عشق سیاه 🖤 پارت 11

​​​​​از زبان نویسنده /: 

اون مرد چاق با تعجب گفت :(( جانم ؟ )). 

سونیک :((ببین آقاجان روستایی من هیچ مشکلی با له شدن این دختره ندارم همینطور هم با تو و اون سیبیلت ، اما با اسم این قوطی حلبی کلی مشکل دارم اونم بدجور )) .

اون مرد چاق :(( چه ؟ )) .

اون خارپشت صورتی که افتاده بود روی زمین بلند شد و به اون خارپشت آبی گفت :(( چیکار میکنی ؟؟؟؟؟ فرار کن )). 

سونیک انگشت اشاره اش رو بالا اورد و گفت :(( شما خفه شو ⁦☝️⁩ )) .

اون خارپشت صورتی :(( چی گفتی ؟ )). 

اون خارپشت آبی با نهایت بی ادبی گفت :(( میگم خفه شو دیگه 😠)). 

اون خارپشت صورتی با این حرف دیگه دهنش عین کرکره برقی بسته شد.

​​سونیک به سمت این مرد چاق برگشت و گفت :(( حالا تو با اون سیبیلت که شبیه ماکارونیه )). 

اون مرد چاق اخمی کرد و گفت :(( چی گفتی 😡 ؟ )). 

اون خارپشت آبی با صدای بلند گفت :(( ببین دیوث من با اسم این ربات مشکل دارم ، کلا من روی این اسم حساسم جوری میخوام بزنم یک نفر رو خفه کنم ، پس حالا یک فرصت بهت میدم که گروتو گم کنی و بری به درک پس گمشو )). 

اون مرد چاق کمی ساکت شد اما بعد با صدای بلند خندید و گفت :(( هاهاهاهاها.......تو.....تو واقعاً بخاطر یک اسم اینقدر عصبانی شدی ؟ هاهاهاهاها کلا اسکلی )) .

اون خارپشت آبی گفت :(( اینجوریه ؟ )). 

اون مرد چاق :(( همینجوریه )). 

اون خارپشت آبی لبخندی زد و گفت :(( باشه حالا که اینطور شد #¥√$}^¢π}°¢^=¥£_&#@@ [ فحش سانسور شده ] )). 

هم اون مرد چاق و اون خارپشت صورتی با تعجب به اون نگاه کردن و هیچی نگفتن 😳 

اون خارپشت آبی :(( حالا چی ؟ )) .

اون مرد چاق بلند شد و فریاد زد :(( چطور جرعت کردی ؟ من یک مرد باهوش در سطح جهانی هستم !!!  از این کارت پشیمون میشی 😠😠😠)). 

بعد از ای حرفش کلی ربات از زیر زمین بیرون اومدن و بعد به سمت اون خارپشت آبی حمله ور شدن.

اون خارپشت صورتی :(( فرااااااااااااااار کنننننننننننننن !!!!)) .

اما اون خارپشت آبی همونجا ایستاده بود و میخندید.

اون مرد چاق با تعجب گفت :(( چرا فرار نمیکنی ؟ نمیبینی من کلی ربات دارم که میتونن تو رو بفرستن به درک ؟ اصلاً چرا میخندی ؟)) .

اون خارپشت آبی با خنده گفت :(( هاهاهاهاهاها.......تو......تو واقعاً......تو واقعاً میخوای با اینا جلوی منو بگیری ؟ خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی اسکلی مرد خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 😂😂😂)). 

اون مرد چاق :(( تو از بیماری روانی به شدت بالایی رنج میبری ؟ )). 

اون خارپشت آبی با خنده ادامه داد :(( هه تو واقعاً تبهکار احمقی هستی ، آخه کدامین موجود در این جهان هستی با ربات داره به اهدافش میرسه ؟ تازه اسمت هم خیلی احمقانست......اگمن هاهاهاهاها 😂😂😂)). 

اگمن :(( اسم منو از کجا میدونی ؟)) .

اون خارپشت آبی :(( بماند که از کدوم جهنمی فهمیدم ، اما واقعا خیلیییییییییییییییی مسخرست.......اگمن هاهاهاهاها 😂🤣😂 )). 

برخی از مردم که توی خونه هاشون پناه گرفته بودن و بقیه افراد گروه مقاومت که زیر اوار بودن اومدن بیرون و دیدن که یک خارپشت آبی داره عین دیوونه ها میخنده.

مردم که انگار فهمیدن این خارپشت مشکل روحی روانی داره کم کم داشتن میترسیدن .

اون خارپشت آبی :(( هاهاهاهاها هاهاهاها واقعاً اسم خیلی مسخرییه ، هروقت به اسمت فکر میکنم یاد املت می‌افتم. ))

و باز هم به خندیدن ادامه داد ، جوری که بعضی از افراد اونجا هم کم کم خندشون گرفت .

اگمن :(( بس کننننننننننننننننننننننننننننننن !!!!!!!!)). 

بعد هم به رباتاش دستور داد که به اون خارپشت آبی حمله کنن ، همه‌ی ربات ها به سمت اون خارپشت هجوم بردند اما همین که میخواستن اونو از بین ببرن ، اون خارپشت آبی یکدفعه ناپدید شد .

اگمن که انگار از تعجب خشکش زده بود گفت :(( ک....کجا رفت ؟)). 

