیلور دیگه! 》

خاله:《 مشخصات؟ 》

من:《 شدو د هچهاگ موهای مشکی با رگه های قرمز که همیشه هم موکره! سیلورم مو نقره ایه که دفعه قبلی از مبل افتاد 》

خاله:《 اهان... 》

بعد بازم منو زد. داد زدم:《 خاله!!! 》

خاله لبخندی زد و گفت:《 دفعه بعد اطلاع بده کدوم گورستونی میری ... حالا پاشو برادرتو ببر مدرسه! 》

مارک:《 خاله... من ۱۴ سالمه! دیگه بزرگ شدم 》

خاله با داد گفت:《 خفه!! 》

اجبارا چشمی گفت و رفت که برای مدرسش اماده بشه... ای خداااا به چه روزایی ادم گرفتار میشه... اون راستی.. من سونیکم! سونیک د هچهاگ! ۲۰ سالمه و با برادرم اومدیم گرین ویل پیش خالم موندیم... البته من بخاطر شغلم و داداشم بخاطر تحصیلات... خب خالم شیرینی فروشه و سرشونم خیلی حساسه! واسه همین عملیاتامون به جز این یکی مدام با شکست روبه‌رو شد🤣😅😅😅. بگذریم... رفتم لباسمو عوض کردم و یه قرمز پوشیم و دستکش مشکیمو پوشیدم.

بعد بدو بدو رفتم سمت موتورمو داد زدم:《 مارک!! بدو دیر شد! 》

مارک در حالی که میدوید گفت:《 اومدم حاجی!!! 》

(شما ایشونو جوجه تیغی تصور کنید)

و پرید روی موتورم. یکی زدم پس گردنش و گفتم:《 دفعه بعد نپر رو موتورم. 》

مارک نیشخندی زد و گفت:《 و تو هم اگه میخوای رازت فاش نشه که عضو چی هستی نزن پس گردنم. 》

من:《 خیلی بیشعوری-___- 》

مارک:《ممنون از تعریفت😎 》

من:《 دارم برات مارک خان. 》

بعد از این حرفم موتورو اتیش کردم بردمش دم در مدرسه. گفتم:《 موفق باشی بچه! 》

مارکم پیاده شد و در حین دویدن گفت:《 خدافظ اق دادا! 》

وقتی مطمئن شدم رفته داخل مدرسه... موتورو روشن کردم و رفتم سمت پایگاه.

 

 

"بعد از نیم ساعت"

 

 

بدو بدو موتورو تو پارکینگ پایگاه پارک کردم و دیودم سمت سالن جلسه! با سرعت از کنار جول رد شدم و گفتم:《 سلام جول! 》

جول با تعجب گفتم:《 عل..علیک سلام... 》

تا اومدم درو باز کنم پام پیچ خورد و با مخ رفتم تو سالن استراحت و درست افتادم روی سیلور بدبخت که قهوه داغ تو دستش بود و همشم ریخت رو سر شدو.

شدو:《 سوختممممممممم!!!! من شمارو میکشم 》

سیلور:《 تقصیر من چیه سونیک افتاد روم! 》

من:《 ببخشید! ولی اقا من امروز سه باز از خالم با ماهیتابه کتک خوردم بسمه برا امروز! انصافه خدایی؟؟؟ 》

تا اینو گفتم شدو دوباره دست به سینه شد و گفت:《 خب پس حله! 》(همه میدونن سونیک چی میکشه🤣🤣🤣)

تیلز:《 رفیق بپر برو اتاق بانو مارسلین! کارت داره! 》

من بلند شدم و به سیلور کمک کردم که بلند بشه. گفتم:《 خدا به دادم برسه! 》

تیکال که رو دمش نشسته بود گفت:《 تو میتونی حاجی! 》

لبخندی به تیکال تحویل دادم و به سمت اتاق رییس حرکت کردم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جانم؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خب باشه طولش نمیدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی به اتاق رییس مارسلین رسیدم در زدم. اجازه ورود داد. داخل اتاقش شدم و ادای احترام کردم.

رییس مارسلین:《 سونیک د هچهاگ! دیر کردی!!! 》

من:《 شرمنده بانو 》

(رییس مارسلین)

رییس مارسلین همراه با چشم غره ای اجازه نشستنو بهم داد و منم نشستم. با لحنی جدی گفت:《 سونیک... به این دلیل صدات کردم چون یه مشکلی پیش اومده! 》

من:《 چه مشکلی؟؟ 》

رییس مارسلین:《 در این چند روز اتفاقات عجیبی در نقاط مختلف کشور افتاده... تا الان پلیس ۸۵۷ تا جنازه توی خونه هاشون پیدا کرده. 》

من:《 جانم؟؟؟ ۸۵۷تا!!!! 》

رییس مارسلین:《 بله! ۸۵۷ تا! 》

و سپس ادامه داد:《 بر اساس نوع حمله میشه تشخیص داد که مال سازمان جنایی ماه سیاه هستش! ولی اینبار قاتل همشون کنار هر جنازه یک گل رز میزاره. 》

و یکی از اون گلا رو از توی پرونده مقتول برداشت و بهم داد. بعد گفت:《 فرمانده سونیک! از تو و گروهت میخوام که در حالت اماده باش باشید! تمام شهرو کنترل کنید و هر مورد مشکوکیو دیدید وارد عمل بشید و اگر خللی در انجام عملیات پیش اومد سریعا به مقاومت اطلاع بدید! سعی کنید حداقل اصلاعاتی که میتونید رو جمع اوری کنید. 》

من:《 اطاعت رییس! 》

و از خدمتش مرخص شدم... هرکی که هست... مطمئنا مثل بقیه قاتلا نیست...


تموم شد

ممکنه یکم این پارت چرت بوده باشه که به بزرگی خودتون ببخشبد

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌

شبتون بخیر🍨

[ پنجشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۰ ] [ 23:34 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب