از زبان ناشناس /:
سوار ماشین من شدیم و به سمت جایی که اون میگفت حرکت کردیم.
چند دقیقه بعد /:
بلاخره به لنگرگاه رسیدیم ، جای بزرگ و ترسناکیه اما من از اینجور جاها خوشم میاد جوری که میخوام اینجا زندگی کنم ، وایسا من دارم چی بلغور میکنم ؟ بهتره حواسمو جمع کنم.
به سمت یکی از اون انبار های متروکه رفتیم که درش باز بود ، وارد شدیم و بعد با کلی جنازه روی زمین روبه رو شدیم.
من :(( این چه صیغه ایه ؟)) .
اون با انگشت اشاره اش به سمت جلو اشاره کرد ، من هم به جلو نگاه کردم و با دیدنش خنده روی لبم اومد ، همیشه وقتی میبینمش خندم میگیره و دلم میخواد بهش بدم .
( نویسنده : چی ؟ چی شد ؟)).
اون هم تا منو دید لبخند زد و اومد سمتم ، جلوم ایستاد و گفت :(( چه خبر لعنتی جذاب ؟)) .
من خندیدم و گفتم :(( با دیدن تو دیگه احساس خوبی بهم دست داده )).
میخواستم یک لب خوشمزه و شیک ازش بگیرم که یهو صدایی اومد :(( چه خبر حاجی ؟)).
به سمت راستم نگاه کردم و بعد هم با دیدن قیافش کمی خندم گرفت.
اون:(( خیلی وقته که ندیدمت....اسکروج )) .
( نویسنده : و اینک گوجه سبز وارد میشود 😂)
منم با لبخندی بزرگ گفتم :(( منم همینطور...... اینفینیت )).
( نویسنده : همه هستن 😐)
بعد رفتم جلو و باهاش دست دادم ، همینجوری در حال احوال پرسی بودیم که یک صدایی اومد :(( بس کنید شما دوتا )) .
برگشتم و گفتم :(( چیه ؟ مشکلی داری ؟ )) .
اون با اخم :(( نه....... فقط بیا این دوست دختر مستت رو جمع کن کل اینجا رو ریخت به هم 😡)).
یک نگاه به زیر پاش کردم انگار که اونم داشت از کارای این دختر خسته میشد .
خندیدم رفتم سمتش و گفتم :(( فیونا عزیزم بلند شو اینجا جای خوبی برای این هرزه بازی ها نیست )).
فیونا مظلوم نگاهم کرد و گفت :(( اما عزیزم....))
من :(( اما و اگر نداره پاشو)) .
فیونا چشماش رو چرخاند و بعد بلند شد ، میخواستم بپرسم چه خبره که یکدفعه تلفنم زنگ خورد.
به گوشیم نگاهی کردم و دیدم که اسم کوفتیش روی گوشیمه ، اخمی کردم و بعد قطعش کردم .
فیونا :(( کی بود ؟)).
من :(( یک از خدا بی خبری بود حالا بی خیال ، ما رو برای چی آوردی اینجا ؟)).
هممون به اون نگاه کردیم و منتظر جواب بودیم ، اونم نفس عمیقی کشید و گفت :(( امروز کلی از جاسوسای پایگاه مقاومت رو گوشه گوشه ی این شهر پیدا کردیم و بعد هم تصمیم گرفتیم که ازشون چندتا اطلاعات جمع کنیم اما اینا خیلی سر سخت تر از این حرفا بودن از بس کلافه شده بودیم که همشون رو قتل عام کردیم )).
از این حرفهایی که شندیم عصابم خورد شد و بعد با چهرهای پر از خشم گفتم :(( یعنی حتی یک نفرشون هم چیزی نگفت ؟)).
اون سرشو تکون داد به معنی :(( نه )) .
منم کلافه شدم و گفتم :(( اهههههههههههههههه لعنتی......خیله خوب باشه.....میدونید چیه ؟ من یک فکر بهتر دارم)) .
اونا :(( چه فکری ؟)) .
من :(( به زودی میفهمید...هاهاهاهاهاهاهاههاهاها 😈)).
در آن طرف شهر /:
از زبان سونیک /:
الله اکبر ، عجب روزی بود ، کلا یک روزه که اومدم روی زمین و نگاه کن چی شد ، وقتی که پسر شیطان باشی اونقدر اتفاقات عجیب برات میافته که خود مارکو پولو بدبختم توی سفراش به همچین چیزایی بر نخورده بود .
بی خیال حرف زدن با خودم شدم و داشتم به سمت خونه حرکت میکردم اما یکدفعه یک صدایی از پشت سرم شنیدم :(( stooooooooooooooooooooooop )).
با تعجب به پشت سرم نگاه کردم و با دیدن قیافه نجسش گفتم :(( ای خروس بی محل 😒)) .
اونم بهم نزدیک شد و گفت :(( کجا بودی تو ؟)) .
من :(( برات مهمه ؟)) .
اون :(( معلومه..... ناسلامتی یادت رفته که من ماموریت دارم تا تو یعنی شیطان را به.......)).