توی همین فکرا بود که یک صدایی از کنارش شنید :(( راستی....)). 

اگمن به سمت راستش نگاه کرد و با دیدن این صحنه خشکش زد .

اون خارپشت آبی با لبخند روی شونه ربات شیطان نشسته بود و گفت :(( اسم دومی که میخواستی بزاری روی خودت چی بود ؟ )). 

اگمن که دیگه نمیدونست چی به چیه با خودش گفت :(( یا فاطمه الزهرا......این چجوری اومد اینجا ؟؟؟)) .

اون خارپشت آبی گفت :(( اها حالا فهمیدم )). 

اگمن :(( چی ؟)) .

اون خارپشت آبی :(( اسم دومی که میخواستی رو خودت بزاری رو فهمیدم.........کله تخمی سیبیل اسفنجی 😂)). 

همه‌ی افرادی که اونجا بودن توی یک ثانیه منفجر شدن از خنده و بعضی ها هم جر خوردن .

اگمن با عصبانیت فراوان اربده کشید :(( خفهههههههههههههههههههههههههههه شییییییییییییییییییییییید)). 

بعد هم اسلحه پلاسمایی اش رو به سمت خارپشت آبی گرفت اما اون خارپشت آبی با یک حرکت بازوی ربات شیطان رو از جا کند .

اگمن که انگار مال و اموال پدرشو خوردن گفت :(( این امکان نداره ربات شیطان از فلز خیلی مستحکمی ساخته شده هیچ چیزی نمیتونه نابودش کنه !!!! )). 

اون خارپشت آبی :(( بی خیال کله تخمی دنیا دو روزه )). 

اگمن :(( به من نگو کلههههههههههههههههه تخمیییییییییی !!!)).

بعد هم چند تا ربات از آسمون به سمت اون خارپشت آبی هجوم بردند ، اما اون خارپشت آبی با مشت تک تک اون ربات ها رو داغون کرد .

اگمن :(( این امکان نداره !!!)) .

اون خارپشت آبی به اگمن نگاه کرد و بعد توی جیک ثانیه رفت جلوش و سیبیل های نارنجی و نوک تیزش رو گرفت .

اون خارپشت آبی :(( خیله خوب دیوث چاق حالا به من گوش کن )) .

اگمن با ترس گفت :(( چ....چ....چ....چشم )) .

اون خارپشت آبی : (( اول : گورتو گم میکنی و دیگه به اینجا بر نمیگردی....... دوم : اسم این ربات تخمیت رو عوض میکنی وگرنه عوضت میکنم . و سوم : دو دقیقه..... فقط دو دقیقه بهت فرصت میدم که فرار کنی .  گرفتی ؟)). 

اگمن :(( ب....ب...بله )). 

اون خارپشت آبی :(( پس گورتو گم کن )). 

اون خارپشت آبی سیبیل اگمن رو ول کرد و اگمن تو جیک ثانیه از اونجا جیم شد .

همه‌ی مردم از پناهگاهشون بیرون اومدن و برای خارپشت آبی دست زدن و تشویقش کردن .

اون خارپشت آبی :(( خواهش میکنم.....کاری نکردم )) .

اون خارپشت آبی به خارپشت صورتی که روی زمین افتاده بود نگاهی کرد ، میخواست کمکش کنه اما چند نفر رفتن سمتش و بلندش کردن .

اون خارپشت صورتی هم به اون خارپشت آبی نگاهی کرد و بعد به سمتش رفت .

سونیک زیر لب :(( یا ابالفضل چرا داره میاد سمت من ؟)) .

اون خارپشت صورتی اومد و جلوی سونیک ایستاد و گفت :(( تو......کی هستی ؟)). 

تمام افراد اونجا منتظر جواب سونیک بودند ، یک خارپشت سفید هم که انگار پاش پیچ خورده بود اومد جلو و گفت :(( چجوری این کار رو کردی ؟ )). 

یک گربه بنفش رنگ هم اومد جلو و گفت :(( چجوری رفتی روی شونه اون ربات ؟)). 

یک روباه و خرگوش هم همزمان گفتند :(( چه باحال......اههه.....داریم همزمان حرف میزنیم.....چه خفن )). 

یک اچیدنای قرمز آروم گفت :(( حالم به هم خورد 🤢)). 

سونیک که انگار دیگه میخواست زیادی توی اون جمع نباشه گفت :(( خیله خوب  Goodbye )). 

اون خارپشت صورتی :(( وایسا تو....... )). 

اما دیگه دیر شده بود چون اون خارپشت آبی ناپدید شده بود

اون خارپشت صورتی که انگار جن دیده بود گفت :(( کجا رفت ؟)) .

در آن طرف شهر /: 

از زبان ناشناس /: 

روی صندلی نشسته بودم و داشتم به تلویزیون نگاه میکردم ، یکدفعه صدای در اومد ، رفتم سمت در و بازش کردم ، خودش بود ! 

اومد تو و گفت :(( بهت احتیاج داریم )). 

من :(( منظورت چیه ؟)). 

..... :(( بیا خودت میفهمی )). 

 

ادامه دارد.........

خب دوستان امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

ادامه به زودی خواهم گذاشت

[ چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۰ ] [ 13:13 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب