....
*داستان از زبان...*
خب... الان ساعت تقریبا سه شبه.. بهترین زمان الانه! به صورت مایع سیاهرنگ در اومدم و از طریق شیر سینک وارد خونه شدم... چاقوی داخل اشپزخونه رو برداشتم و به ارومی به سمت اتاق مستر رفتم... درست روبهروی اتاق مستر واستادم... خواستم درو با قدرتم بشکونم و صدای فریاد های از سر ترسشونو بشنوم.. ولی چون رییس گفته بود در خفا و سکوت انجامش بدم دست نگه داشتم. دوباره به مایع سیاه رنگی تبدیل شدم و وارد اتاق شدم. اون مردک با زنش راحت روی تخت خوابیده بودند. اروم اروم نزدیکشون شدم. از حالت مایع در اومدم و کنار تختشون وایستادم. خب... الان وقتش بود... دستمو به ارومی بالا بردم. دور دستام و دور اون دوتا حاله انرژی بنفش رنگی ایجاد شد. روح اونا به ارومی جدا شد و در یک ان از بین رفت. رفتم و نبضشونو چک کردم و از مرگشون مطمئن شدم... هه... اسون بود. خواستم برم که صدایی باعث شد من واستم.. از اتاق روبهرویی میومد... رفتم داخل اتاق و با یه بچه که تو گهوارش گریه میکرد مواجه شدم. رفتم نزدیک گهواره... یه دختر بچه چهار ماهه با موهای صورتی و چشمای سبز بود. خواستم اونم بکشم... ولی... چشمای سبزش... واقعا مست کنندس... دستمو اوردم پایین و از کشتنش منصرف شدم... اروم از توی گهواره برش داشتم و سعی کردم گریشو بند بیارم... اروم با خودم از خونه خارج کردم و گفتم:《 فکر کنم بتونم رییسو راضی کنم که تورو نگه دارم. مطمئنم بهترین قاتل روی زمین میشی... امی رز... 》
تموم شد
ببخشید کم بود
خب میدونم بد شده چون من تا الان تو فن فیکام بدبخت کردن شخصیتی رو ننوشتم ولی تلاشمو میکنم
گرچه به پای سونیا جون و ماریا جون و دنیز جون و F.ROSE جون و... نمیرسم😁(همه داستاناتونو خوندم😌)
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید
روزتون بخیر