قبل از اینکه ادامه حرفش رو بزنه گفتم :(( اهههههه بسه دیگه تو هم......هی شاهنامه میسرایی برای من )).
اونم اخم کرد و گفت :(( اوه واقعاً شاهنامه ؟ میخوای مثل رستم شمشیرمو فرو کنم تو شکمت ؟)).
من :(( مگه شمشیر داری تو آیا ؟ 😐)) .
اون :(( خب......نه 😐)) .
من :(( پس دهن کوفتیت رو ببند و بیا دنبالم )).
بعد به سمت جلو حرکت کردم ، صداش رو از پشت میشنیدم که داشت میگفت :(( بیا دنبالم ، بیا دنبالم ، بیا دنبالم )) .
من :(( میای یا نه ؟)) .
اون :(( امدم بابا امدم 😒))
بعد اومد کنارم و بعد با همدیگه به سمت خونه حرکت کردیم.
در پایگاه مقاومت /:
از زبان نویسنده /:
همهی افراد گروه مقاومت داشتن ناله میکردن اما سیلور داشت با صدای بلند میگفت :(( الله اکببببببببببببببببببببر ، آقا پاااااااااااااااااااام ، خداااااااااااااااااا ، کجایی که بنده حقیرتو کشتن 😭😭😭)) .
ناکلز هم که دیگه از دست این سیلور کلافه شده بود گفت :(( بسه دیگه دیوانه ، چته کوه کندی ؟ یجوری داد میزنه که انگار دارن پاشو قطع میکنن )).
سیلور هم دست از داد و فریاد برداشت و بعد به آرومی گفت :(( خفه شو دیگه ، دارم اینجوری داد میزنم تا......بلیز نگرانم بشه 😁)) .
ناکلز با چشمان نیمه باز :(( اونوقت چرا باید نگران تو بشه ؟ 😒)).
سیلور :(( بی خیال حاجی ، من بلیز رو بیشتر از مادرم میشناسم ، میدونم که دلش به حال من میسوزه )).
ناکلز اول به پشت سر سیلور نگاه کرد و بعد خندید و بعد روبه سیلور گفت :(( مطمئنی ؟ 😏)).
سیلور :(( بله کاملاً )).
ناکلز :(( که اینطور.......اما لطفاً یک لحظه به پشت سرت بنگر )).
سیلور اول تعجب کرد اما بعد به پشت سرش نگاه کرد و با کمال ناباوری به صحنه روبه روش نگاه کرد .
بلیز داشت دست و پای تیلز رو باندپیچی میکرد و انگار که داره اینکار رو با خوشحالی انجام میده .
ناکلز :(( حالا چی ؟ 😏)) .
سیلور فقط 😦
ناکلز :(( سیلور ؟)) .
همچنان سیلور 😦
ناکلز که گرفته قضیه چیه گفت :(( ok حاجی......اممم... خب اگه با من کاری داشتی توی اتاقم دارم فیلم میبینم یا حتی یک کارهای دیگه ای هم کرد مثل......امممم.....هیچی بابا ولش کن ......من رفتم )) .
بعد ناکلز به سمت اتاقش حرکت کرد .
همچنان سیلور 😦
( نویسنده : کلا سیلور هنگید 😂)
از زبان امی /:
داشتم تصاویر دوربین های مداربسته اون خیابونی که داشتیم با اگمن مبارزه میکردیم رو چک میکردم .
من :(( زودباش باید یک تصویر خوب از اون خارپشت باشه )).
همینطور که داشتم دوربین ها رو چک میکردم یهو یک صدایی از پشت سرم شنیدم :(( سلام توت فرنگی )) .
با شنیدن اون صدا با صدای بلند گفتم :(( یا فاطمه الزهرا)).
بعد به پشت سرم نگاه کردم و بعد گفتم :(( کشتی منو غممو نخوردی ، ال حق که ملکه موز هایی 😂)).
مری هم با صدای نازی گفت :(( إ اینجوریه ؟ 😁)) .
من :(( همینجوریه 😁)) .
بعد زدیم زیر خنده ، مری هم دست از خنده برداشت و گفت :(( به هرحال داری چیکار میکنی ؟)).
من :(( دارم فیلم دوربین های مداربسته اون خیابونی که داشتیم با اگمن مبارزه میکردیم رو برسی میکنم )).
مری :(( چرا ؟)).
من :(( میخوام یک تصویر از اون خارپشت آبی که اونجا بود پیدا کنم )) .
مری :(( اوه حالا فهمیدم 😏)).
من :(( چته ؟ چرا کیفت کوکه )) .
مری :(( هیچی ، فقط بگو ببینم کی میریم خواستگاری ؟ 😁)).
من با اربده :(( مرییییییییییییییییییییی 😡😠😠!!!!!!!)) .
مری با خنده گفت :(( باشه بابا نمک خوردم )).
بعد هم از اونجا رفت ، منم دوباره سرم رو به کامپیوتر دادم و زیر لب گفتم :(( تو کجایی ؟)).
ادامه دارد........
خب دوستان امیدوارم لذت برده باشید❤️
تا یک داستان دیگه بای بای 💖